دست خط ...

+ اعتکاف

از اعتکاف باید نکته ها رو گفت .


اعتکاف امسال هم رنگ و بویی خاص داشت .



ثبت نام یوخدش با واسطه های بسیار مجموعه دینی بلاگ بود. یوخدشم خودم مثلی بچه آدم پاشدم رفتم میدونی امام . دمی مسجد آ درجا ثبت نام کردم . تازه احتیاجیم به هزار مدل سین جیمم نداشت.


خلاصه دسشون درد نکنه دینی بلاگیا باعث شدن ما بفهمیم اون حج خانومی که پارسال توو اعتکاف کنارم میشت آ کلی به خوردن و نخوردنی من اوساگی میکرد ، از بروبچا باحالی وبلاگ نویسس. آ این دست خطهای ریز و درشتی منم گاهی خوندس . بخصوص سوسکیاشا...
یه چیزی حدودی چهارهزار بانوی محترمه و مکرمه ی اصفانی فقط توی مسجدی امام دل از دنیا بریده بودند آ معتکف شده بودن. هوارتا گروهی 30 نفره آ ما بروبچ وبلاگنویسم توی گروهی 36 بودیم.
دوتا کولر کناری هم گذاشته بودن که نکنه خدای ناکرده زبونم لال ، هفت آسمون به میون کسی از بانوان فرهیخته یا احیاناً پرریخته احساسی گرمازدگی نکنه آ این احساس زبونم لال باعثی از دست دادن لحظات ناب با خدا بودن نشه.( و البته گروهی ما وری دلی یکی از همین زوج کولر ها بودن)
بیدار باشی بود . سخنرانی و محفل پرسش و پاسخی و عبادت در عبادتگاه و نمازی جماعت و سحری و افطار و بخور و نخوری .......
 هیییییییی دست رو دلم نگذار که درد جدایی از اون لحظات ناب ... کاش قدر میدونستم .
دلم تنگ شده برای تموم اون نگاه های مشابه که همه اومده بودن فقط با خود خود خود خدا خلوت کنن.


دلم تنگ شده برای تمام لحظات ناب و خالص ....


 


+ پلاکهای تنها مانده .....51

شهید سید حسن سجادی نیاکی جزء اولین خلبانهایی بود که با هلیکوپتر اومدن جنوب مستقر شدن. اونطرف سوسنگرد نزدیک حمیدیه، یکجایی کمپی درست کرده بودن.
یکشب دیدیم رفت و اومد، خیلی تر و تمیز و شیک شده بود. هر چی ازش پرسیدیم چه خبر شده؟ جواب نداد. خندید و نگفت.
خیلی واضح اسرار کردیم. این بزرگوار خندید و گفت: رفتم غسل شهادت کردم و اومدم. ما باز سربه سرش گذاشتیم که بابا مگه عملیاته؟!.. همه جبهه ها که راکد هستن...
حدود دی ماه ، یا بهمن ماه سال 59 بود. خیلی اذیتش کردیم و سر به سرش گذاشتیم . گفت : حالا شما بهم بخندین و باور نکنین، ولی من فردا شهید میشم ، و سرم هم از تنم جدا میشه.بعدشم جعبه شیرینی که خریده بود رو بین بچه ها پخش کرد....
سید حسن سجادی نیاکی رو اسمش رو به یاد بسپارین.
وقتی گفت سرم هم از تنم جدا میشه . گفتیم : حالا دیگه خوابنما هم شدی؟ غیب می گی؟ دیگه دست آخر گفت : خب باور نکنین. ما بهش گفتیم آخه تو که خلبان هلیکوپتر رسکیوم-امداد- هستی.اصلاً بلند نمیشی. (هلیکوپترش 214 - هلیکوپتر رسکیوم- بود. مثل هیکوپتر امداد عمل میکرد.


 



صبح دیدیم اعلام کردن ، دشمن حمله کرده به سوسنگرد.
اول هلیکوپترهای کبری بلند شدن ، برای آتش پشتیبانی. که یکیشون رو دشمن زد. هلیکوپتر کبری همینطور که میسوخت به سختی اومد طرف نیروهای خودی و نشست. بلافاصله اعلام کردن هلیکوپتر 214 بلند بشه بیاد. سید استارت رو زد و بلند شد.
سید اولاد پیغمبر ، استارت رو زد و بلند شد (توی پرانتز براتون بگم که ایشون همشهری همون شهید نیاکی بزرگ هستن. و اینکه روستای نیاک نزدیک آمل هستش. روستایی که همه سید هستن. و آیت الله جوادی آملی هم مال روستای مجاور نیاک هستن. روستای نیاک 34 تا شهید داده که همه سید هستن)
... هلیکوپتر رسکیوم بلند شد. سید ،پسر فاطمه بلند شد. رفت نجات بده...
یک موشک عراقی اومد این دماغه هلیکوپتر رو برد.
خلبان کمک سید ، سرهنگ اشراقی -حالا توی اداره چهارم ستاد مشترک هستن- می گفت : هلیکوپتری که جلوش کاملا رفته بود رو به زحمت نشوندم میون نیرو های خودی روی زمین. تنها چیزی که ما رو نگه داشته بود کمربندهای صندلیهامون بود. بچه ها ریختن هم آتیش رو خاموش کنن و هم ما رو نجات بدن. من نگاه می کردم ببینم سید حالش چطور . دیدم تا کمربندش رو باز کردن افتاد. دیدم وقتی موشک دماغه هلیکوپتر رو برده، سر سید هم رفته........... بدنش هم داشت آتیش می گرفت و می سوخت که بچه ها داشتن آتش رو خاموش می کردن ........
شهید سید حسن سجادی نیاکی روز قبل خودش گفته بود که من فردا شهید میشم. سرم هم از تنم جدا میشه.
پرده ها گاهی برای بعضی می رفت کنار یه چیزایی رو می دیدن. اونهایی که با خدا ارتباطشون بیشتر و صمیمیتر هستش. سعی می کنن کمتر به دنیا فکر کنن. گناه نکنن.

اینکه ما فکر میکنیم شهدا جزء فرشته ها بودن ، نه . اونها میومدن اینجا و ارتباطشون با خدا آنچنان صمیمی میشد که گاهی اینچنین دعوت میشدن ....


امیر دربندی اینها رو برای آغاز سخن فرمودن تا ما استارت رو بزنیم برای پرسیدن....


+ پلاکهای تنها مانده .....50


امشب یاد من و امثال من هم باشید ها ....بیاین یاد همدیگه کنیم ...
انشالله همگیمون درک کنیم .....


.


امیر نشست کنارمون و باهامون گرم گرفت:


انشاءالله که بهتون خوش گذشته باشه و تا این ساعت شب رو از برنامه به نحو احسن استفاده کرده باشین. به هر صورت یک شبیه که ازش خاطره می مونه براتون. تنها نکته ای که باید بهش توجه کنیم و سفارش من به شما اینه :
اینهایی که دیدین و در طول این روزها میبینید، محورهای مختلفی که میرین، طلائیه، هویزه، دهلاویه، چزابه، شلمچه، اروند، ... تکلیفمون اینه که اینها رو نگه نداریم، برای دوست، همکلاسی، همکار، خواهر ، برادر، پدر و مادر و ... تعریف کنیم آنچه که دیدیم رو.
تعریف کنیم که واقعا اینها چی کشیدن.........



این مطلبی که امشب براتون تعریف کردم حقیقت بود. واقعا دو تا دختر خانم پزشک با یک حالی نوشته بودنکه شما ، ما رو تازه با پدرهامون آشتی دادین. ما حالا این رزم شبانه رو که رفتیم فهمیدیم اینها چی کشیدن که شهید شدن. ما فکر میکردیم: همینجوری رفته بودن برای دل خودشون، برای خوشی خودشون، برای اینکه فیضی ببرن جبهه ای و شهادتی. و ما رو از داشتن نعمت پدر محروم کردن.
این دوتا دختر خانم نوشته بودن که : ما از دستشون ناراحت بودیم ، آخه ما هم دوست داشتیم روی زانوی پدر بشینیم. ما دوست داشتیم توی بغل پدرهامون بریم. ما دوست داشتیم دست نوازش پدر روی سرمون باشه. ولی از وقتی چشم باز کردیم پدر نداشتیم. و شما با اینکارتون، ما رو پدرهامون آشتی دادین، ما سر قبر پدرهامون نمی رفتیم ولی حالا به محض برگشتن به تهران اولین کاری که میکنیم اینه که بریم سر خاک پدرهامون و ازشون عذرخواهی کنیم.


چندسال پیش - زمان حیات شهید صیادشیرازی- شهید صیاد (خدا رحمتشکنه) یک سری بچه های مدرسه نیکان رو فرستاده بود . یک نامه ای هم داده بود که اولا : اینها رو با کامیون جابجا کنید( شما توی مناطق با اتوبوس جابجا میشین) و کلاه آهنی بهشون بدین، کوله پشتی و قمقمه و فاتسخه و سرنیزه و ...  و بعدشم : شبها جفت جفت بزارینشون نگهبانی بدن. (الآن شما راحت میرین می خوابین. سربازها می ایستن نگهبانی می دن) ....... خلاصه نوشته بود . به اینها سخت بگیرین.
روز آخر این برگه های نظرخواهی رو که بهشون داده بودیم پر کنن.
بچه راهنماییو نوشته بود:


 بسمه تعالی


فهمیدم.


 


این کارها که دوستان اینجا انجام میدن. این برنامه هایی که انجام میشه و شما توش شرکت می کنین همه آگاهی می ده، شناخت می ده. شهید صیاد -خدا رحمتش کنه- اسمش رو گذاشت هیئت معارف جنگ.
خیلی ها اومدن اینجا و معرفتها پیدا کردن. خیلی ها هم پرده ها از جلوی چشمهاشون کنار رفت .
شهید سید حسن سجادی نیاکی   خلبان هلکوپتر بود، و دوره خلبانیش رو هم ایتالیا دیده بود. ما از سال 53-54 با هم دوست بودیم.از قبل از انقلاب. جنگ که شد سال 59 ......


+ پلاکهای تنها مانده .....49


 همسر شهید میگفت: شوهرم که شهید شد، نمی تونستم به دخترم بگم.
یه دختر کوچیک داشتم.4-5 سالش بود. میگفت همیشه از من بهانه ی بابا رو میگرفت. خب باباش هم مفقودالاجسد بود. نیاورده بودنش همیشه بهش میگفتم: رفته مسافرت، میادش ، اگه هم نیادش میارنش.




یک شب زمستون، هوا خیلی سرد بود، برف اومده بود. نیمه های شب بلند شدم این طرف ، اون طرف رو نیگاه کردم دیدم نیست، اومدم از این اتاق به اون اتاق ، توی حیات... اومدم دیدم توی این هوای سرد در خونه رو باز کرده ، این صورت کوچیکش رو گذاشته رو آهن سرد درب خونه، چشمهاش رو بسته و از لابلای این پلکهاش داره اشک می ریزه. اومدم دخترم رو بغل کنم ببرم داخل خونه. چشمش رو باز کرد نصفه شبی میگه: مادر من رو نبر توی خونه، می ترسم بازم بابا بیاد و من خواب بمونم. آخه دلم برای بابا خیلی تنگ شده ........


امیر دربندی -معاون عقیدتی کل ارتش- اینها رو برامون گفت تا به قول معروف یوخده دلامون هوایی بشه . هوایی اهالی دوران جبهه و جنگ. بازمانده هاشون.....
سردار میگفت :
امشب شما اومدین رزم شبانه . امشب تمام این سربازها و افسرها حواسشون همگی جمع بود، مواظب بودن ، مراقب از دماغ کسی خون نیاد، مراقب بودن به کسی خراشی وارد نشه...
ولی یادمه شب عملیات این گلوله ها مستقیم........
یادمه یک شب رفته بودم سرخاکریز دهلاویه. دشمن یه تانک گذاشته بود ، باهاش نفر رو میزد. (تانک رو باهاش معمولا اهداف گروهی مثل خاکریزهای بتونی میزنن) خلاصه ، کسی سرش رو از خاکریز بالا می آورد چنان گلوله تانک سرش رو بالا میبرد که 4-5 کیلومتر اونطرفتر می انداخت که بدن علی اکبرش رو خودم دیدم که هنوز داره با رگهای بریده شده راه میره ...


 سردار می گفت و می گفت و .......میگفت .
از شهید چمران می گفت و وصیت نامه و نوشته های آخر شهید چمران که از پاها و دستهاش خداحافظی کرده ...
از کنار رفتن پرده ها از جلوی چشم بعضی شهدای انقلاب میگفت ...
از رفتنش به اردکان یزد برای بررسی نامهای که خانواده ی یک شهید از لشکر 15 زرهی برای مقام معظم رهبر نوشته بودن. و اینکه از همسر شهید میشنوه که دختراش دلتنگ بابا هستن . اونقدر که راضی هستن به گرفتن و خاکسپاری پاره ای بازمانده از پدرشون تا اون رو خاکش کنن. تا بتونن دلتنگش که میشن برن سر خاک بابا و باهاش دردودل کنن. آخه پدرشون توی تانک سوخته و جزغاله شده . سردار برامون گفت که : تانکی که پر از موشک و راکت هست رو با اسلحه های ضد زرهی می زدن، سردار برامون گفت که وقتی تانکی که پر از موشک و راکت باشه آتیش بگیره دیگه چیزی از اونهایی که توش هستن نمی مونه ........
سردار از یادگاری هایی که دوتا دختر شهید توی همین دفترهای یادگاری دم در ورودی خوابگاه نوشتن برامون گفت. از اینکه این دوتا دختر براش نوشته بودن شما ما رو با پدرهامون آشتی دادین. دوتا دختری که توی دانشگاه شهید بهشتی تهران دانشجوی پزشکی بودن و ..........
سردار برامون گفت که این دوتا دختر بعد از برگشتن از رزم شبانه توی همین پادگان توی دفتر یادگاری نوشته بودن که ماها با پدرهامون قهر بودیم که چرا برای دل خودشون رفتن جبهه و ما رو از نعمت پدر داشتن محروم کردن ، که چرا پدرهامون ...... ولی حالا ........ به محض رسیدن به تهران اولین کاری که می کنیم، اینه که بریم سر خاک باباهامون و سرمون رو بزاریم روی خاکشون و .........
آره سردار خیلی حرفها برامون زد . نعمت بود........ رحمت بود ..... نمی دونم چی اسمش رو بزارم ولی شرکت کردن توی این رزم شبانه و شنیدن سخنان گهربار و ..... جگر آدم رو با یه ماده ی خاصی شستشو می ده .....
پیشنهاد میکنم ، حتما تجربش کنین . 
رزم شبانه که تمام شد، همه یه جورایی شکه و مات و مبهوت و  .....
منم که ترجیح می دادم بشینم یه گوشه ببینم اینایی که دیدم و شنیدم توی این دقایق و لحظه ها قابل حضم برای مخچه ی نازنین من هست یا نه ...........
خلاصه نشسته بودیم ......
حالا این وسطم یکی از این بروبچ هم احوالاتش بدشده بود و نمی دونم خونوادش اصفهان چجوری فهمیده بودن و سراغش رو از من میگرفتن ....... نه .خدایی تو خودت رو بزار جای من. زورکی می خوایی یه چیزایی رو حضم کنی حالا باید وسط جماعت سر در گریبان و غرق در عوالم روحانی میگشتم این آبجی خانوممونا پیداش می کردم .... پیداش کردم . گوشیا دادم دسش تا خانواده معظمشون خاطر جمع بشن که دخترشون حالش خبس . تا بلکی بزارن ما که از اقیانوس معنویت افتادیم برون دوباره شیرجه بزنیم بلکی یه چیزیم گیر ما بیاد .....
بروبچا داشتن پروپخش میشدن که خدا خیرش بدد، جناب کیانی رو . از سردار دعوت کردن بصورت خصوصی برای ما مثلا دست به قلمها صحبتی داشته باشن.