سفارش تبلیغ
سرور اختصاصی
سرور اختصاصی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 226
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020860



ماجرای شهادت سید مسعود رشیدی را من جنوب شنیدم. اززبان حاج آقا احمدیان که از راویان اردووهای راهین نور هستن.

حاجی اینجوری شروع کرد:
من این خاطره ای رو که میخوام برادون بگما با سند و مدرک میگم . آ آدرس دقیق تا شومایی که میدونم اهل تحقیق هستین برین آ پیداش کنین آ ببینین درستی روایت رو . بدونین سری مزاری این شهیدم که برین این جگرادون حال میاد . صفای بخصوصی بهتون میده . حال و هوادون عوض میشه . شک نکنین.
ما اواخر جنگ، در منطقه فاو، پدافند داشتیم. منم یه مسئولیتی داشتم . اواخری کار خب به اون صورت نیرویی هم نمیومد جبهه. من یادمه پشتی بی سیم به فرمانده گردانمون-حسین- گفتم: حسین جان  ما توو بد موقعیتی هستیم. نیرو دیگه به اون صورت نداریم . اغلب سنگرای نگهبانیمونم تک نفرس آ اگه امکانش هست به ما یه نیرو بدین .
حاجی یه معذرت خواهی هم کرد که زیادی خودمونیس آ توو حرف زدن صاف و ساده حرف میزند.
حسین بیدرام -از روستای گرگاب(شاهین شهر) اصفهان- گفت  محمد جان فعلا کسی نیست با همین بسازین .
خب ما اغلب سنگر های نگهبانی رو تک نفره گذاشته بودیم اما حساسترین نقطه یه جا داشتیم توی دل خور عبدالله ... یک جاده می رفت توی آب آ این سنگری کمین ما بود . ما اینجارم تک نفره گذاشته بودیم . این خیلی خطرناک بود. ما مدام اصرار داشتیم که حسین لااقل به ما یه نیرو بدین که این سنگری کمینمون رو تعدادی نیروشا بیشتر کنیم.
یه روز خوشحالمون کرد که یه تعداد نیرو دارن میان.
ساعت حدود یازده بود . نزدیکای ظهر بود. داشتم تو خط می چرخیدم آ سرکشی می کردم به بچه های توی خط. دیدم از اون دور یه نفر دارد میاد .دیدم این بنده خدا، این دُگما باز، بندا پوتینش باز، گت نکرده، این اورکتشم انداخته بود رو شوناش آ اسلحه کلاششم مثلی بیلی آبیاری کشاورزی انداخته بود گِلی کولش .

 اومد پیشی ما و _ عینی خودش میگم_ گفت: آبُلِکُم . حقیقتش ما جا خوردیم . گفتیم خدایا ، بچه های ما همه نماز شب خون ، دعای عهد، زیارتی عاشورا... این اصلاً سلام کردنم بلد نیست. با خودمون گفتیم خب یادش میدیم. طوری نیس.
گفتیم: سلام علیکم اخوی. با خودمون گفتیم خب سلام کردنا یادش دادیم. ایشونم خودشا از تا ننداخت.
گفت: اخوی این آطاقی ما کوجاس.- ما اصفانیا با اطاق میگیم آطاق-
گفتم: داداش این خطا که شوما اینجا نیگا میکنی ، این خطی اولی فاو,  ام القصرس . این ور ایرانیان، اون ور عراقیا. از این خط بالا بری تیر میخوری . آ اینجام اتاق نداریم. سنگر داریم.
گفت : داداش، یه جا نشونی ما بده، کپه مرگمونا بزاریم. خسته ایم.

ما بودیم آ آقای اکبر سنایی-زندس- توی خیابونی کهندژی اصفهان. گفتم اکبر این بنده خدا انگار به هیچ صراطی مستقیم نیست، این باید بیاد پیشی خودمون، آدمش کنیم-بعضی موقع ها ما فکر می کردیم ما چون خیلی اهلی الهی من قشنگم و سرمون کج بودسا اینا..... فکر میکردیم کاری ما درسس- گفتیم ایشون بیاد توی سنگر، پیشی خودی ما.

 اومد توو سنگر پیشی خودی ما آ جالب بود وقتی میخواست نماز بخونه، مهر رو می انداخت و با پاش استُپ میداد. همینطوری بود پیشی خدا، اصلاً این حرفا را با خدا نداشت. خیلی خودمونی با خدا حرف میزد. ما دیدیم اصلاً توو این عالما نیست. مام فکر کردیم خب هر روز داریم براش میگیم: اصول دین 5 تاس و فروع دین ....
ما مدام براش میگفتیم ، آ فکر میکردیم اینا داریم آدمش میکنیم.( براخودمون میگفتیم) اینم کاری خودشا میکرد.

یه شب داشتم توو خط می چرخیدم، دیدم  ااااِ این آقا آسمونا بسس به رگبار.
من دویدم ، پیشش آ گفتم: بلند شو ببینم. پاشو مستقیم بزن.
گفت: مگه دیونم؟
گفتم: یعنی چه؟
گفت: خب من اگه بلند شم میخورد تو ملاجم.
گفتم : الهی بخورد. همینس.
گفت: نه داداش . ما نشستیم کفی این سنگر آ تیر میزنیم. تا عراقیا بدونن آدم اینجا هست. جلو نیان.

با خودم گفتم : بابا این انگار ترسووم هست. گفتم خب حالا درسش میکنم. ایشونا تک و تنها بردمش تو سنگری کمین. توو دلی خور عبدالله. گفتم حالا بِکش . خدا از سری ما بگذرد.

ساعتی 12 تا 2 ایشون نگهبان بود. ساعتی 2 تا 4 آقای مهندس مهدی میرزایی-دانشگاه صنعتی اصفهان- زندس-ما آقا مهدیا برش داشتیم رفتیم سمتی سنگر کمین. نزدیکی سنگر کمین که رسیدیم خب باید ایشون ایست میداد. دیدیم هیچی نمیگد.... گفتیم یا ابالفضل عراقبا بردندش. جلوتر رفتیم آ صدا زدیم:"آقا مسعود"!!! دیدیم جواب نیمیدد. گفتیم : نه , زیادی بهش سخت گرفتیم . رفدس پناهنده شدس.........
به خدا از این فکرا میکردیم. خب که به سنگر نزدیک شدیم.دیدیم خوابی خوابس ا صدا خروپفش بالاس. حالا با یه مکافاتی بلندش کردیم از خواب. تا بیدار شد از خوا, زد زیری گریه. ساعتی 2 نصفی شب, بیدار شدس از خواب آ زدس زیری گریه.!!!

گفتم: " چِدس؟؟"
گفت:"من فردا صبح شهید میشم."
ما زدیم زیری خنده آ گفتیم: مایی که جنوب آ کردستان دیگه از دستمون خسته شدن تا حالا چنین ادعایی نداشتیم. این تازه از راه رسیده میگه من فردا صبح شهید میشم.
گفتم: "خب اگه فردا صبح شهید شدی مارم دعا کن."  

 رفتیم سنگر. خب سنگری ایشونم با سنگری ما یکی بود دیگه . دیدم این دارد گریه میکنه. گفتیم آقا مسعود ما از سری شب تاحالا نخوابیدیم. می خوایم بخوابیم. بالاغیرتاً یا برو بیرون گریه کن یا بیا بیگیر بخواب. ایشون رفت تو دهنه سنگر نشست به گریه کردن. ساعتی جهار و رب صبح تکی عراقیا شروع شد. 

تکی که قبل از تک سقوط فاو عراقیا به ما زدن . میخواستن توانی ما رو بسنجند آ از ما اسیر بگیرن. تا تکی اصلیشونا بزنن. 

ساعتی جهار و رب صبح بود، عراقیا تک زدن آ پدی ما را گرفتن. یه جنگی خیلی وحشتناکی صورت گرفت. که تا حالا من چنین آتیشی سنگینی ندیده بودم. چون منطقه محدود بود ، دشمنم با فسفری آ با ..... انواع و اقسام سلاحها می ریخت رو پد. اینقده آتیش سنگین بود آ دود آ گردآخاک به پا شده بود که ما دستمونا جلو می گرفتیم تا به کسی نخوریم. چشم نیم متری خودشا نمیدید. این شرایط که تا ساعتی سه و نیم بعد از ظهر طول کشید . یک سری بچه هام مثلی آقای عبدالله علیمی و ...دیگران هم اسیر شدن. ما زدیم بچه ها رو هم آزاد کردیم ...
می گم خیلی مفصلس. می خوام به اونجایی برسم که ...
ساعتی سه و نیم تغریبا عراقیا ورداشتن رفتن عقب . آ خط آروم شد.
ما به عنوانی کارشناسی که پدافند دیدس. خط دیدیس .. رفتیم آمار بگیریم. گفتیم ببینیم چند تا شهید و زخمی دادیم . ما فکر میکردیم حداقل 70-80 تا شهید باید داده باشیم.
اومدن گفتن فقط یک نفر.
گفتم : این آتیش؟؟؟؟؟؟؟
گفتن: باه یک نفر.
گفتم: کی هست؟
گفتن: نمی شناسیمش.
گفتم از بچه های گردان خودمونس؟
گفتن : بله توی محیطی گردانی خودمون بودس.
گفتم : بیاریندش. تویوتا اومد پیشی من . دیدم از عقبش دارد همینطور خون میرد . رفتم دیدم تیر خوردس پشتی سرش. آ سوراخ کردس. آ تموم کردس. رفتم بغلش کردم . بوسیدمش . یک چیز بهش گفتم.
دلم میخواد شومام که نشستین روی خاکهای طلائیه همینو بهشون بگین.
گفتم آقا مسعود چیکار کردی؟؟؟؟
شهید مسعود رشیدی. بچه خیابونی هفتونی اصفان. 23 روز از روزی که از خونه اومد بیرون تا روزی که جنازش برگشت.
سلام کردن بلد نبود. به کوجا رسید ؟ در عرض بیست و سه روز به جایی رسید که شب توی سنگر کمین اومدن بهش گفتن. تو فردا مهمونی مایی.
همیشه غصه میخورد . میگم خاک توو سرت کنم. یه عمر دویدی. یه عمر فکر کردی داری مدیریت میکنی . یه عمر فکر کردی آدم میسازی......
اما آقا مسعود .... اما آقا مسعود اومد . اون کسی که به تعبیر تو شاید نماز خوندنم بلد نبود. چیکار کرد که بهش گفتن آقا مسعود تو فردا مهمونی مایی.
داداش می گم ترسو بود. کوجا شهید شد؟ توو نزدیکترین نقطه درگیری با عراقیا.

گفتم خدایا چی چی بهش نشون دادی که نه تنها پس نزد ، رفت به استقبالش




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 90 آذر 11 :: 4:11 عصر
پاک روان