سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

چیکار کنم؟؟


شده میهن روشن

از خون شهیدان شده میهن روشن           آن سان که زِ لاله هاست، گلشن، روشن

خاموش نمی شود چراغی که شده ست             ، با همتِ احمدیِ روشن ، روشن

 

به خون پاکِ شهیدانِ کربلا سوگند               که جز مسیر شهادت رَه تکامل نیست

مدافعانِ حرم عاشق بلا هستند                     که پیروانِ شهیدانِ کربلا هستند

قسم به عشق که سر داشتیم و سامان نه      به سینه، درد روی درد بود و درمان نه

شکوه آینه ها روی هم دوید ، شکست          شکست آینه ، اما غرور ایوان نه

تمام ایل و تبارم فدای زینب باد              بریده ایم دل از زندگی ، از ایشان نه

خیال و دست و دل از فکر و دامن و مهرش         خدانکرده جدا میشود، به قرآن نه

هنوز لشکر ما پیرو علی هستند        در این زمان که سلیمانی هست و سلمان نه

ز دودِ فتنه که روز دمشقیان شب شد        دمشق سنگر دل دادگانِ زینب شد

برای مُجمل این جمله شرح و تفسیر است       بخوان اَلَم تَرَ کَیفَ که قصه ی فیل است

حریمِ زینبِ نستوه، کعبه ی دلهاست             مدافع حرم از تیره ی ابابیل است

سپاه ابرهِ خواهند سوخت در بَرَهوت           به دست فاطمیون سنگ ریزِ ثجیل است

کسی که مجری جورِ سرانِ مکه شود            به تیغِ قهرِ ابالفضل تکه تکه شود.


آمریکا یعنی...

http://www.momtaznews.com/wp-content/uploads/2016/04/47046_832.jpg

پرسید آن شاعر این آمریکا چیست؟

پرسش دشوار ست، اما برایش پاسخ بسیارست.

آمریکا یعنی یک روزِ روشن، یک کودکِ شاد میبیند دیگر مادر ندارد، یا مادر او را دیگر ندارد.

آغازِ جنگ است ، آوارِ کین است ، آمریکا اینست.

آمریکا یعنی، پیمان با صدام ، تا پیش از اعدام.

آمریکا یعنی بازی با مُرسی حتی در زندان. هرچند خوشرو، هرچند خندان،

آمریکا یعنی ما مُهره باشیم، او مُهره گردان.

حتی اگر  یار ، آمریکا چون مار در آستین ست، آری مصدق ، آمریکا اینست.

فریادها بود ما را در عالم، در یادها ماند، یارا صدامان.

ضربِ تنینِ فریادهامان. شمشیرها را، درهم شکستیم، زنجیرها را از هم گسستیم.

از بند رَستیم، ضحاک را هم درکوه بستیم.

آری برادر؛ از گرگی او چیزی نشد کم، ما بَره باشیم، او در کمین است.

پرسید آن شاعر این آمریکاچیست؟ این آمریکا کیست؟

آمریکا اصلاً معنا ندارد.

این صورت خالیست، پشت نقابش چیزی پنهان نیست.

او که انسان نیست، بُمب افکنش هم ، بی سرنشین است

آری برادر آمریکا اینست.

http://otaghkhabar24.ir/sites/default/files/styles/large/public/repo/pics/1395/04/17//pic-74415-1467878917.jpg?itok=rpIJSw6A


قاسم سلیمانی...

 

کوه باشید، سِیل یا باران، چه فرقی میکند.

سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی میکند. 

مرزها سَهمِ زمینند و تو اهلِ آسمان

آسمانِ شام یا ایران، چه فرقی میکند.

مرگ ما عشق است، هر جا اوست آنجا خاکِ ماست 

سامرا ، غزه ، حلب، تهران چه فرقی میکند.

قفل باید بشکند ، باید قفس را بشکنیم

حَسرِ الزهرا و آبادان  چه فرقی میکند.

هرکه را صبحِ شهادت نیست، شامِ مرگ هست

بی شهادت مرگ با خُسران چه فرقی میکند.

شعله در شعله ، تنِ ققنوس میسوزد ولی

لحظه ی آغاز ، با پایان چه فرقی میکند.


==برچسب ها : شعر  ,

از کربلا سلام برای نجف می بریم...

سلام علی آل یاسین.

تازه از بین الحرمین رسیدم، جاتون خالی شلوغ بود همه ایرانیا اومدن زیارت، این چند روز را کربلا عزادار بود برای وفاتِ مادر ابالفضل العباس _خانم ام البنین_ پرده های رواقها هنوز سیاه است و سوگوار...

امسال جهت ارائه ی گزارش عملکرد اومده بودم کربلا و جهتِ گرفتنِ ارزیابی عملکرد دارم میرم نجف. وقتی داشتم از ایران-از اصفهان بارِ سفر میبستم ، آخَرِش کمی دلخوری همراهم آوردم. خب چه کنم. با تمامِ توان تلاش کردم ولی آخرش ناتوان بودم. 

.

..

. . .

اینروزها سعی میکنم گزارش عملکردی رو که ارائه کردم همینجا مکتوبش کنم آ بهتون بگم توو جریانی ارائه گزارش چه اتفاقاتی بامزه ای افتاد... من میخوام بعداز این گزارش عملکرد برسم به ارزیابی عملکردی که بگیرم.

گزارش عملکرد...    

بعد از مشهد                                  حدیث کسا

جهت استخدام                             مصاحبه ی کامل با منابع انسانی

365 بستنی                                بفرمایید ناهار

استغفار                                      40 روز پیش از این

یا حسین                                                معجزه ادب 

یا اباعبدالله                                             تحویل سال و ابالفضل  

  از جنگِ با علی اکبر                                 سیمای سازمان  

عهد با صاحب الزمان                                  ارزیابی کنیم؟

ارزیابی عملکرد...    

مدافعان حرم                                آرزوهای تلخ

.

..

....وادی السلام. باروون ، مسجد سهله ،مسجد کوفه و مختار ، میثم تمار و زبان و کلام ، حرم امام علی ع ، خدا نجف رو آب و جارو کرده ، شب آخر توو حرم مولا جلوی ضریح...



مدیریت استراتژیک ...


مدیریت راهبردی یا مدیریت استراتژیک یک تجزیه و تحلیل در خصوص مسایل مهم و برجسته ی سازمان است که توسط راهبران ارشد سازمان به نمایندگی از مالکان، به منظور کنترل منابع در محیط‌های خارج از سازمان، اتخاذ می‌شود. با توجه به تغییرات محیطی که در حال حاضر شتاب زیادی به خود گرفته است و پیچیده شدن تصمیمات سازمانی، لزوم بکارگیری برنامه‌ای جامع برای مواجهه با اینگونه مسائل بیشتر از گذشته ملموس می‌شود. این برنامه چیزی جز برنامه استراتژیک نیست. مدیریت استراتژیک با تکیه بر ذهنیتی پویا، آینده‌نگر، جامع‌نگر و اقتضایی راه حل بسیاری از مسائل سازمانهای امروزی است. پایه های مدیریت استراتژیک بر اساس میزان درکی است که مدیران از شرکت‌های رقیب، بازارها، قیمت‌ها، عرضه‌کنندگان مواد اولیه، توزیع‌کنندگان، دولت‌ها، بستانکاران، سهامداران و مشتریانی که در سراسر دنیا وجود دارند قرار دارد و این عوامل تعیین‌کنندگان موفقیت تجاری در دنیای امروز است. پس یکی از مهمترین ابزارهایی که سازمان‌ها برای حصول موفقیت در آینده می‌توانند از آن بهره گیرند «مدیریت استراتژیک» خواهد بود. مدیریت استراتژیک به سازمان این امکان را می‌دهد که به شیوه‌ای خلاق و نوآور عمل کند و برای شکل دادن به آینده خود به صورت انفعالی عمل نکند. این شیوه مدیریت باعث می‌شود که سازمان دارای ابتکار عمل باشد و فعالیت‌هایش به گونه‌ای درآید که اعمال نفوذ نماید (نه اینکه تنها در برابر کنش‌ها، واکنش نشان دهد) و بدین گونه سرنوشت خود را رقم بزند و آینده را تحت کنترل درآورد.
 
.
   
..


==برچسب ها : مدیریت  , استراتژیک  ,

ام البنین... (یا زهرا__2 )

امروز سالروز وفات خانم «ام‌البنین» مادر گرامی علمدار کربلاست. (هنوز موندم آدمی شبیه من که از دو دست لنگ میزنه وقتی بعد از سالها پاش برسِ به بین الحرمین چیکار میتونه بکنه....چیکار باید بکنه.....)

روی صفحه ی سررسید رو نگاه میکنم.

امروز سیزدهم جمادی‌الثانی و سالروز وفات خانم «ام‌البنین» مادر گرامی حضرت ابالفضل العباس .

برمیگردم یه نگاه به نوشته های کتاب «ماه به روایت آه» به قلم ابوالفضل زرویی نصرآباد می اندازم. 

 

راوی این داستان، «لبابه» همسر حضرت عباس(ع) است.

مهربان‌تر از مادر، محرم‌تر از خواهر، مقاوم‌تر از کوه، زیباتر از حور و روح‌نوازتر از نسیم صبح... این صفات نادره، تنها چند شاخه گل از گلستان وجود مادر همسرم، فاطمه ام‌‌البنین است. آن قدر مؤدب و محجوب و آرام است که جز به وقت ضرورت سخن نمی‌گوید و در عین هیمنه و شکوهمندی، چنان لطیف و نجیب است که بی‌ترس از ملامت و سرزنش، می‌توانی ساعت‌ها با او سخن بگویی و به تمام اشتباهات و خطاهایت اعتراف کنی.

وقتی همسرم عباس، با لبخند از سخت‌گیری‌های مادرش در تربیت فرزندان می‌گفت و می‌گفت که مادرش نخستین مربی شمشیرزنی و تیراندازی او و برادرانش بوده، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که این فرشته مجسم و این تندیس بی‌نقص لطافت و زنانگی، نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد. همواره صحبت‌هایی از این دست را ترفندی از جانب همسرم می‌دانستم که شاید می‌خواست میزان شناخت من از روحیه و عواطف مادرش را بسنجد.

امروز در بازار مدینه، با دو زن مسافر از قبیله بنی‌کلاب ملاقات کردم. وقتی دانستند که من عروس فاطمه کلابیه‌ام، با خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و بعد از پرسیدن حال و نشانی منزل او، اولین سؤالشان، مرا از فرط تعجب بر جا خشک کرد: هنوز هم شمشیر می‌بندد؟

- شمشیر؟! نه.

- پس برادرش درست می‌گفت که از بعد ازدواج، تغییر کرده.

- یعنی می‌گویید مادر همسرم جنگیدن می‌داند؟!

از حیرت، سادگی و نوع پرسشم به خنده افتادند. یکی از آنها به عذرخواهی از خنده بی‌اختیار و بی‌مقدمه‌شان، روی مرا بوسید و گفت: شما دختران شهر چه قدر ساده‌اید. قبیله ما - بنی‌کلاب - به جنگاوری و دلیری میان قبایل مشهور و معروف است و تقریباً تمام زنان قبیله نیز کمابیش با شمشیرزنی، تیراندازی و نیزه‌داری آشنایند. اما فاطمه از نسل «ملاعب الاسنه» (به بازی گیرنده نیزه‌ها) است و خانواده‌اش نه فقط در میان قبیله ما و کل اعراب، بلکه حتی در امپراتوری روم نیز معروف و مورد احترامند. فاطمه در شمشیرزنی و فنون جنگی به قدری ورزیده و آموزش دیده بود که حتی برادران و نزدیکانش تاب هماوردی و مقابله با او را نداشتند.

بعد در حالی که می‌خندید، ادامه داد: هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام‌آور سایر قبایل هم جواب رد می‌داد. وقتی ما و خانواده‌اش از او می‌پرسیدیم که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ می‌گفت: مردی نمی‌بینم. اگر مردی به خواستگاری‌ام بیاید، ازدواج می‌کنم.

من که انگار افسانه‌ای شیرین می‌شنیدم، گویی یکباره از یاد بردم که این، بخش ناشنیده‌ای است از زندگی مادر همسرم. لذا با بی‌تابی پرسیدم: خوب، بگویید آخر چه شد؟!

زن در حالی که از خنده ریسه می‌رفت، گفت: هیچ آن قدر منتظر ماند تا مویش همرنگ دندان‌هایش شد و ناکام از دنیا رفت! ... خوب، معلوم است که آخرش چه شد. وقتی عقیل به نمایندگی از طرف برادرش امیرالمؤمنین علی - که رحمت و درود خدا بر او - به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: خدا را سپاس من به «مرد» راضی بودم ولی او «مرد مردان» را نصیب من کرد.

زن دیگر با خنده میان حرف دوستش پرید: چرا جریان خواستگاری معاویه را نمی‌گویی؟

- آخ آخ راست می‌گویی ... اما این یکی را حتماً خودش شنیده ... .

با تعجب و حیرت گفتم: خواستگاری معاویه؟! از ام‌البنین؟! شوخی می‌کنید؟!

- یعنی نشنیده‌ای؟ تو چه عروسی هستی دختر؟ لااقل حکایت «میسون» را که می‌دانی ... .

- «میسون»؟! نه ... چه حکایتی است؟

- پس از اول برایش تعریف کن خواهر گرچه، می‌ترسم اگر باد به گوش ام‌البنین برساند که ما قصه زندگی‌اش را برای عروس چشم  گوش بسته‌اش تعریف کرده‌ام، پوست از سرمان بکند.

- به چشم، می‌گویم راستش قبل از آن که عقیل به نیابت از امیرمؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه بیاید، معاویه هم کسی را به خواستگاری فرستاده بود. لابد می‌دانی که معاویه پس از رحلت پیامبر و آغاز حکمرانی خلفا، والی شام شد و با حیف و میل بیت‌المال و خرج کردن از کیسه مردم، رفته رفته برای خود امپراتوری خودمختار ایجاد کرد.

نه فقط الان که خود را امیر‌المؤمنین و خلیفه مسلمین می‌نامد و می‌داند، بلکه از همان آغاز ولایت بر شام، سعی داشت بهترین‌ها را برای خود دست‌چین کند؛ بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوهترین تجملات و تجهیزات و لابد بهترین زنان آوازه زیبایی و شجاعت فاطمه کلابیه، باعث شد که معاویه یکی از نزدیکان مغرورش را با مبالغی چشمگیر از جواهر آلات و  البسه و سایر هدایا به خواستگاری او بفرستد.

فرستاده معاویه بعد از آن که با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا یله داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت و چنان که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت، فرمان داد که: «دختر تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد تعجیل کنید».

فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدر جان، آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟»

پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد فرستاده با تفرعن سری جنباند که یعنی بگوید.

«حزام» به آتشفشان اجازه فوران داد: «بگو دخترم».

فاطمه گفت: «جناب فرستاده، آیا من از هم اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویه بن ابوسفیان هستم؟»

فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، سر چرخاند و چنان که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی».

لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یکباره تغییر کرد و با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد: «پس درست بنشین مردک!»

فرستاده همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یکباره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مؤدب و دو زانو نشست.

فاطمه ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده همسرش جسور  بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.»

فرستاده معاویه که از ترس جان، در همان حالت نشسته، عقب عقب رفته بود، تقریباً به آستانه در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفشهایش را می‌جست.

ام‌البنین دوباره غرید: «و اما این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز اما اگر قیمت و بهای من است. به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته ... های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!»

اما فرستاده معاویه این جملات را نشنید چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را به او رساند.

معاویه هم البته از پا ننشست. برای آن که ثابت کند می‌تواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. «میسون» سوگلی معاویه شد و «یزید» را برای او به دنیا آورد.

اما معاویه دست‌بردار نبود. یکی - دو سال بعد از آن ماجرا، یکی از صحابه معتبر پیامبر را واسطه خواستگاری از فاطمه کرد. فرستاده معاویه مشغول طرح مقدمات خواستگاری بود که عقیل از راه رسید. بعد از آن که عقیل، هدف از آمدنش را گفت و از فاطمه برای برادرش خواستگاری کرد، صحابی پیامبر که فرستاده معاویه بود نیز با شکفتگی و خوشحالی، خانواده حزام را به پذیرش خواست عقیل، تشویق و ترغیب کرد و وجوه افتراق و امتیاز پیشوایمان علی را به تفصیل برشمرد.

معاویه نیز پس از شنیدن این ماجرا، کاردش می‌زدی خونش نمی‌آمد، خلاصه این که حسرت ازدواج با فاطمه ام‌البنین بر دل معاویه ماند.

با این که دیروز با مادر همسرم ملاقات کرده بودم، با شنیدن روایت زندگی‌اش، مشتاق شدم تا به بهانه راهنمایی دوستان قدیمش، با آن دو همراه شوم و دوباره زیارتش کنم.

در می‌زنیم و پس از چند لحظه، در گشوده می‌شود. قامت رعنا و چهره معصوم و مهربان مادر همسرم، در چارچوب در ظاهر می‌شود با همان لبخند محجوب و آرامش‌بخش همیشگی......


==برچسب ها : یا زهرا  ,

پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)

 الفهرست:

سلام و عرض ادب و احترام محضر شریف همه دوستان و بروبچی که پاشون روزی روزگاری به اینطرفا باز شدس. راسش این متن رو فقط جهت پایین و بالا کردن دست خطم گذاشتم. این پایین لیست متنهای مربوط به سفرنامه جنوبس. دلم میخواد (یعنی خواهش میکنم) خدا وکیلی بیایین آ یکی یک کلوم حرفی حق این پایین برام بزارین.که کلاً این دست خطی من خب بود ؟ بد بود؟ کج و کوله بود؟ نشون دهنده بی سوادیم بود؟ ....؟؟؟؟؟
خلاصه پیشنهاد انتقاد بکنین.

و یه التماس دیگه چاخان پاخان هم ممنوع. خوددون که میدونین اصفانی جماعت اوسای چاخان کردنس. پس رو دستی من نمی خواد بلند بشین . من خودم اوسایی چاخان کردنم.
پس لطفاً فقط پیشنهاد انتقاد . با ذکر دلیل .

ممنون و سپاسگزار 

پر پرواز :
1راهی شدیم*                         2همسفرهای ساکت و بی زبون اصفهانی*

دنبالی راه :
3 استارت اردوو از حرم خانم*               4واگن 6*      
5 تعداد دندانهای آسیای سوسمار آبی*  6 سنگینی نگاه شهدا*

دو کوهه :
 7 دوکوهه...*                                  8 حرم امام خمینی-تخت جمشید-دوکوهه..*
9 سلام*

شرهانی:
10 در آغوش رملها*                         11از لشکرامام حسین اصفهان* 
12 جناب نظری فرمودن:.*                 13 مقر تفحص لشکر *
14 دو حالت داره..*                         15 وای به حال ما اگه*
16حاج اسد چوبین میگفت:*

معراج شهدا:
 17 اندر راه پادگان شهید محمودوند*  18 خوش آمدگویی* 
19بسترسازی جهت ظهور*

اروند و جریان رای دادن:
 20 شب جمعه*                           21پا تووی آتیش*
22والفجر هشت و اروند*                   23 مباحثه و ...*
24 رای و وجدان درد*

شلمچه:
 25 غروب آخرین جمعه سال*           26 خیلیها دیر اومدن،ولی زود رسیدن* 
27 با وضو بشین*                          28 شهیدان را شهیدان میشناسند* 

طلائیه:
29
از زبان حاج کاظم آفاقی*            30 رگهای چشمش از بیخوابی پاره شده*
31از حمید و مهدی باکری درس بگیریم*  32حاجی با چشمهای اشکبارش میگفت*

طلائیه:
33
از زبونی حاج محمد احمدیان*      34  آقا مسعود* 
35عملیات خیبر*                         36گردان امام حسین*
37عملیات خیبر*                         38تازه فهمیدیم بابا قصه چیه*
39با مجید پازوکی*                     40یا زهرا(س)* 
41عبدالامیر دو زانو نشست*          42رابطه ی سوسک و عکاس*
43*44   گوشه ای از حرم آقا ابالفضل*

هویزه دهلاویه :
45
محمدحسین علم الهدی*          46شهید چمران*

میشداغ :
47
ورود به میشداغ*                      48 رزم شبانه*
49وسطی رزمایش*                      50 (بسم تعالی: فهمیدم)* 
51 خاطرات امیر دربندی*                52امیر و سوالات ما* 
53  دعوتنامه کربلا*

فکه:
54
کم کم اختتامیه*                      55مسائل رو از زاویه نو نگاه کنیم*
56ما چیزی از این شهدا کم نداریم*   57فرشی میومد. عرشی می رفت*
58 دعای مادر*                            59 روز یتیمی آقا*

فتح المبین :
60
رمز عملیات:یا زهرا*  

مهندس فخری و سخنان شب آخر:
61
دغدغه های ما در دفتر*          62 در راستای اهداف دفتر* 
63بخشهای مختلف*                64 بصیرت نسبت به زمان*
65 برایند مثبت برای وبلاگ*        66در پس پرده اردوو *
67 ختم کلوم*

در راه بازگشت:
  68 شام آخر*                       69 مسیر بازگشت*  
70بسم الله النور ---- برترینها* 


==برچسب ها : راهیان نور  ,



======== =