سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
آموزش - دست خط ...

دست خط ...


قبل از ظهر بود که خبرم کردن برای کلاس آموزشی که جناب میرفندرسکی برامون گذاشته بودن. نکته های ضریف آ حساسی رو اشاره می کردن. اینکه چی چیا چیطوری آ با چه ترتیبی بوگویند . اینکه حواسدون باشد که حواسدون اونقده نرد توو حاشیه که حواسی همه را اینقده از اصلی ماجرا پرتا پلا کنین............. آ خلاصه حرفاشون جالب بود. انشالله یه وخت جداگونه همینجا میارمشون.


یک ساعتم بعدازظهر برامون کلاس گذاشتن تا بروبچا سوالاشونا بپرسن.


و اما برادون بگم از حال و هوا پادگان در یک روز مانده به روز عید . روز میلاد با سعادت پیامبر اعظم(ص) و امام جعفرصادق(ع).........دوکوهه یک روز قبل از میلاد حضرت رسول(ص)
از همون صبح حال و هوا پادگان یه جوری دیگه ای بود. نه اینکه بخوام بگم .آه چه حسی داشتم........ها ...............نه...........
آسمون از همون صبح که آبی و با لکه های کمی از ابرهای سنگین بود. این یوخده ابرا خدا آوردشون صاف بالا سری ما آ یوخدشا همون صبح تکونشون داد تا نم نم اونقد که فقط بوی نمش رو از خاک احساس کنی . واییییی که چی چی این پادگان خوشگل شده بود.
تمومی این ریگا با همون نم نمی بارون گردو خاکاش رفت آ خلاصه خدا برای پذیرایی از زائرایی که در راه بودن تا خودشونا برای شبی عید برسونند دوکوهه یه آبا جارو آ گرد-گیری کامل کرد .تمومی این پادگانا.
این پادگانم ترگل آ ورگل شده بود آ شیک  
دمی غروب بود. نیشسه بودم کناری مزاری شهید گمنامی که در آستانه ی ورودی حسینیه حاج همت هست. عیدا بشش تبریک گفتم آ یوخده نیشسم همونجا . آی جادون خالی فقط باید میشسی آ نفس میکشیدیااااااااا. همچین که تا ته این ریه هات پری اکسیژنهای معطری دوکوهه توی چنین ایامی بشد.........................................آخییییییییییییییییییییش. چی چی باصفاس. جا همگیدون خالی.


نوشته شده در چهارشنبه 2/2/88ساعت 8:9 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

بسم الله النور



 


 


 


از همون لحظه اذونی مغرب لحظه به لحظه اعلام میشد که ساعت 10 کاروان به سمتی حسینیه بچه های تخریب حرکت میکنه .اونم  به سبکی رزم شبانه......
میدونستم که نمیشه . یعنی توان پیاده رفتن تا حسینیه تخریب رو ندارم ..... ولی آخه ...... حسابشا بکن. توو دوکوهه باشی آ مدام توو گوشت بخونن که فلان ساعت به سمتی جایی حرکت میکنیم که تو همیشه حسرتی نفس کشیدن یه لحظه توو  اونا داشته ای.
ولی وقتی نمیتونی ...نمی تونی دیگه ........ رفتم توو ساختمان و یه سرکی به بروبچ زدم. ظاهرا برنامه ای داشتن . یه جلسه آموزشی .....


یه دوره آموزش برای راویان . اینکه چه مطالبی رو به چه روشی و تا چه عمقی تعریف کنن. اینکه کجا چی بگن. اینکه زائران را چطور و چقدر حساس کنن.......
 آیا جنگ ما به دست یه عده آدم بیخیال و تنبل و... که فقط قصدشون رفتن به کربلا بوده و ..... آخه ما بیشتر گزارشهامون اینه که گزارشگر میپرسه : برادر برای چی اومدی؟ میگه : فقط به عشق امام.


.......... لابلای نکته ها :
عراقیها وقتی رفتن با آلمان قرارداد ببندن که مواد مورد استفاده در بمبهای شیمیایی رو خریداری کنن. پای قرارداد نوشتن-مواد لازم برای ساخت بمبهای حشره کش. و اینها واقعا قصدشون همین بود. ایرانی جماعت رو با قصد از پاانداختن و مثل حشره کشتن نگاه میکردن........
جلسه اولی آموزش همش نکته بود . ...


نوشته شده در دوشنبه 3/1/88ساعت 1:47 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin