قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

این روز ها...

این روزها، یادگرفتم، که با اتحاد ما می توانیم را میشود اثبات کرد.

دوستانم با وسواس و دقتِ خاصی، برای به چنگ آوردنِ اهدافشان وقت گذاشتند.

دوستانم دارند حرمتها را یکی یکی می شکنند، دوستانم دارند داشته های من و اَمثالِ من را ذره ذره از چنگم دَر می آورند و جلوی چشمانم نابود میکنند و به دستهای خالی شده ی من قَه قَه های محکمی می زنند. 

دوستانم برای اینکه به اهدافشان برسند، عهدهای محکمی باهم بستند، دورِ هم جمع شدند، و برای اینکه در مسیرِ رسیدن به این اهدافی که بنظر غیرِقابلِ دسترسی بود،کم نیاورند، مدام همدیگر را از زاویه های مختلف رَصَد می کردند و تقویت. 

دوستانم، نقطه های قوت همدیگر را بشدت تقویت کردند. اشکالاتِ خودشان و رفقا را برطرف می کردند...

خوش بحالشان،  چقدر خدا دوستشان داشت، خداوند پاداشِ این اتحاد را، پاداش این همه تلاش و زحمت را عاقبت داد.

مبارکشان. 

ای کاش من هم با این همه دوستی که هم نظر بودم، کمی متحد شده بودم. ای کاش ذره ای انرژی گذاشته بودم و...  

 


علی برکت الله

گفتم بیام اینجا را خودم افتتاحش کنم ،

 یهویی بزرگان میان اینجا رو هم افتتاح می کنن.


دلم هوای شما رو کرده یا زهرا...

نزدیک میلاد حضرت زهرا بود که نشسته بودم روی سنگهای خنکِ بین الحرمین. یه جوری که رووم به آقا، امام حسین ع بود و گنبد آقا ابالفضل رو هم می دیدم. 

زیارت عاشورا خونده بودم که آروم آروم زمزمه ی من هم این شد:

با تو دارد سایه ی سر، باابالفضلَت رکاب

بی تو وای از ناقه ی بی مَحمِل و اشکِ مدام

با تو دورِ خیمه ی اهلِ حرَم آرامش است

بی تو وای از آتشِ افتاده بر جانِ خیام

با تو هر صبح آفتاب اول سلامت میکند

بی تو زینب می رود بی پوشیه بازارِ شام...

 


وقت کم آوردم. چیکار کنم؟؟؟


از بازاریابی تا بازار سازی

روز سوم نوروز بود. پاشُدیم رفتیم خونه عمه ی نازنینم، جهت عید دیدنی. یا به قولِ پدرم جهتِ صله ارحام.

وارد که شدیم، طبق رسم دیرین، مورد استقبال گرم قرار گرفتیم و دیده بوسی و تبریک سال نو و ... تعارف کردن نشستیم. کم کم تشریف آوردن همگی دورِ هم نشستیم. هنوز طبق رسم دیرین بود...

تا اینکه دوبه دو مشغول صحبت شدیم... دختر عمهِ جان تشریف آوردن کنار من. سرِ صحبت رو با کنایه باز کردن"قابل ندونستین و تشریف نیاوردین؟ آخه چرا؟؟ نه این دفعه مشاوره ی رایگانِ طبِ سنتی رو اومدین و نه دفعه ی قبل، تئاتر شهر رو. آخه چرااااااااا؟"

با چنان اعتراضی شروع کردن. من که تعجب کرده بودم از تعجبِ ایشون. یکی نیست بگه بابام جان ، مگه من تاحالا با شما تئاتر و سینما اومده بودم که حالا نیومدنم جای تعجب داشت برای شما؟! اونهم اینقدر... بابام جان اینبار هم مثل تمامِ طولِ عمرم... مگه من تاحالا باشما جایی خرید رفته بودم که حالا شما از نیومدنِ من اینقدر تعجب کردین و ناراحت شدین؟؟؟؟ اصلاً بابام جان من و شما تاحالا مگه باهم بیرون می رفتیم که حالا از نیومدنِ من تعجب کردین؟؟؟؟

نه اصلاً یه سوال. حالا مگه چی تغییر کرده؟ من و شما فک و فامیلیم. ولی عزیزِ دل هم سن و سال که نیستیم. واااااا

صحبت داشت عوض میشد که دختر عمه ی مهربان یکدفعه با یه سینی چایی وارد شدن و شروع کردن به تبلیغ. البته تاکید فرمودن که اشتباه نکنید اینها چایی نیستااااا. اینها دمنوش هستش. دمنوشهایی که من خودم میکسش کردم.

پرسش و پاسخها شروع شده. این دمنوشِ چیه؟ اون یکی چیه؟ این برای چی خوب هست ؟ اون یکی برای چی؟.....

خلاصه تبلیغِ محصولاتِ فلان تولید کننده ....

لابلای صحبتها خواهرم اشاره کرد به سایتِ دی جی کالا و پرسید:  شما هم دارین مثل سایتِ دی جی کالا تبلیغ همه نوع کالایی میکنید و خریدار کالا رو مستقیم از تولید کننده خریداری میکنه؟ ؟؟؟

اولش گفت نه و بعد تایید کرد که شبیه هستیم. پرسیدم یعنی دارین بازار یابی میکنید دیگه؟

گفت نه من کلاسهای بازاریابی رو رفتم. بازاریابی رو بلدم. نه این کاری که ما میکنیم بازار یابی نیست. بازار سازیه.

یه آهِ سنگینی کشیدم. دلم برای خودم سوخت.

با خودم گفتم. خدا وکیلی ، امشب نه کسی احوالِ مادر من و پرسید و نه وقت شد که من احوالِ عمه و شوهر عمه رو بپرسم، وقت نشد بپرسم قلبتون بهتر شده انشالله؟ پیاده روی می روید؟...  پس ما امسال عید نوروز دید و بازدیدهامون، صله ی ارحام نیست که ثوابی داشته باشه. ما اومدیم اینجا تا دختر عمه جانمون بازار سازیشون رو بکنن. فردا هم حتما میریم خونه ی عموجان تا ایشونهم بازاریابیشون رو ....

و امروز وقتی وارد خونه عموجان شدیم، با دیدنِ میزِی مملو از  انواعِ عسلهای طبیعی کنار سفره ی هفت سین با مارک و بِرَند فلان شرکت شاخهام در نیومدن.

 


حاج احمد آقا خمینی...

خدایش بیامرزد .

 

بچه مدرسه ای که بودم. این عکس یکی از عکسهای ثابت کلاسمان بود. خدا بیامرزد حاج احمد آقا را . امین ترین بود برای امام و رهبر جمهوری اسلامی ایران. و ما امام را بدون حاج احمدآقا تصور نمی کردیم. حاج احمد آقا همیشه در قاب تصویری بود که امام بودند.

خدا بیامرزد این مرد صبور و بزرگ و فهیم را. امروز وقتی دیدم انگار در اقیانوسی از خاطرات سوار شدم.... 


خدا وکیلی...

خداوکیلی خیلی خدا را شکر.

  در کمال آرامش پشت سیستم نشستم و در این صفحه ی وبلاگم خدمت شما عرض میکنم: خداوندگار بزرگ را برای همه ی آنچه از کهکشانِ رحمت و برکتش بر سفره های مادی و معنوی ما گذاشت شکر.

فقط میگم شکر. شکر.

دوستان یه سوال داشتم:

 چرا؟ چرا ما گرسنگی را جدی نمی گیریم؟ چرا؟

چرا فکر میکنیم این روزها دیگه همه شکمها سیر است و این شکایتها از فقر و اقتصاد ضعیف و ... همه از روی تنوع طلبی زیاد ماست.

 

چند روزی بود در جریان کاری سنگینی که مشغولش شده بودم ... چندان وقتی برای خوردن و خوابیدن نداشتم. البته بنده کلاً آدم شکمویی هستم و خیلی کم پیش میاد گرسنگی بکشم. ولی این روزها ساعات خواب و بیداریم نامنظم و خورد و خوراکم به یک وعده رسیده بود و این وسط چایی رفع عتش می گرد و استخوانهای یخ کرده مرا که از زورِ سرما درد میکرد کمی گرم می نمود. 

البته آنقدر که سرما آزار دهنده بود و دردِ استخوانها خواب از چشمهایم برده بود، گرسنگی را احساس نمی کردم.

تا بالاخره چندساعت قبل، مهلتی بدست آمده و همینجوری به جای اینکه بروم سرِ سفره ی نان ، رفتم سرِ سبدی که چند عدد انار درونش دیده بودم. شستم و با بشقاب و کارد و ظرفی برای دانه های انارها، آوردم همینجا کنار سیستم نشستم.

جاتون خالی اولی رو که سر بریدم و دانه های سیاه و درشت و آبدارش را دیدم کمی متحول شدم.

Image result for ?دانه انار?‎

  چشمهام برق زد. قاچ زدم و انار رو بازش کردم. چند دانه انار را در دهانم مزه کردم. شروع کردم به خوردن.   

Image result for ?دانه انار?‎

دانه های درشت و آبدار و خوش رنگ انار .

عتشی در وجودم احساس میکردم، وصف ناپذیر. فقط میگفتم شکر. خدایا . به خودت قسم فقط می تونم بگم شکر. خیلی خوش مزه س. خدایا به کرمت، به مهربانیت قسم این احساس خوشِ رفع این گرسنگی رو نصیب همه ی مخلوقات خودت بکن. خدایا به عظمتت قسم گرسنگی خیلی سخته. من حتی فکرش رو هم نمی کردم لحظه ی رفع این عتش اینقدر لذت بخش باشه.

پاشین تا بریم جهت شکرگزاری طعم خوشِ این دانه های انار رو ، لذت رفع گرسنگی رو به دیگران هم بچشانیم.

     یاعلی

 


من بودم و کعبه و خدا

سالهاست از آن روزها گذشته... 

ایام فاطمیه بود. برای اولین بار راهی سرزمین وحی شده بودم. روح وجانم سرشار از عشق به خانم و سرورم خانم فاطمه ی زهرا سلام الله بود. همه جا از ایشان یاری می طلبیدم. تنها بودم...

یادش گرامی آن روز... 

ظهر یک روز گرم تابستانی... 

صحنِ با صفای مسجد الحرام خلوت بود. دقایقی بعد از نماز ظهر، من بودم و کعبه و خدا...

 یارب ز گناه خویش، شرمنده منم... اما خدا غفار تویی. شاه تویی. بنده منم. 

چقدر هوایی که قلبم در آن می تپید باصفا بود. چقدر صحنه ای که چشمهایم در آن شناور بود وسیع و شفاف بود. چقدر سرعت داشت موجی که برای رسیدن به دیوار کعبه برآن سوار میشدم. 

و آن اقیانوسی که فاصله ی من بود تا خداوندِ رحمن و رحیم چه آب شیرینی داشت... 

من آن روز ظهر بعداز نماز ظهر وعصر در آن گرما تنها نشسته بودم در میان صحن مسجد الحرام و با تمام قدرت خیره شده بودم به کعبه و با تمام توان آن صحنه تا بیشترین ها را برای تمام عمرم از آن لحظات برای خودم ذخیره کنم...

من بودم و کعبه ای که رو به سوی او نشسته بودم تا تمام حرفهایم را با خدا بزنم... 

من بودم و کعبه... 

ای دوای درد شکسته دلان..،.. مرحم سینه ی شکسته دلان

مرحمی لطف کن که خسته دلم، مرحمت کن که بسی شکسته دلم. خدای من گرچه من سر به سر گنه کردم... نامه ی خویش را سیه کردم.

تو به این نامه ی سیاه نبین، کرم خویش بین گناه مبین

باوجود گناهکاری ها... از تو دارم امیدواریها.

و امروز.... همه رفتند و گدا، گدا مانده هنوز 

       ...... الهی العفو 


از کربلا سلام برای نجف می بریم...

سلام علی آل یاسین.

تازه از بین الحرمین رسیدم، جاتون خالی شلوغ بود همه ایرانیا اومدن زیارت، این چند روز را کربلا عزادار بود برای وفاتِ مادر ابالفضل العباس _خانم ام البنین_ پرده های رواقها هنوز سیاه است و سوگوار...

امسال جهت ارائه ی گزارش عملکرد اومده بودم کربلا و جهتِ گرفتنِ ارزیابی عملکرد دارم میرم نجف. وقتی داشتم از ایران-از اصفهان بارِ سفر میبستم ، آخَرِش کمی دلخوری همراهم آوردم. خب چه کنم. با تمامِ توان تلاش کردم ولی آخرش ناتوان بودم. 

.

..

. . .

اینروزها سعی میکنم گزارش عملکردی رو که ارائه کردم همینجا مکتوبش کنم آ بهتون بگم توو جریانی ارائه گزارش چه اتفاقاتی بامزه ای افتاد... من میخوام بعداز این گزارش عملکرد برسم به ارزیابی عملکردی که بگیرم.

گزارش عملکرد...    

بعد از مشهد                                  حدیث کسا

جهت استخدام                             مصاحبه ی کامل با منابع انسانی

365 بستنی                                بفرمایید ناهار

استغفار                                      40 روز پیش از این

یا حسین                                                معجزه ادب 

یا اباعبدالله                                             تحویل سال و ابالفضل  

  از جنگِ با علی اکبر                                 سیمای سازمان  

عهد با صاحب الزمان                                  ارزیابی کنیم؟

ارزیابی عملکرد...    

مدافعان حرم                                آرزوهای تلخ

.

..

....وادی السلام. باروون ، مسجد سهله ،مسجد کوفه و مختار ، میثم تمار و زبان و کلام ، حرم امام علی ع ، خدا نجف رو آب و جارو کرده ، شب آخر توو حرم مولا جلوی ضریح...



روزگارمونا چیطوری رنگی میکنیم-1-

تازه از راه رسیده بودم. شبی تولدی حضرتی فاطمه معصومه بود . تشنه بودم. پارچی آبا ورداشتم , یه بسم الله گفتم  آ تاجون داشتم سرکشیدم. یا حسین. هنوز لباساما عوض نکرده بودم. که موبایلم زنگ خورد. شمارش ذخیره نشده بود. صداش آشنا بود. اون منا میشناخت . اما من هنوز درست نه. یوخده یوخده خاطراتی سالای قبل را یادآوری میکرد. یه دوستی قدیمی بود. خاطرات مالی یه سال قبل بود. دوسال قبل. چهارسال قبل......... هنوز نشناختم. ...مالی 6سال قبل..........وای ده سالی قبل..........وای این نکنه یه رفیق دبستانیس؟!!!!!!! بهش گفتم ...... یا علی تو این همه آماری منا از کوجا داری ........... نشناختمت . خودت یه اسمی یه فامیلی........بهم بده.......... دستی آخر خودش گفت: یاس و یوسف رو یادت هست؟..........

خیلی شیرین بود....... خاطرات بسیار شیرینی برام زنده شد. هنوز یک ساعتی تا اصفهان داشتن. با اس-ام-اس همدیگه را راضی کردیم. قرار شد تاااا رسیدن اصفهان با هم وعده کنیم یه جایی آ باهم بریم بیرون گشت آ گذار آ اصفهان گردی ...........براا شب آ خوابم خونه ی ما.

دروازه تهران قرار گذاشتیم باهم آ رفدیم یوخده اصفهان گردی. شامم رستورانی سنتی مهمونم کردن ......

نصف شب بود که رسیدیم خونه. همه خواب بودن. آخه بندگانی خدا فردا صبح کارآ زندگی داشتن .

شب اما. یه خواب خیلی آرامی داشتم. شاید مدتهای زیادی بود چنین آرامشی را تجربه نکرده بودم. خوابی آرووم آ با ارزشی بود. خیلی...

به رنگی سفید


   1   2      >



======== =