• وبلاگ : دست خط ...
  • يادداشت : خودت مراقب باش....(خادم زخمها...27)
  • نظرات : 0 خصوصي ، 5 عمومي
  • چراغ جادو

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    از همون مسخره بازي شب قبلشون ميدونستم بالاخره ي شري برامون درست ميکنن! چقدر اون شب با مهديه در مورد اينکه با اين تيپ آدم ها چطور بايد برخورد کرد صحبت کرديم.
    همون صبح که اون ماجرا پيش اومد از قيافه اون چند تا دختر فهميدم به قولي گفتني داستان ازين شوخي شهرستاني هاست! به مهديه هم گفتم اما بچه پاستوريزه است ديگه! همه اش اون بالاها نشسته اخلاق اين پاييني ها دستش نيست بچه :دي
    اون روز از هيچي ناراحت نشدم حتي حاضر بودم بيان کيف منم بگردن (گرچه مادر اون دخترا چند بار رفت تو اتاق خادما و تمام اتاق رو ديد و گشت زد! اونم بدون اجازه!!!) تنها چيزي که ناراحتم کرد منتي بود که اون خانوم سر شهدا گذاشت :(
    نميدونم ماجراي گم شدن موبالشون چه دخلي به شهداي بيچاره داشت که بابت جنوب اومدنشون توي عيد و شمال نرفتنشون اين همه منت سرشون گذاشتن :\(
    انگار يادشون رفته بود که اون آدم هايي که اين همه منت سرشون گذاشت ي روزي از تمام عمرشون نه فقط عيدشون، زدن و اومدن تو همچين جاهايي تا آدم هاي امثال اون توي خونه شون با خيال راحت بخوردن و بخوابن و بگردن و بخندن و ... =((

    خب نه! ميخام ببينم موبايلا پيدا شد؟!:دييييييييي


    خبببببببببببببببب

    بعدش چي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ

    قربوني شوما كه اينقده دنباله كارا ميگيري(:دي) الباقيشم ميتونين حدس بزنين كه بنده رفتم وسط آ ازشون برسيدم ببخشين شوما فرمودين كي گفدس وسايلي همه را بگردين؟؟؟؟؟كي دستور دادس؟؟؟؟ ايشونم كه خودشونا از تا نيمينداختن!!!!!!!!........ من كه با يه جفت شاخ وايساده بودم اون وسط كه اي بابا ايناهاشا ، اين آقايي كه شوما ميگين ازشون كسب اجازه كردين تا حالا از كل اتفاق بيخبر بودن!!!!!! ........خلاصه خانوم خانومام زد روو يه كانالي ديگه از اخلاقش، كه ما فلانيم آ شوما بهمان .....(: دي) آخري كارم با صلوات آ دست آ رووبوسي ختم شد.