سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
سلام بر دانیال نبی (خادم زخمها...16) - دست خط ...

دست خط ...


روزی اولی عید بود.سال تحویل شده بود آ من باری اولی بود که چنین لحظاتیا دور از خانواده بودم.


خب البته ........
همیشه اولین ساعات اولین روز سال همگی آماده میشدیم و راه میوفتادیم سمتی خونه مادر(مادربزرگ) ولی امسال.......امسال دیگه مادر نبود. دیگه مادر نبود تا همه ی فامیل روز اولشون رو با بوسه بر دستهای هنرمند آ آغوشی گرم مادر شروع کنند. آره ...........نبود. شاید اگه اصفهان بودم. حالا با خانواده راه میوفتادیم سمتی باغ رضوان . سری مزاری مادر....... آه از غم تنهایی......


اما حالا . اینجا. خرمشهر . کناری برآبچای خادم..... صبح با بروبچا راه افتادیم سمتی هویزه. صفایی داشت. حسابشا بکن.صبح روز عید نوروزت بالا سری شهید باشی. جادون خالی. جا خیلیا خالی . به یادی خیلی از بروبچا بودم آ بودیم......
ولی من هنوز توو فکری رفتن بودم. توو فکری شوش آ چنانه آ خانوم احمدی آ دوتا بچام. (شاخ نداردااااااا....... اگه جا بود آ وقت داشتم ماجرای بچامم میگم برادون)


ظهر برگشتیم طرفی خرمشهر. بروبچا رفتند استراحت. نشسته بودیم با دوتا از خانومهایی که مسئول بخش خواهران بودن.خاونم ملکی آ خانوم نادی. خانوم ملکی شروع کرد.... خب منم ادامه دادم. گفتند آ گفتم آ . تا رسیدیم به این جمله که حالشا داری ؟ عرض کردم :من؟؟؟
 من آماده ام.....


خلاصه برادون بگم که به سه سوت نکشید که من آ خانوم نادی بلند شدیم . شال آ کلا کردیم بریم برا زیارت دانیال نبی آ حضرت علی بن مهزیار. به نیم ساعت نکشید که سواری اتوبوس بودیم سمتی اهواز. تلفن زدم به رفیق شفیقم که شوش زندگی میکرد . با هم قرار گذاشتیم که شب مهمونشون بشیم. غروب بود که رسیدیم شوش. نمازی مغرب آ عشا را کناری حضرت دانیال نبی خوندیم. من باری اولم بود اینجا زیارت میومدم.
شام هم خونه خانوم احمدی. قربونش برم که دختری بسیار متین-مهربان-مومن و مسئولیت پذیر.و ..... بود. عاشقش شده بودم. من کمی با خانوم احمدی کار داشتم. با هم رفتیم بیرون. ولی......جادون خالی نباشه.این خانوم نادیی ما عینی خانوم مارپل دوتا خواهرای رفیقی ما را صدا کرده بود آ بازپرسی کامل انجام داده بود. چنان که وقتی ما برگشتیم از لابلا حرفاش میفهمیدی که شماره شناسنامه آ شماره کفشی تک تک فک آ فامیلای این بندگانی خدا را میدونه.
وای این مدل آدما چقدر وحشتناکند. خدا نسیب نکنه.


جادون خالی شامی خوشمزه ای بود. ما ظاهرا توو اتاقی بودیم که اتاقه برگزاری مراسمهاشون بود. یه الم آ چندتا تابلو از مراجع بزرگ بومی همون شهر آ منطقه به دیوار بود.


صبح هم همراه همکار خانوم احمدی راه افتادیم توی منطقه ی چنانه. به یکی دو خانواده ای که قرارگذاشته بودیم سر زدیم. براشون گز آ شکلات آ ... تعارفی بردیم. رفته بودیم عیددیدنی. ظهر برگشتیم. سمت اهواز. در محضر حضرت علی بن مهزیار زیارتی کردیم و دیگه نزدیکای غروب بود که برگشتیم شوش. خیلی حال داد. خیلی.


از عشق آ صفاش نمی تونم بگم. ولی بغضی دوکوهه نرفتنم سبک شد. شکر. شکر شکر...........اونایی را که میخواستم ببینم دیدم. یکی از دخترام عروس شده بود. مادر شوهرشم دیدم. حالی داد.


نوشته شده در چهارشنبه 22/4/90ساعت 7:46 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin