سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
برگشت با یه مشت بی غیرت... (نگاه و پلاکهای چروکخورده ... 26) - دست خط ...

دست خط ...


حالم اصلا خب نبود. دیدم این بروبچا اصفان میخوان از خرم آباد راهشونا جدا کنندابرن صاف اصفان. دودل بودم، که برم قم آ یه زیارتی کنم آ بعد راهیشم یا ......... ولی خب منم راه افتادم دنبالشون.(خریت کردم) راه افتادم دنبالشون. سواری یه اتوبوسی  ........شدیم. یه مشت لری نفهم آ بی غیرت اون تهش سوار بودن. (صبر کن) همیشه لرها رو آدمهای باغیرتی می دونستم اما اون شب بهم یه چیزایی ثابت شد.


پسر لر نفهم آ بی غیرت. لنگش رو دراز کرده بود تا زیر صندلی من. به این بهونه که پاش درد میکنه. هرچی من با اون احوالاتم سعی می کردم جمع آ جورتر بیشینم ، این مردک........ زنشم کنارش نشسته بود.ولی انگار .... خلاصه اون رووم بالا اومد آ صدام از ته حلقم صادر شد....... پسر لر آ نفهم فکر می کرد با دو تا دختر بی شرف عینی زنی خودش طرفس.یوخده لنگ آ پاچشا جمع کرد ولی به هزار و یه بهونه دوباره ....... کتابم رو گرفته بودم توو دستم تا اگه حرکتی اضافه ازش سر زد صاف بخوابونم تو دهنش. از اونجا که سوارشدم تا لحظه ای که پیاده شدیم آرامش نداشتم. فقط لعن آ نفرین بود که نثاری لرهای بی غیرت این اتوبوس می کردم.


بی غیرتها .....


 


خدا همه مادر آ خواهر آ زن آ دختراتون رو دچار همین نژاد بکنه.......... انشالله آ شومام هیچ کاری نتونین بکنین.


آمین. 


نوشته شده در جمعه 21/3/89ساعت 8:57 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin