این روزها چشم را باید شست , جور دیگر باید دید......
یوخده خنده دارس, یوخده چندش آورس, یوخده ... نیمیدونم چی چی بگمبه رفتار آ عکس العملی بعضی اِز این همکارانی گرامی؟ اَصش(=اصلا) موندم توو کاری این جماعت , گه گاهی شاخام در میاد .
یه دار آ دسته شون , هر اتفاقی بیوفتد که به چشمی شوما منفی باشد , یه اوونی میکنند آ مثلی اینا که میخوان یه حرفی سری آ مهمیا به شوما بگن سرشونا میارن نزدیک آ یواشکی میگن این کاری خودشونس. ازش می پرسی کاری کی؟ زیر چشمی این ور آ اون ورشا نیگاه میکنه آ میگه کاری خودی اینا. آخه بوجشون که کم میاد . کسی ازشون نفت نیمیخره اینام اینجوری میکنند. بعد گردنشا راست میکنه آ بلند ادامه میده این وسط سری من آ شوما کلاه میره. یه آهی بلندی میکشه آ میگه خدا به دادی ما برسه معلوم نیست میخواد کارمون به کوجا بکشه. ![]()
این یه دستشون.
یه دار آ دسته ی دیگشون, با یه پوزخندی یه ابروو میندازه بالا آ با یه ژستی میگه دوباره اینا پول کم آوردن. نه آقاجون حرف سری نفت نیست که. اینا دارن انتقامی چندصد میلیونی که این بانکدارا ازشون دزدیدنا در میارن. خانوم شوما گول نخوریندا , طرفی سکّه نباید رفت. اینا همش دوز آ کلکس. پیش خرید نکنیندا. همش مسخره بازیس... اینا را برا ما سخنرانی میکنه . آ تا داره این حرفا را برا ما ردیف میکنه. برگه مرخصی ساعتیشا پر میکنه آ یه تلفنم میزنه تا یه آژانس بگیره برای چهارباغ پایین دمی بازار هنر , یه سری بزند آ برگرده.![]()
اینم یه دسته دیگشون
آخه یوخده این فکردونیدونا به کار بندازین. دارین با خوددون چیکار میکنین؟ بچه داروندارشا پول کرده بود آ داشت صفت و سخت دنبالی خونه میگشت. حالا امروز رفدس همشا سکه خریدس. دِ آخه آدم از دسسی شوما چیکار کنه...... هان ؟!. دِ بچه نمیگی اگه بانک یه کاری کرد که این حبابی 170-180 تومنی حذف بشه چه بلایی سری تو آ زن و بچه ی تو میاد؟ ...... دِ آخه پورفسور تو فکر نکردی وقتی حمله میاری سمتی سکه آ دلار خب اینا حاشیه هم داره...... د فولاد آ آهن میره بالا..... د پس فردا خونه هم میکشه بالا....... د بیچاره اگه امروز با 100 تومن یه خونه میتونستی جور کنی. اما رفتی همش رو سکه خریدی .فردا سکه میکشه بالا آ 100 تومن تو یه شبه میشه 120 تومنآ شوما یه شبه کللی پولدار میشین. از اون طرفم به همون روشی که عرض کردم خونه هم میکشه بالا. بعد شوما میرین آ سکه هاددونا میفروشین آ با یه افتخاری میرین همون خونه را به قیمتی 125 تومن میخرین.
میگما امشب یوخده چشمادونا مسواک بزنین
کاش یاد میگرفتم, بازیچه ی دست اینا اون نشم. کاش یاد میگرفتم وقتی یه دارودسته با پارووهای توو دستشون موجهای ریز آ درشت درست میکنن, چیکار کنم که منم آب نبره.
کاش از اتفاقات 87 آ 88 آ ... درسای خوبی گرفته باشم.
کاش بتونم به حرس آ طمعِ درونم سلطنت کنم....... کاش بتونم.........
به امید دستهای یاریگر مهدی فاطمه(عج)
|
نظرات ()
|
از دیروز صبح که این چند خط رو شنیدم. یه چیزی انگار توو بیخی گلوم گیر کردس آ آستانه ی صبرما اُوردس پایین, کشوندس کفی رودخونه...دیگه دست خودم نیست, وقتی یه چیزی علیه بچه شیعه هایی میشنوم که برای اهل بیت عزاداری میکنند,فقط چشمام خیس میشن...
داشت از زبان امام حسن علیه السلام میگفت:
به هیچ کس نگفته ام, به کوچه ها چه دیده ام
به هیچ کس نگفته ام ,چه طعنه ها شنیده ام
به هیچ کس نگفته ام ,که صلح من برای چیست
به هیچ کس نگفته ام , سکوت من برای چیست
تمام عمر داشتم مُهر سکوت بر لبم
به هیچ کس نگفته ام , به جز حسین و زینبم
حسین دارد از دلم خبر ,که من چه دیده ام
گواه خواهرم که من چه رنجها چشیده ام
عرض تسلیت آقا...

نیمی دونم چرا ؟ نیمیدونم چرا هنوز بعضی ما بچه مثلا مذهبیا از کامپیوتر آ دستگاههای جانبیش , از موبایل آ حاشیه هاش , از اینترنت آ ملحقاتش ,....... فراری هسیم. چرا هنوز پا اینترنت نیشستن آ مساوی چت کردن میدونیم. آ چت کردنا کاری اراذل آ اوباش؟!!!!!!!!!! هان؟ چرا؟
نه , جدی چرا هنوز ما موسی لب تاپمونا نجس میدونیم؟ هان؟
د من شرمندم که بگم وقتی وسطی رفیق آ رفقای مثبتم میشینم جرعت ندارم بگم که دیگه من یه وبلاگ نویسی قدیمی هستم.
د آخه چرا همچینین شوما؟
د چرا باید هنوز یه دارودسته از رفقای من اینقده توو دنیای نرم افزار آ سایبری بیسواد باشن , آ در مقابلش یه دارودسته از رفقام از دنیای دین آ دیانت پرتوپلا؟؟؟؟؟ آ یه دارودسته هم از دنیای درس و بحث و علوم فنی-مهندسی بیغ بیغ......؟
ما که خیری سرمون خیلی وقتس داریم بروبچای مثلا مثبت آ مذهبیا میکشونیم توو دنیای مجازی آ از همه امتیازات آ امکاناتش براشون گفتیم , پس چرا هنوز بعضیا اینقده ...
چندوقتی هست که رفتم قاتی یوخده بچه مثبت آ دارم سعی میکنم یوخده همرنگشون بشم , تا بلکی وقتی بروبچای همکارم میوفتن روو اون دنده, بتونم از اون خدایی که می پرستم آ اون پیغمبری که ازش اطاعت میکنم آ دین آ ایمونی که بهش معتقدم دفاع کنم. ولی گه گاهی هم اینجا دچار شک میشم. وقتی لابلای بحث و گفتگوها بعضیاشون از نظرات خودشون میگن در رابطه با دنیای سایبری............!
میدونین چرا؟؟؟؟ چون امثالی شوما رفقای محترم تنبلیند آ دست آ پا چلفتی. نیشسین سری جادون آ دست گذاشتین روو دست. تا دیگران برادون چاه بکنن , آ شوما وقتی تالاپی افتادین توشش....تازه بیوفتین به فکری حلی مشکل آ یافتن راه حل....... البته قبول دارم که خودمم یوخده که نه, خیلی قاتم. بیسوادم. تنبلم. بی دست و پام....بیایین توو این سال نوی میلادی , توو این سال جدید هجری قمری ... دست به کارهای نو بزنیم آ از کارهای نو آ با ارزشی همدیگه دفاع کنیم.

هر روزی که اتاق کنفرانس پرباشه, همه ی همکاران محترمه بدون اینکه از ما بپرسند آ اجازه بیگیرند , سرشونا میندازن زیر آ راشونا میکشن میان توو اتاقی ما, با یکی یه ظرفی غذا به دستشون.
امروزم (که سرمون کللی شولوغ بود آ وقتی سرخارووندنم نداشتیم )همین بلا را سری ما آوردن. الحمدالله غذا خوردنشونم با یه دنیا حاشیه همراهس همیشه. ما ناهارمونا به سه سوت میخوریم آ میریم ظرفامونم میشوریم آ میاییم , اینا هنوز قاشوقی اولشونا لبی دهنشونم نبردن. میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه این چونه هنوز گرمی صحبتس. آ سخنرانیاشون خلاص نشدس.
بزار خلاصه حرفاما بگم برادون.
من ناهارما خورده بودم آ داشتم تند تند کارایی را که باید برا فردا به کارفرما تحویل میدادیما جوور میکردم. این خانم های محترمه ی همکارمونم همچنان مشغولی ناهار بودن. تا حرف کشید به رنگی لاکی که به ناخن میزنن. هرکدوم یه اظهار نظری میکرد تا .......
خانم کریمی فرمودن : اووه من که یه مدت, لاک که میزدم اصلا پاکش نمی کردم .
فاطمه گفت: نه آخه من میخواستم نماز بخونم, مجبور میشدم پاک کنم. واسه همین ناخنم خراب میشد.
کریمی:اووه , نه من همینجور با لاک نماز میخوندم.
همگی یک جفت شاخ درآوردیم آ هرکسی یه نظری داد.....
کریمی: نه به نظر من که مهم دلِ آدمه. این حرفارو آخوندا از خودشون در آوردن.
گفتم: خب راست میگی. خب همینجوری با خدا حرف بزن چرا خودت رو اذیت میکنی آ نماز میخونی؟ مگه به دل نیست؟ پس چرا؟!....
کریمی:نه. خب من اینجوری با خدا حال میکنم.
خندم گرفته بود. هرکسی یه جوابی میداد...... تا نمی دونم حرفی چی چی شد که دوباره کریمی بامزه شد.
کریم: واقعا سنی ها بهتر از ما شیعه ها هستن.مسلمون واقعی سنی ها هستن.من یه بار توو مسافرت باهامون همسفر بود. سنیه اتوبوس رو مجبور کرد تا بایسته برای خوندن نماز اول وقتش. ولی ماها..........نه اصلا برامون مهم نیست.
بچه ها گفتن: خب ما خودمون کارمون درست نیست.
دیگه کم کم داشتم داغ میکردم از دستش.زیاده داشت سنگ سنی ها رو به سینه میزد. دلم میخواست یادش بیارم که بابا اینا پابرهنه میرن توو دست شویی آ همونجور وضو میگیرن آ همونجورم توو مسجد آ ......... که دیدم به به داره میگه:واقعا تمیزن. اونا با پای برهنه میرن وضو میگیرن. پاهاشون رو میشون آ همونجور میرن مسجد نماز میخونن. اونوقت اگه بیایی توو مسجد ما شیعه ها اوه که میخوایی از بوی گند پاشون خفه بشی.
خدایا مونده بودم این منطق از پشت کدوم کوه دراومدس؟!... با یه اخمی بهش گفتم: خب شوما که اینقده مات آ مبهوتی اینا شدین چرا سنی نشدین. ایشونم جوابم دادن که دلم اینجوری میخواد..... خلاصه یوخده بهم تندی کردیم آ گذشت. خیلی روو اعصابم رفته بود, ولی خیلی تندی نکردم. خودشم نفهمید خیلی قات زدم .....گذشت.......
تقویمی روو میزش رو برداشته بودم آ گلدونی روو میزما داده بودم بهش. از عصبانیتم. بدونه اینکه حرفی بزنم رفتم تقویمشا گذاشتم روو میزش آ بی سرآصدا برگشتم. رفته بود دیده بود آ اومده بود. به شوخی ازم پرسید پس چرا برگردوندی؟ عرض کردم: میخواستم بوی گند من رو نگیره. جاخورد از حرفم. تازه فهمید چقدر قات زدم. با تعجب پرسید : مگه با تو بودم؟
یوخده باهم کل کل کردیم آ بهش فهموندم که اگه این حرف رو میزنی . که مسجد ما شیعه ها همیشه بوی گند میده . منم دارم جواب میدم. چون منم شیعه هستم. چون منم مسجد میرم. اونم فقط حرفش این بود که من که با تو نبودم چرا داری دفاع میکنی؟ سنگ کی رو داری به سینه میزنی؟ برای چی حرفی رو که اصلا به تو ربطی ندره این وسط به خودت میچسبونی و میخوایی حرف بی ربط بزنی؟
گفتم: آخه خانم. یه سوال . یعنی شما میفرمایین سنیا همشون به همون تمیزی هستن که میفرمایید و ما شیعه ها همگی بوو گند میدیم.
دادش رفت بالا که تو نرفتی توو مسجدی که بوی گند جوراب همه جا رو گرفته. مسجدی که من رفتم اینجوری بود.
با همون لحن پرسیدم: اون وقت میخوام ببینم شما میگین همه مسجد سنی ها تمیز میباشد؟؟؟؟؟بله؟دیگه راهش رو کشید و رفت...
میخواستم بگم : د آخه خانم محترم. یه نگاه درست به کارای خودمون آ اینا بنداز. ما توو همه ی محله هامون مسجدامون کثیف هستن؟ ما همه مسجدامون پر از آدمای بی فرهنگن؟ د آخه کجا رفتی آ هنوز که هنوزه نتونستی مسجد محله هایی مثل محله ی ما رو ببینی که هیئت مدیرش همه استاد دانشگاه هستن آ خادمای مسجد توو مراسم های مختلف همه برآ بچه های دانشگاه خودمون هستن یا الباقی دانشگاه های اصفان. د کجاها رفتی که حتی یکی از محله های معمول آ نه چندان معروف سنی رو ندیدی, همونایی رو که آدم حالش بد میشه وقتی وضوخونه هاشون رو میبینه. نمیدونم یعنی تاحالا خودت پات به مدینه و مکه نرسیده یا برات تعریف نکردن از انواع و اقسام وضو ساختن هاشون؟ تو فکر میکنی این انواع و اقسام بیماریهای عفونی که زائرای ما از عربستان سوغات میارن همش به خاطر عدم رعایت بهداشت خودشونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی حرف داشتم. ولی راستش مهمترین نکته این بود که وقتی برای این مباحث نداشتم و متاسفانه مهم تر از اون اخلاق مناسب.........
با تندی حرف زدم. میدونم. اشتباه از من بود. ولی واقعا پابرهنه رفته بود روو اعصابم . کار "آ بارم خیلی بود اینام که ......

. داشتم جمع آ جور می کردم که گوشی موبایلم زنگ خورد. یه شماره مشهدی بود .اولش فکر کردم مالی بروبچای وبلاگی مشهدس. اما غریب بود. تلفنا جواب دادم:...........

:خانم پاکروان؟
:از بخش مسابقات فرهنگیِ حرم رضوی تماس میگیرم. شما دیروز ,توو مسابقه شرکت کرده بودین؟
:انشالله که هنوز مشهد هستین؟
:شما توو مسابقه ی ما برنده جایزه .....شدین.

امام رضا فدات بشم. امام رضا قربونت برم. امام رضا .......... امام رضا میدونستم. میدونستم عیدیما میدین ....میدونستم نمیزارین اینجوری برم..........
انشالله همینجا خدمتدون عرض میکنم این چندروز را چگونه در هتل هشتمین ستاره گذراندیم:
1-سفرمشهد؛نه اردوو 2-بلیطا جور نشد
3-فرودگاه مشهد 4-سلام اول
5-آقاجون یادم بدین 6-التماس دعا
7-دیدار وبلاگی 8-شب جمعه
9-من و امام رضا تنهایی 10-علیک اسلام
11-من آ امام رضا
سلام آ عرضی ادب. خبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ من الآنی الآن توو کوپه دومی قطار وری بروبچای خادمی شهدا نیشسم آ دارم برادوون استارتی این سفرنامه را مینویسم. ایشالله قرارس تا آخری تعطیلاتا خرمشهر یا دوکوهه یا شلمچه آ .... باشم.
دوشنبه 24/12/89 ساعتی ده آ نیمی شب بود که رفتم سری موبایلم,دیدم آآآآآآآ محبی علی کلی تلفن کشم کردس,به محضی اینکه تماس حاصل شد .....خانوم کلی سرم داد آ بیداد کردس که پس کوجای آباجی؟؟؟ بعدب احوال پرسی پرسیدس: میتونی فردا بیای تهران؟ گفتم: هان؟؟؟؟ چی چی؟؟؟؟ برا چی چی؟؟؟
خلاصه کلام اینکه قرارشد خودما بزارم تهران آ پاشنه کفشما ورکشم بالا تا با بروبچای بسیجی تهران بزررررررررگ بریم خادمی شهدا بشیم.بلیطی اتوبوس برا ساعتی شیشی صبحی روزی سه شنبه بود. تا سه ی نصفی شب کاراما جور کردم آساکی سفرا بستم آ آماده ی سفر شدم. ساعتی پنج آ نیم از خونه زدم بیرون آ خودما سری ساعت رسوندم ترمینال.
ساعتی شیش آ نیم اتوبوس راه افتاد سمتی تهران. من که از همون اولی راه خوابم برد آ متوجه نشدم ولی همسفریام زودتر از من فهمیدن که راننده اتوبوسمون یه خانومس. جلل خالق.
خیلی برام باحال بود که راننده اتوبوسمون خانوم جلالی بود. که از اصفان تا قم راننده ی اتوبوس ما بود. از اون زنایی بود که یه تنه شصداتا مردا حریفند . خب تاحالا توو تلویزیون آ توو گزارشا دیده بودم ولی حالا خودمون زیارتشون کریدیم.
یا علی.
ساعت 11:48 بود که توو گیتی ورودی محضری شریفی شمسی خانوم آ مهدیه خانوم سلام و عرض ادب کردم . آ یوخده وقت بعدش خانوم نادی آ بعدشم بانوانی مکرمه ی تبلیغات(زینب سادات آ پروانه خانوم آ سمیه بانو) را زیارت کردیم آ دم دمای سوار شدنم حچ خانوم ملکی را تونستم زیارتشون کنم(عجب حچ خانومی بودااااااا از اون باحالاش. تعریفیس این حچ خانوم)
ساعتی 13:15 قطار بالاخره راه افتاد و ما بسم الله را گفتیم.

امسال سفرنامه ی جنوبما برای زخمهای پلاکها می نویسم. با عنوان خادمان زخمها.
خادم
1: شکر خدا 2:نیت
3: اولین خرید مایحتاج 4:شام اول
5: آقا گاوه 6:مشاور خانواده
7:صبح جمعه 8:موزه جنگ
9: غروب شلمچه 10:لیگ برتر
11: اروند 12:عجب
13:شهید حسن عزیزی 14: هفت سین
15:تحویل سال نود 16:سلام بر دانیال نبی
17: چهل هزار تومن 18:بچه مشهدیای مظلوم
19:حلال کنین 20:پذیرایی
21:بچه ایرونی 22:هرکی دلش گرفته و
23:.خانوم مدیر کجاین؟ 24:اولین نمازی شب
25:خودت مراقب باش 26:.........
التماسی دعا.
امسال: دوکوهه قطعه ای از بهشت

1- بسم الله النور 2- مسئولین اردوو کلاً عوض شدن
3- جدا شدن از بلاگیها 4- سلام بر دوکوهه
5- جان من چیزی بگو... 6- جلسه اول آموزش
7-حاج همت التماس دعا 8- از تفحص می گفتند...
9-از غیرت متوسلیان می گفتن 10 - به گمانت که عشق من جنگ است؟
11-دلما از اونجا نکندم. گذاشتم 12- در کدامین جبهه می جنگی بگو
13-دامن زهرا و دست عاشقان 14-یک روز قبل از عید
15-یکی پیدا بشه جواب ما رو بِده 16-قرعه فال به نام من بیچاره فتاد
17-وسطی جشن آ یاد زهرا(س) 18-روبروی لوله ی تانک
19-عیدتون مبارک 20-یوخده یوخده بار سفر...
بروبچای مسافر در اردووی بلاگ تا پلاک 4:
دست خط...
بیابانگرد
حیرتکدهی عقل
بی قرار
مرصاد
خطخطی
نگاه هشتم
رمز دشمن شناسی
شهری در آسمان
فرجی دیگر
سلطان نکتهها
گفتنیها
صفحه هفدهم
سوخته دل
سفری
سراج
راحیل
مختش
عشق عرفان
دفتر مشق
یک منتظر
سیب خشبو
عروج
آتش عشق
عهد جانان
سحر
نیمچه وبلاگ حامد
روزانههای مظاهر
جهل فیلسوفانه
دودینگ هاوس
ولایت نور
بچه خرخاکی
کوچکانه
جانم فدای رهبر
دنیای راه راه
دنیای جوانی
بچههای قلم
مرغ ملکوت
امتدادیها
استراتژی ها و عاشقانه ها
الفهرست:
سلام و عرض ادب و احترام محضر شریف همه دوستان و بروبچی که پاشون روزی روزگاری به اینطرفا باز شدس. را
سش این متن رو فقط جهت پایین و بالا کردن دست خطم گذاشتم. این پایین لیست متنهای مربوط به سفرنامه جنوبس. دلم میخواد (یعنی خواهش میکنم) خدا وکیلی بیایین آ یکی یک کلوم حرفی حق این پایین برام بزارین.که کلاً این دست خطی من خب بود ؟ بد بود؟ کج و کوله بود؟ نشون دهنده بی سوادیم بود؟ ....؟؟؟؟؟
خلاصه پیشنهاد انتقاد بکنین.
و یه التماس دیگه چاخان پاخان هم ممنوع. خوددون که میدونین اصفانی جماعت اوسای چاخان کردنس. پس رو دستی من نمی خواد بلند بشین . من خودم اوسایی چاخان کردنم.
پس لطفاً فقط پیشنهاد انتقاد . با ذکر دلیل .
ممنون و سپاسگزار
پر پرواز :
1راهی شدیم* 2همسفرهای ساکت و بی زبون اصفهانی*
دنبالی راه :
3 استارت اردوو از حرم خانم* 4واگن 6*
5 تعداد دندانهای آسیای سوسمار آبی* 6 سنگینی نگاه شهدا*
دو کوهه :
7 دوکوهه...* 8 حرم امام خمینی-تخت جمشید-دوکوهه..*
9 سلام*
شرهانی:
10 در آغوش رملها* 11از لشکرامام حسین اصفهان*
12 جناب نظری فرمودن:.* 13 مقر تفحص لشکر *
14 دو حالت داره..* 15 وای به حال ما اگه*
16حاج اسد چوبین میگفت:*
معراج شهدا:
17 اندر راه پادگان شهید محمودوند* 18 خوش آمدگویی*
19بسترسازی جهت ظهور*
اروند و جریان رای دادن:
20 شب جمعه* 21پا تووی آتیش*
22والفجر هشت و اروند* 23 مباحثه و ...*
24 رای و وجدان درد*
شلمچه:
25 غروب آخرین جمعه سال* 26 خیلیها دیر اومدن،ولی زود رسیدن*
27 با وضو بشین* 28 شهیدان را شهیدان میشناسند*
طلائیه:
29 از زبان حاج کاظم آفاقی* 30 رگهای چشمش از بیخوابی پاره شده*
31از حمید و مهدی باکری درس بگیریم* 32حاجی با چشمهای اشکبارش میگفت*
طلائیه:
33 از زبونی حاج محمد احمدیان* 34 آقا مسعود*
35عملیات خیبر* 36گردان امام حسین*
37عملیات خیبر* 38تازه فهمیدیم بابا قصه چیه*
39با مجید پازوکی* 40یا زهرا(س)*
41عبدالامیر دو زانو نشست* 42رابطه ی سوسک و عکاس*
43*44 گوشه ای از حرم آقا ابالفضل*
هویزه دهلاویه :
45محمدحسین علم الهدی* 46شهید چمران*
میشداغ :
47ورود به میشداغ* 48 رزم شبانه*
49وسطی رزمایش* 50 (بسم تعالی: فهمیدم)*
51 خاطرات امیر دربندی* 52امیر و سوالات ما*
53 دعوتنامه کربلا*
فکه:
54کم کم اختتامیه* 55مسائل رو از زاویه نو نگاه کنیم*
56ما چیزی از این شهدا کم نداریم* 57فرشی میومد. عرشی می رفت*
58 دعای مادر* 59 روز یتیمی آقا*
فتح المبین :
60رمز عملیات:یا زهرا*
مهندس فخری و سخنان شب آخر:
61دغدغه های ما در دفتر* 62 در راستای اهداف دفتر*
63بخشهای مختلف* 64 بصیرت نسبت به زمان*
65 برایند مثبت برای وبلاگ* 66در پس پرده اردوو *
67 ختم کلوم*
در راه بازگشت:
68 شام آخر* 69 مسیر بازگشت*
70بسم الله النور ---- برترینها*