یاابالفضل .
آقاجان امشب , شب تاسوعا بود. شبی که منسوب به شما بود........ آقاجون این شبها , روضه که میرفتم نوحه ها رو که گوش میدادم....... وقتی لابلای نوحه سرایی ها میشنیدم که :
امشب منسوب به سرداران سپاه امام حسین علیه السلام.
امشب منسوب به حضرت علی اکبر.
امشب منسوب به حضرت عبدالله
امشب منسوب به حضرت رقیه
امشب منسوب به حضرت علی اصغر .....
پایه های یه انتظاری اون ته قلبم یواش یواش, محکم و محکمتر میشدن....... به خودم تشر می زدم و میگفتم نه بچه جان از همین شب اول ناله های دنیوی خودت رو روو نکن. بزار یه شب برای امور دنیوی خودت ناله بزن...
با خودم میگفتم بچه جان تو دستات مشکل دارن؟ تو داری دستات رو از دست میدی؟ دستای تو دارن بی حس و حرکت میشن؟ خب بچه جان بزار شب تاسوعا درددلت رو به حضرت ابالفضل بگو. از آقا یاری بخواه. آخه آقا دستاشون رو در راه امامشون. در راه آقا و سالارشون از دست دادن...... دستای آقا در محضر خدا آبرو دارن. سرافرازن . حالا تو اینجوری نبودی, حداقل از ایشون طلب یاری کن و همون شب تاسوعا با آقا عهد کن دستات رو بهت برگردونن تا تو تمام تلاشت رو بزاری که از قوت و قدرت حرکتی دستات توو راه آقا امام زمانت-تو راه ولایت- توو راهی که سرورو و آقات - اباصالح المهدی(عج) تایید میکنن مصرف کنی...
آقاجان. یا ابالفضل, شرمنده ام که اینقده دلکوچولو شدم. شرمنده ام که اینقده کم طاقت شدم. شرمنده ام که اینقده ..... اما برای چنین شبی خیلی نقشه کشیده بودم. برای متوسل شدن به شما خیلی نقشه کشیده بودم.... شرمنده ام ......... ولی نشد. نشد . همه چی بهم ریخت . اصلا امشب نشد بیام مراسم سوگواری آقام اباعبدالله الحسین علیه السلام. نمی دونم. نمیدونم کجای کارم کج شد.کجای کارم خراب شد.......
شنیدم که حضرت عباس سردار بزرگ و فرمانده ارشد سپاه امام حسین علیه السلام بودن. آقاجون از سرافرازی دستهای شما بسیار شنیدم...
فضایل حضرت عباس(ع)
1- ادب: حضرت علی(ع) از همان اوایل خردسالی حضرت عباس(ع) ، توجه خاصی به تربیت او داشت و او را به تلاشها و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزی، تقویت روح و جسم، تیراندازی، شمشیرزنی و سایر فضایل اخلاقی ، تعلیم و عادت داده بود.
روایت شده است که حضرت عباس(ع) بدون اجازه در کنار امام حسین(ع) نمی نشست و پس از کسب اجازه مانند عبدی خاضع دو زانو در برابر مولایش می نشست. او تربیت شده حضرت علی(ع) است که از همین مکتب درخشان درس ادب آموخته بود.
حضرت عباس (ع) هیچگاه به خود اجازه نداد امام حسین (ع ) را برادر خطاب نماید مگر در لحظه شهادت که فرمود ای برادر مرا دریاب.
2- یقین:( درجه بالای ایمان) ویژگی است که کمتر درغیر معصوم ایجاد می شود ، اما حضرت عباس(ع) از همان کودکی، یقین به وجود آفریدگار یکتای جهان داشت و در سراسر زندگی خود با همان ویژگی مستظهر به عنایات الهی بود و از این رهگذر ویژگی های دیگر خود را متبلور می ساخت.
3- وفا: وفای او نسبت به اهل بیت علیهم السلام به غایت زیاد و در خور نخستین است. در وفا همین بس که باقر شریف قریشی، نویسنده عرب زبان معاصر، در کتاب" حیاة الامام حسین بن علی علیهما السلام " می نویسد:" در تاریخ انسانیت، در گذشته و امروز، برادری و اخوتی صادق تر و فراگیرتر و با وفاتر از برادری ابوالفضل (ع ) نسبت به برادر بزرگوارش امام حسین(ع) نمی توان یافت که براستی همه ارزشهای انسانی و نمونه های بزرگواری را در بر داشت."
4- دلاوری: دلاوری حضرت عباس(ع) نه تنها در حماسه کربلا نمایانگر بود، بلکه در صفین نیز نمایان شده بود به ویژه در جنگ صفین افراد زیادی را کشت و حیرت همگان را از آن دلاوری برانگیخت.
... یاابالفضل......
دستان ابواالفضل(ع) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوّت و مردانگی در تاریخ شد. و چه به حق او را غیرت الله العظمیم نامیده اند.....
آقاجون ...... دستهام.....دستهای شما......دستهای من.....
از ترمینال یکراست رفتیم سمت مطب دکتر. از اتوبوس واحد که پیاده شدیم , آروم,آروم آ پرسون,پرسون داشتیم میرفتیم جلو تا مطب رو پیدا کنیم.... یکدفعه نگاهم افتاد به دست خالی پدر......هاج آ واج فقط گفتم بابا!!!!!! بابا که مونده بودن چرا من اینجوری ماتم موندم؟! , پرسیدن , چی طور شدس؟
عرض کردم: عکسا!!!!!!!!!!
که پدر گرامی هم یکه خوردن آ خشکشون زد........
مونده بودیم چیکار کنیم.....خدایا یعنی تموم شد!!!! این همه راه رو بیخودی باید برگردیم اصفان!!!!! اینهمه MRI آ عکس آ... پرررر... که نگاهم افتاد به اتوبوس واحد که اون ته خیابون, گیر کرده بود توو ترافیک. کیف آ وسایلما دادم دستی بابا آ دِ بُدو......... فقط میدویدم.... خدا را شکر ترافیک هنوز پابرجا بود, آبلاخره رسیدم به اتوبوس, آ عکسارا پس گرفتم....... فقط وقتی ماشینا راه افتادن, زیر زبونی آ از عمق جان به محضر شریف پروردگار عرضه داشتم((خدایا , الهی این ترافیکا سنگینتر بفرمااااااا.....آمین))
...
دیگه شب شده بود که از مطب دکتر اولی اومدیم بیرون آ برا پیدا کردنی مطب دکتری بعدی , کارتی ویزیتش دستمون... که یه راننده ی محترم اومد جلو ..که آقا ماشین میخواین؟ دربست... دربست... پدری گرامی مام که زود.... با یه نیگاه به بنده دستور دادن دخترجان بدوو تا برسیم به دکتر... بنده هرچی همون اول از راننده پرسیدم کرایه چقدر میشه .....جوابی نشنفدم....بابا که داشتن میرفتن سمتی ماشین , منم جز اطاعت چاره ای نداشتم....
دیدم راننده از همون لحظه اول شروع کرد از بیچارگی خودش آ جریمه های پلیس آ ... گفتن , شصتم خبردار شد که کرایه مون 2-3 برابرس.. سفت آ محکم ازش پرسیدم خب آقای راننده کرایه چقدر باید بدیم خدمتدون؟
که فرمودن:::::
خانوم کرایه که 8آ پونصد میشه ولی اگه ترافیک بود که خودتون قضاوت کنین که چقدر باید بزارین رووش.....
شاخام یکی یه متر زد بیروون.........چشام هاج آ ماج...... 
...
عرض کردم خدمتشون که , ببخشین, کرایه شوما که خیلی کمتر از این حرفاس. بندهم بیش از 8 تومن ندارم که بدم خدمتدون.
جناب راننده فرمودن: دست شوما درد نکنه. خانم , شومام که دارین از حق ما می زنین....خانم اگه من قرار باشه 4تا مسافر عینی شوما گیرم بیاد که .از صبح تا شب فقط ضرر بوده برام. شما دشت اول مسافر بنده هستین.... من همه ی درامدم رو باید بدم برای کرایه خونه . دو میلیون دادم رهن آ ماهی هفتصد تومن هم میدم کرایه , شما بگین پس از کجا بیارم دستوراتی خانمم رو اطاعت کنم......؟
پریدم وسطی حرف آقا آ عرض کردم: خوش به حالی شوما که ماهی هفتصد تومنا درمیارین. ما که حقوقمون نصفی شومام نیسس. خوش به حالدون.......
خلاصه تا وقتی که برسیم یکی ایشون فرمودن مام جهت خالی نبودن عریضه یکی جواب میدادیم(البته به طعنه و شیرین... یادم بود که پدر بزرگوار هم حضور دارن و ممکنه که اگه زیادی زبون درازی کنم , سرم رو ببرن)
پیاده که شدیم پدر همون 8آ پونصدشا بشش دادن آ فرمودن , ترافیک چندانی هم که درکار نبود؟!!!... به آرامی از هم خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون. البته ناگفته نمونه مسیر برگشت رو با 5 هزار تومن برگشتیم. خدا این دومی رو خیر بدهد. آمیییییییییییییین
امروز عصر رفتم یه سری به سید بزنم. رفتم گلزار شهدا. با دوتا از برآبچای دانشگاه صنعتی آشنا شدم. که اتفاقا یکیشونم وبلاگی بود. این دوتا آباجی هم فکه با سید آشنا شده بودن...خاطرات اردووهای راهیان نور رو باهم مرور کردیم. اونا از اردووهاشون گفتن آ منم از برآبچای وبلاگی راهیان نور.....همگیمون از طریق آقای احمدیان با سید آشنا شده بودیم....بروبچا زودتر رفتن. من موندم.

نشسته بودم بالا سری سید مسعود رشیدی. بعد از کلی گپ و گفتگو. همونجور که نشسته بودم. نگاهم افتاد به دستای خودم. آرووم آرووم احساسم غالب شد. همونجور که نگاهم روو دستام بود. دیدم, دستی راستم داره با یه حسی مادرانه ای دست چپم رو نوازش میکنه. همونجور که نوازشش میکرد ازش معذرت خواهی میکرد. حلالیت می طلبید, که تو رو به خدا حلال کن به خدا از قصد نبوده. ببخش که مجبور شدی این همه درد رو تحمل کنی.دست راستم همونجور که داشت دست چپم رو بندبند, چروک به چروک, خط به خط, مو به مو نوازش میکرد تمام صورتم غرق قطرات اشکم شده بود.
آخه تووی ذهنم داشتم تمام اون لحظاتی رو که از شدت درد بی اختیار حضرت زهرا رو صدا میزدم مرور میکردم. دست راستم داشت مادرانه دست چپم رو نوازش میکرد آ ازش حلالیت میطلبید. تو رو خدا ببخش. به زخمهای دل فاطمه زهرا قسم که من شرمنده ی تو هستم به خاطر تمام اون لحظاتی که اونهمه درد رو تحمل کردی . سرافکنده ام و شرمنده. حلال کن. کم کم نگاهم رفت روی دست راستم .......
حالا این دست چپم بود که داشت دست راستم رو آرووم آرووم نوازش میکرد. حالا داشتم با دست چپم دست راستم رو نوازش میکرد آ همون سیکل رو برای دست راستم. ولی یوخده سوزناکتر.... میدونستم که دست چپم ناراحت نمیشه. آخه دیده بود. میدونست دردهاییی که دست راستم کشیده خیلی بیشتر آ عمیقتر از اون بوده. چین آ چروکاش بیشترن , برشهایی که توو تاندمها و عصبهاش خورده عمیقترن, استخونهاش ....... خیلی.خیلی.آخه اگه اون 5-6 بار کتفش از جا دَررر رفته, دست راستم بالای 27-28 بار اتاق عمل رو تجربه کرده.....اگه اون ....حالا کارش به جایی رسیده که بدون اتاق عمل آ بیهوشی آ حتی بدون دیدن دکتر آ رادیولوژی آ..برمیگرده سرجاش..... حالا دیگه کار به جایی رسیده که ......!...... ببخش دست چپم داشت از دست راستم حلالیت می طلبید ببخش به خدا خیلی سعی کردم بار تو رو به دوش بکشم. ولی شرمنده , دیدی که یه جاهایی خارج از توان من میشد آ من هم مثل خودت...
کم کم دستهام اومدن مقابل صورتم آ روو به آسمون در سکوت مطلق فقط فریاد زدن یا ابالفضل
![]()
![]()
![]()

از ترمینال یکراست رفتیم سمت مطب دکتر. از اتوبوس واحد که پیاده شدیم , آروم,آروم آ پرسون,پرسون داشتیم میرفتیم جلو تا مطب رو پیدا کنیم.... یکدفعه نگاهم افتاد به دست خالی پدر......هاج آ واج فقط گفتم بابا!!!!!! بابا که مونده بودن چرا من اینجوری ماتم زدس , پرسیدن , چی طور شدس؟
عرض کردم: عکسا!!!!!!!!!! که پدر گرامی هم یکه خوردن آ خشکشون زد........
مونده بودیم چیکار کنم.....خدایا یعنی تموم شد!!!! این همه راه رو بیخودی باید برگردیم اصفان!!!!! اینهمه MRI آ عکس آ... پرررر...که نگاهم افتاد به اتوبوس واحد که اون ته خیابون, گیر کرده بود توو ترافیک. کیف آ وسایلما دادم دستی بابا آ دِ بُدو......... فقط میدویدم.... خدا را شکر ترافیک هنوز پابرجا بود, آبلاخره رسیدم به اتوبوس, آ عکسارا پس گرفتم....... فقط وقتی ماشینا راه افتادم زیر زبونی آ از عمق جان به محضر شریف پروردگار عرضه داشتم((خدایا , الهی این ترافیکا سنگینتر بفرمااااااا.....آمین))
...
دیگه شب شده بود که از مطب دکتر اولی اومدیم بیرون آ برا پیدا کردنی مطب دکتری بعدی , کارتی ویزیتش دستمون... که راننده اومد جلو ..که آقا ماشین میخواین؟ دربست... دربست... پدری گرامی مام که زود.... با یه نیگاه به بنده دستور دادن دخترجان بدوو تا برسیم به دکتر... بنده هرچی همون اول از راننده پرسیدم کرایه چقدر میشه .....جوابی نشنفدم....بابا که داشتن میرفتن سمتی ماشین , منم جز اطاعت چاره ای نداشتم....
دیدم راننده از همون لحظه اول شروع کرد از بیچارگی خودش آ جریمه های پلیس آ ... گفتن , شصتم خبردار شد که کرایه مون 2-3 برابرس.. سفت آ محکم ازش پرسیدم خب آقای راننده کرایه چقدر باید بدیم خدمتدون؟
که فرمودن:::::
خانوم کرایه که 8آ پونصد میشه ولی اگه ترافیک بود که خودتون قضاوت کنین که چقدر باید بزارین رووش..... شاخام یکی یه متر زد بیروون...........چشام هاج آ ماج...... 
...
عرض کردم خدمتشون که , ببخشین, کرایه شوما که خیلی کمتر از این حرفاس. بندهم بیش از 8 تومن ندارم که بدم خدمتدون.
جناب راننده فرمودن: دست شوما درد نکنه. خانم , شومام که دارین از حق ما می زنین....خانم اگه من قرار باشه 4تا مسافر عینی شوما گیرم بیاد که .از صبح تا شب فقط ضرر بوده برام. شما دشت اول مسافر بنده هستین.... ....... من همه ی درامدم رو باید بدم برای کرایه خونه . دو میلیون دادم رهن آ ماهی هفتصد تومن هم میدم کرایه , شما بگین پس از کجا بیارم دستوراتی خانمم رو اطاعت کنم......؟
پریدم وسطی حرف آقا آ عرض کردم: خوش به حالی شوما که ماهی هفتصد تومنا درمیارین. ما که حقوقمون نصفی شومام نیسس. خوش به حالدون.......
خلاصه تا وقتی که برسیم یکی ایشون فرمودن مام جهت خالی نبودن عریضه یکی جواب میدادیم(البته به طعنه و شیرین...... یادم بود که پدر بزرگوار هم حضور دارن و ممکنه که اگه زیادی زبون درازی کنم , سرم رو ببرن)
پیاده که شدیم پدر همون 8آ پونصدشا بشش دادن آ فرمودن , ترافیک چندانی هم که درکار نبود؟!!!... به آرامی از هم خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون. البته ناگفته نمونه مسیر برگشت رو با 5 هزار تومن برگشتیم. خدا این دومی رو خیر بدهد. آمیییییییییییییین
شب ساعت 9 شب بود که مجری خبر21، اول خبرش ضمن پخش یه سری مستند از احوال امام توی بیمارستان 5 دقیقه سکوت جهت دعای ملتی ایران برای سلامتی امام خمینی اعلام کرد. مامان آ بابا هر دوتاشون بغض کرده بودند آ رو به قبله دست به دعا شده بودن. منم داشتم امن یجیب میخوندم..........مامان و بابا تا صبح نخوابیده بودن( این رو فرداش لابلای حرفاشون فهمیدم).
صبح برای نماز بیدارم کردن. رادیو داشت بدون وقفه قرآن پخش میکرد.... بابا رفت سرکار. و خانومهای همسایه اومده بودن دم درب خونه. با مامان ............
ساعت هفت صبح .........
من اما امتحانات نهایی آخر سالم بود............
پاشدم رفتم مدرسه. من بودم و 4 تا از همکلاسیهای خودم و دیگر هیچ. یوخده نشستیم آ بعد پاشدیم رفتیم سمت مسجد محله.
بروبچ وخیزین بیایین تو این طرحی قشنگ شرکت کنین. اینجا یه موج وبلاگیس
من هم دعوت میکنم از :
آرزوی فاطمه . قلمدون . سردردهای یک خبرنگار ، ایرباس ، فرشتگان رنجور ، نشانه
من دلم می خواهد که تو با من باشی.
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
غلامعلی شکوهیان
.
این دسته گل تقدیم به همه بروبچ متولد اردیبهشت. اردیبهشتیا با نشاط و شاداب میمونند همیشه.
کلاسی دوم دبستان بودم. دوستام رو کلی شارژ کرده بودم که بیاییم با هم برای روز 12 بهمن یک گروه سرود تشکیل بدیم و بریم بالای صف سرود اجرا کنیم. توی خونه مامانم سرود:
( آمریکا ننگ به نیرنگ تو ........خون جوانان ما میچکد از چنگ تو) رو باهام کار کرد
.
چند روز با دوستام کار کردم
...
بهشون گفته بودم کافیه شما فقط همین بیت رو از حفظ کنید . بقیش رو خودم می خونم . آخه من تک خون گروه سرودم
. روز 12 بهمن رسید و ما رفتیم بالای صف مرتب و منظم ایستادیم
. من وسط جمعیت بودم . صفهای گروه سرود رو روی پله ها تشکیل داده بودیم. من میکروفن دستم بود و تک خونی رو شروع کردم . به جای مخصوص خوندن بیت که میرسیدیم من با آرنجم می زدم به بغل دستیم و بچه ها رو متوجه میکردم که باید اون دوتا بیت رو با من بخونن. سرود رو مامانم روو کاغذ نوشته بود تا از رووش بوخونم. یه وخت دیدم بچه ها خیلی بهمون میخندن.![]()
![]()
![]()
اولش عصبانی شده بودم از دست دوستام که درست نیمی دونسن کوجای سرود رو باید با من تکرار کنن. ولی به اشاره بقیه فهمیدم ...
فهمیدم به به همش تقصیری مامانمس.
مامان نازنینم برداشته بودن، سرود رو پشتی برگه های آگهی تبلیغات یکی از اقوام که برای مجلس کاندید شده بود... نوشته بودن. برای همین . اونطرفی برگه که داشتم میخوندم عکسهای مختلف با ژستهای مختلف آن بزرگوار بودس دستم
...........
چشم چشم 2 تا چشم. خمار و نافذ و مست.
مو مو یه خرمن. قشنگ و مشکی . یکدست.
خال خال. 2 گونه. گونه ی استخونی.
لب لب2 تا لب. همینجوری می خنده.
قربون برم .ماشاااااااااااااالله. بابام چقدر قشنگه
دندوناشو ببینین. عینهو مرواریده.
بابا به این خوشگلی .هیجا کسی ندیده.
دست دست. 2 تا دست. چه مشکلا که حل کرد...............
پا پا 2 تا پا . خسته ولی پر توان.................
دلتنگم. دلتنگ. آره منم چشمام بارونیس. بارونی. آخه میدونی.......نه نمیدونی. بزار نگم. بزار تو هم ندونی. آخه اینجوری راحت تر چشمام از زیر این بار اشکا شونه خالی میکنه
دل تنگم. با تمومی دلتنگیام. میام میشینم روبرو مانیتور آ با پا میزنم سیستما روشنش میکنم. سی دی تو سیستم هست . بازش میکنم. مالی دوکوهه س آره .یارانِ دوکوهه.......... آی دمش گرم. کجایی ابوالفضل سپهری. کوجای؟ انگار تو از همه بیشتر میفهمی چیچی می خوام بگم. چی چی اون کنجی دلمس...... آره ....بزار نگم. فقط همینقدر بگم که ............
چشم چشم دوتا چشم . شب تا سحر بیدارِ.
قربون چشماش برم. همون چشمای مستش.......
چشم . خال دو گونه . بارونیِ بارونی.
لب لب 2 تا لب. خشکِ. ترک خورده بود .........
هزار هزار چشم مست. هزار هزار تا گونه.
هزار هزار هزاران نگاه عاشقونه.
هزار هزاران پدر. هزار هزار تا مادر. هزار هزار تا فرزند. هزار هزار تا همسر .
هزار هزاران رفیق. هزار هزار برادر. هزار هزار محبت. هزار هزار تا خواهر.
هزار هزار رفاقت. هزار هزار معرفت.هزار هزار تا عاشق. .......
هزار گل سرسبد. هزار هزار قد بلند.هزار هزار هزاران. هزارا هزار شور و شوق. لبان پر ز لبخند .
هزار هزار بسیجی. هزار هزار پرنده. هزار هزار پهلون. رفتن که ما بمونیم. رفتن که دین بمونه.
نه .نه نمیهمی. برا همین حرفما اینجاوم نزدم. نه .نمی فهمی. نمیخوام حرفی سیاسی بزنم. نه .. نمی فهمی. میخوام سرم رو بالا ببرم آ فقط به خودش بگم که چقدر احساسی پوچی میکنم. احساسی اینکه هیچی نیستم. ......خدایا چرا نمیتونم اون زمانی که باید. اونجایی که باید. از اون چیزایی که باید .از اونهایی که باید دفاع کنم. چرا اون وقتی که باید سکوت کنم .زبونم بیخودی ور میزنه آ اون وقت که باید لالمونی گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هی خدا.........
به سلام . حالی شوما ؟ خبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیطورین؟
وای جادون خالی . تازه چند ساعتس از راه رسیدم. خیلی جادون خالی . آقا من هرجا پا میزاشتم یادی بهپژوه آ بروبچاش آ تابلو برقاش آ الباقی کاراش می یوفتادم. هر وقت سلام میدادم یادی التماس دعایی قلمزن میوفتادم. هر وقت دو تا از این زائرایی نازک نارنجی حواسما پرت میکردن یادی دوتا رئیسی بزرگ (صبورینیا آ عشوریان) میوفتادم ، هر وقت لحجه اصفانی به گوشم میرسید یادی مستشقی آ هر وقت کسی جلوم در حالی اس-ام-اس دادن بود یادی خانم ضمیری میوفتادم که هنوز نه یه زنگ بشش زدم نه یه اس-ام-اس، هر وقت یه شیرازی با لحجه با امام رضا بلند بلند حرف می زد یادی ایزدی آ سعیدی . هر وقت چشمم میوفتاد به همسفریای قرآن به دستم جا خلیفه سلطان رو خالی می دیدم............ هر وقت خدامی دمی دربی رواقا را میدیدم یادی آقایی صبوری میوفتادم. هر وقت دربونی دری صحنی جامع رضویا میدیدم این آقای بهرامی جلوم ظاهر میشد. هر وقت اسمی روز آ ساعتی برگشت میشد. یادی برگه مرخصی آ بزرگانی مالی آ رئیسی بزرگ مهندس ستاری میوفتادم آ تنم از تعدادی ساعاتی کسری کار یوخده یخ میکرد. خلاصه همه از دم جلو چشمام بودن.
اما جادون خالی. وارد میشدم. یه سلام از جانبی بروبچا شرکت آ تک تکی اونایی که التماسی دعا داده بودن آ الباقی آدما که جلو چشمم ظاهر میشدن میدادم آ وارد میشدم.
عشق و حال بود همش تا از حرم بیام بیرون. به محضی اومدن بیرون از حرم به نیتی همگیدون دو-سه تا بستنی میخوردم تا برسم به هتل. اولیا از فروشگاهی رضوی جلو خودی حرم . تو راه میخوردمش تا برسم به سوپری بعدی . یه قیفی میسدم آ شروع میکردم به قورت دادن تا برسم به ? راه آ سوپری بعدی. این دفعه یه آبمیوه لیتریم میخریدم تا به بروبچا بدم تا بندگانی خدام یوخده جیگراشون حال بیاد.
جادون خالی عشق و حالی بود. بچه داری. خانم معلم شدنی چندتا بچه اصفانی. بامزه بود تجربه جدیدی بود. امام رضا قربونش برم ایندفعه یه جوری متفاوتی مهمونم کرده بود.
توو دعاوام خیلی چیزا خواستم. غیر از دعاهای سفارشی. نکته ها برای بهپژوه خواستم از آقا. اینکه یاریمون کنه قدمهامون رو بلندتر، مقتدرانه تر و مستکم تر برداریم. یه جوری هدف رو نشانه بریم که راه مستقیمترین باشد برای دستیابی.
آمین
نویسنده وبلاگ "بیننده"در آخرین مطلب وبلاگ اش نوشت:
بیانات تاریخی رهبر معظم انقلاب در نماز جمعه بیست و نهم خرداد علاوه بر اینکه به حکم ولی فقیه و نایب امام زمان (عج) ایشان فصل الخطاب همه شخصیتها و جریانات سیاسی کشور بود ویژگی دیگری هم داشت و آن تلاش مهربانانه و برگرفته از رافت اسلامی معظم له برای جلوگیری از خروج نیروهای سابق انقلاب از خط نظام اسلامی و به عبارتی جلوگیری از تباه شدن این نیروها در تلاطم فتنه های رنگارنگ این روزهاست.
فرصتی که نویسنده این سطور با دیدن موضعگیری آقای موسوی در قالب بیانه شماره پنج اش احساس می کند برای او از دست می رود.
از آنجا که آقای موسوی این بیانیه را خطاب به "مردم شریف و هوشمند ایران" منتشر کرده است و من هم یکی از مخاطبان این بیانیه محسوب می شوم (البته اگر منظور وی از مردم همچون دوره تبلیغات ریاست جمهوری هواداران اقلیت و البته محترمش نباشد) لازم دیدم نکاتی چند را به وی یادآور شوم:
- آقای موسوی ! بیانیه ات را با آیه ای از قرآن با این مضمون که خداوند از شما می خواهد که امانات را به اهلش برگردانید شروع کرده ای . تو را چه شده که اینچنین در خود شیفتگی مفرط فرو رفته ای و خود را لایق امانتی می دانی که کمترین شایستگی را برای کسب آن نداری؟
- در ابتدای بیانیه ات این روزها و شبها را نقطه عطفی در تاریخ ملت دانسته ای که البته اگر دنبال یک فراز درست در این بیانیه بگردیم چیزی جز همین جمله نیست اما از این جهت که ملت ایران این روزها شاهد برافتادن نقابهای نفاق و تزویر از چهره دشمنان داخلی و خارجی نظام است. دشمنانی که از پس سالها فرصتی یافته اند تا کینه های بدر و خندق را بیرون بریزند و خودی نشان بدهند.
- در جایی از این بیانیه در ژستی کاملا متواضعانه ! خود را خمینی دیگری فرض کرده ای که آمده تا حیات طیبه را برای جامعه به ارمغان بیاورد!! و در فرازهای دیگر وقیحانه و با زبان کنایه به گرانبهاترین یادگار امام راحل (که مردم را برای آسیب ندیدین مملکت به پشتیبانی از آن فرا خوانده بودند) تعرض کرده ای که این قلم از بازگو کردن این وقاحتها شرم دارد و معذور است.
- شگفت آور است که همچنان بر طبل قانونگرایی می کوبی درحالیکه امروز اگر دنبال قانون شکنترین فرد کشور بگردیم بی تردید انگشت اشاره مردم تو را نشانه خواهد رفت که امنیت مادی و معنوی یک ملت را به ثمن بخس در بازار مکاره آشوبگران داخلی و اربابان خارجی شان به حراج گذاشته ای .
ظاهرا برای مردمی که در ابتدای بیانیه ات آنها را "هوشمند" خطاب کرده ای مختصر عقل و منطقی قائل نیستی.
- آقای موسوی گفتنیها بسیار است و مجال اندک. به تو توصیه می کنم که از فرصت جاذبه و رافت نظام اسلامی استفاده کن و قبل از آنکه مقهور دافعه ملت شوی با تجدید نظر در مواضع و اطرافیانت خود را از پرداختن هزینه سنگین این خطای بزرگ رها ساز. هر چند که اگر گوش شنوایی در میان بود باید ندای روحانی ولی امر مسلمین را می شنید.
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.