سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
گل بشنوید ... 2 - دست خط ...

دست خط ...



 


آباجی لینکشا داد آ گفت اگه جور شد میایی بریم جمکران؟ عرض کردم : فکر نکنم . آخه من این همسفریا را که نیمیشناسم . ........اما دلم طاقت نیاورد که .


چند روز بعدش یه سرکی زدم به لینکش و یه ثبت نام روو هوا کردم . ( آره دلم هوایی شده بود) . تصمیم به رفتن کم کم داشت شکل میگرفت . به آباجی گفتم . بیا بریم . اومدنی شدم . آباجی فرمودن : نه ببین همون اول گفتی نه . حالا که از شانس من تاریخ رفتن صاف افتاده توی یکسری کارهای دانشگاهم .نگو بیا بریم .


خلاصه از ما اسرار و از ایشون انکار .ولی من رفتم اعمال واجب جهت ثبت نام رو انجام دادم و بالاخره اسمم رفت توی لیست راهیان .


آباجی ما را میگویی!!!!!!!!!!!!!!!!!! فرمودن : نامرد ....بدونی من ؟عرض کردم: چیکار کنم . خودت چراغشا توو دلم روشن کردی کربلایی..........


و راهی شدیم .


ساعتی حرکت راس 12 بود . آ اینقده اینا سری اینکه راسی ساعت پا اتوبوسا باشیند عرایض فرموده بودند که نگووووووووووووو.


 من ساعتی 11:30 از خونه زده بودم بیرون . راه نزدیک بود . ولی فکری ترافیکی ناقافلکیا نکرده بودم . از 33 پل تا پلی خواجو خودش نیییییییییم ساعت شد . آ دلی من کم کم داشت به جوش میوفتاد . هرچند با خودم میگفتم . اگه طلبیده شده باشم . میرسم .


من که:12:15 رسیدم جایی که قرار بود  اتوبوس باشد ......ولی ...........................


نبود. اتوبوسا عرض میکنم .نبود . گشتم یکی دوتا خانومها رو پیدا کردم . اونام مثلی من تازه رسیده بودن . آ حیرون


گشتم و فهمستم که نخیر ......اونی که دیر کرده ما نیستیم جناب یوسفی و اتوبوس میباشد .


وقتی نماز شده بود . نمازی ظهروعصر رو همونجاها توی پارکینگ سجاده پهن کردیم و بسم الله . نمازامونا بخونیم . که اگه این حضرات مارا شهیدی در راهی جمکران کردن با این اتوبوسی دلاقشون . حداقل نمازموناخونده باشیم .


ما ساعتی 13:30 به یاری خدا راه افتادیم . با سلام و صلوات .


 


 


نوشته شده در سه شنبه 23/11/86ساعت 7:12 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin