سفارش تبلیغ
صبا

ایستاده ام یا علی... (ما ایستاده ایم__030)

تازه از خانه ی علی _امیرالمومنین (ع)_ می آیم.

این روزها نجف اشرف رنگ و بوی دیگری گرفته. خدا نجف را (با بارانی سنگین) آب و جاروو کرده، خادمان و زائران بانشاط تر از قبل صحن و سرای امیرشان را با سبدهای گل بیش از پیش آراسته اند. کوچه پس کوچه های نجف عطرآگین شده، شهر را عطرِ گل یاس برداشته. اینجا دیگر بهشت به نجف حسادت میکند.

هوا هنوز معطر بود و بوی باران می آمد، سَمتُ و سوی رواق مولایم رفتم، گزارش عملکردی به مولایم ابالفضل داده بودم، گزارشی از عملکردی هفت ماهه، از قراردادی موقت که با ابالفضل العباس بسته بودم، از تعهدی که به ایشان داده بودم، جهت ارزیابی عملکردم و امشب عاقبت پس از دوشب عرض ادب عاقبت جرات جلو آمدن را پیدا کرده ام، در چند قدمیِ مولایم به ادب ایستاده ام، دست بر سینه و سر به زیر، دعای عالیه المضامین را زمزمه میکنم، و لابلای کلام تقاضای تمدید قرارداد میدهم. کم کم سرم را بلند میکنم، با کمی جسارت (انگار گستاخ تر شده ام) دلیلم را عرض میکنم، و خواهشم را که مولایم من از بابت تحصیلاتم امتیازِ چندانی کسب نمیکنم، سابقه ی کاریِ خاصی ندارم، و در این عرصه سرپرستی کسی را هم اگر داشته ام غیرِمستقیم و نامحسوس بوده، مولای من قوت و قدرت را از خود شما میخواهم تا بتوانم در شرایط سخت کاری هم دوام بیاورم. . .          

مولاجان، پست و مقام برایم چندان هم مهم نبوده (فقط مطمعن باشم که شما حضور مرا مصلحت می دانید کفایت میکند)، مولاجان من هنوز محکم ایستاده ام تا کار را درست، مطمعن و آنچنانکه همکارانِ زحمتکش و فهیمم رضایت دارند ادامه دهم، آقاجان به ام البنین قسم که با اقتدار و وسواسِ خاصی قانون و قوانینِ مدیر و مسئولانِ سازمان را اجرا میکنم، مولاجان ، جا و مکان هم قحت نیست (هرجا شما صلاح می دانید، فقط مطمعن باشم شما از حضورم رضایت دارید) . . .

مولاجان، یا امیرالمومنین، میزان حقوق برایم اهمیت نداشته(همین که مطمعن باشم با رضایت شماست ، در حدی که اگر روزی هدیه مجلس شما و اهلبیت آوردم قبول میکنید کفایت می کند) ولی، تقاضای بُن و مزایا دارم و محتاجِ بیمه هستم و ملتمسانه بیمه تکمیلی مطلبم.

هنوز دست بر سینه و مودبانه چندقدمیِ ضریح ایستاده ام، خادم اشاره میکند بیا جلو ، جلوی من خالی شده گامی جلو میروم، من هستم و ضریح و علی... بلند عرض میکنم مولاجان ایستاده ام. 


یا ابالفضل... (ماایستاده ایم__029)

 

این روزها کوله پشتی ام را بسته ام و منتظر اذن دخول آماده ی حرکت. میخواهیم روزهای اول نوروز در کنار ابالفضل چادر مصیبت وفات ام البنین بزنیم. ما هرچه داریم از این خاندان داریم.

باغ مهدی فاطمه(عج) کجاست؟....


قضاوت....(ما ایستاده ایم__028)

هر"پرهیزکاری" گذشته ای دارد.

و هر گناهکاری آینده ای

پس قضاوت نکن.

میدانم اگر:

قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا من را در شرایط او قرار دهد...

تا به من ثابت کند.

در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگریم.

محتاط باشیم ، در "سرزنش"  و   "قضاوت کردنِ دیگران"

وقتی

نه از دیروز او خبر داریم ،

 و   نه

           از فردای خودمان.

........

.

اینروزها دارم گزارش عملکرد آماده میکنم برای ارائه محضر مولام. که اگر احضارم کردن بین الحرمین، جهت عرض ارادت کلامی جهت عرض خدمت داشته باشم. شاید بیش از 40درصد آموخته هام رو عمل کرده باشم. سعی در بهینه سازی داشتم و دارم. ولی خب گاهی کم می آوردم... 

خب ضایع میشه وقتی بالا دستیهای آدم مدام یادآوری کنن که فلان جا و بهمان جا دچار کم کاری شدی. خب نهایتش میشینی جلوشون و مشتت رو باز میکنی و کمبودهات رو روو میکنی...


گزارش عملکرد ...(ما ایستاده ایم__027)

 

بسم الله النور

 

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود ... میز ریاست سر زانوشون بود

از پارسال همین روزا بود که اسم برا امتحانی ارشد نوشته بودم آ انتخاب رشته هم کرده بودم ولی هنوز شک و شبهه بود برام که کودوما انتخابش کنم، این یکیااا.... یا اونیکیااا..... که  راهنماییم کردن که آخرش رشته تحصیلید با کارت یکی میشه. عرضه داشتم : توکل میکنم به خدا و  توسل به چهارده معصوم آ اهل بیت کُلُهُم اجمعین.

رفتیم جلو آ امتحان دادیم آ ......... هنوز بیکار بودم. یعنی هنوز پیدا نشده بود برام اون کار آ محلی کاری که بتونم محکم بگم این همونس که بِشَم گفتن شغلت با رشته تحصیلیت یکی میشه.

ماه رمضونم وسطی تابستون اومد آ منم که هنوز وقتم آزاد بود. جادون خالی برای اولین بار بود توو طولی عمرم که ظهرهای ماه رمضون بیشتر ایام با پدر میرفتم طوقچی . نزدیکای علامه مجلسی مسجد، پشتی سری آیت الله ناصری حفظکم الله نمازی ظهر آ عصر .

آخرای تابستون شده بود که یه کاری باحال آ بامزه ای جور شد برام. ولی راستش چندان به دلم نچسبیده بود. به نظر درست میرسید، کار آ شغل به رشته ای که انتخاب کرده بودم نزدیک بود، ولی... گاهی به خودم نهیب میزدم که عاقل باش. توکل کردی ، پس شک نکن.

یه رفیقامم داشت اِز محلی کارش جابجا میشد میرفت یه جا دیگه که گفت شرکتی ما داره جذبی نیروو میکنه، درموردی شوما با رئیسمون حرف زدم گُفدِس فکر نکنم اینجا مونگار بشه ولی حالا بهش بوگو بیاد برا مصاحبه ، که هم ایشون محلی کار آ شرایطی مارا بیبینن آ هم ما یه صحبتی بکنیم. گفتم والا یوخده صبر کن... بعداً

شکری خدا، همون روزا یه سفری زیارتیِ مشهد جور شد، رفتیم مشهد، رفتم محضری آقا امام رضا(ع) آ ایستادم مقابلی ضریح خیلی از دقدقه هام رو عرض کردم، ولی تَهی حرفام هم عرض کردم که هرچی شوما بوگویند میگم چشم. اگه همینس چشم. اونم که رفیقم گفدس که اصلا نیمیدونم چیچیِس. بیخیال.

توو راه برگشت با خودم گفتم یه کاری میکنم . خبس به خاطری اینکه خیالی خودما آسوده تر کرده باشم، تا امروزم توکل داشتم به خدا، از امروز توکل میکنم به خدا آ ایجا را توسل میکنم به حضرت ابالفضل. یوخده عجله هم دارم. کمک میخوام که کمک کنند تصمیم شفافی بگیرم کوجا برم.

یکی دو روز بعد از رسیدنمون اصفهان ، رفتم برا مصاحبه.

جادون خالی خیلی بامزه بود.

بامزه وا. یک شَلَم شوروایی بود شرکتشون. شولوغ پولوغ. نیمیدونم چرا ولی خیلی...

یه فرم بهم دادن پر کردم آ یوخده برام توضیح دادن کاری که قرار بود براش نیروو استخدام کنند آ... حین سوال آ جوابا خندم میگرفت که عجب جاییس ، رفیقی من اینجا بودس این سالها؟!..... اینجا همیشه اینجوریس؟! یا حالا موردی خاصی براشون پیش اومدِس ؟!.... جلل خالق. حالا تازه یوخدِم معتلی مدیرعاملشون شدم که ظاهراً دیر میرسیدن.  نشستم همونجا منتظر و در عینی حال خب جوی شرکتا توو ذهنم داشتم تصور میکردم... حوصلم داشت سر میرفت آ دیگه وقتم داشت تلف میشد.

تا بالاخره حضرتی مدیرعامل تشریف فرما شدن. تشریف بردن توو اتاقشون آ پشتی سرشون مسئولی جذبی نیرووشون رفت محضرشون آ ظاهراً برگه رزومه من رو داده بود تا بروم خدمتشون جهت مصاحبه، چند دقیقه نشد آ تعارف کردن برِم داخل اتاقی مدیریت جهت مصاحبه. بلند شدم رفتم.

در باز بود رفتم ، داخل که شدم اصلاً کلاً نظرم عوض شدم . 

بامزه بود. خیلی .

حالا عرض میکنم چرا.

تاحالا براتون پیش اومده واردی محلی بشین احساس کنین قبلاً اینجا رو دیدین یا تووش حضور داشتین در صورتی که مطمعنین چنین چیزی نبوده، فوقش اینس که باخودتون میگین شاید توو خواب چنین بوده باشه. بامزِگیش فقط همین بود برام.

حضرتی مدیرعامل شروع کردن به سوال و سین جین آ منم تا حدودی سربسته جواب دادم. برام بامزه بود که رفته بودم توو اتاقی که به همون جهتی که عرض کردم آشنا بود ، ولی خب، راستش من هیچ وقت جو گیر نمیشم، مصاحبه شد آ من دلیلهام رو عرض کردم جهت ترک کار قبلی.

همون روزها خبرشا دادن که تشریف بیارین جهت قراردادی موقت... همون شد که این ایام گهگاهی برادون گفتم از اتفاقاتش.

.

. .

. . .

خلاصه همه اینا را عرض کردم خدمتتدون تا بِرِسم به اینجا...

جادون خالی این روزها نیِتِشا کردیم راه بیفتیم سمتی سرزمین مولا.....

این روزها دارم  یه گزارش عملکردی منظم آ مفصل تنظیم میکنم، جهت ارائه محضر آقام ابالفضل العباس. توو جریانی این چندماه خیلی راهنماییها گرفتم ازشون و مشورتها کردم... َ

التماس دعای بسیار. دوستان و عزیزان که این ایام اذیتتون کردم خدا وکیلی رحمی کنید و حلال کنید ، مرحمتی کنید آ دعا بفرمایید بلکی این گزارش عملکردی من مقبول افتد آ قراردادی سالی آینده بهتر باشد و مولا امیرالمومنین دستور ارتقا بدهند، نمی دونم مولا صاحب الزمان ارزیابی عملکرد من رو مثبت دیدن یا نه(مطمعنن مورد منفی تووش زیاد بودس، همشون رو سرافکنده م آ شرمنده، ولی با کمالی سرافکندگی با تمام وجود امیدوارم به بخشش، لطف و مرحمت الهی)

انشالله هرجا صلاح دیدن ، هرجور صلاح دیدن ، به همون کاری مشغول شوم که صلاح دیدن.

من فقط محکم آ پر رنگ سرتیتری گزارش عملکردم نوشتم، یا مولا ، بپذیرید از من، بنده قاتی همون جماعتی سربازهایی هستم که میگن: ما ایستاده ایم. محکم و پایدار، همیشه از حداقل ها _ حداکثرها را حاصل کنیم، جای کسی رو تنگ نمیکنیم در عین حال هرگز جا خالی نمیکنیم.  

بگو:  یازهرا


دلتنگِ پنجره ای هستم این روزها....(ما ایستاده ایم__026)

یا امام رضا دلم برات تنگ شده،  یا امام رضا تا چند روز قبل از این هرلحظه ذره ای آسمونِ وجودم کم نور میشد فقط یه نگاه به تصویری می انداختم که از حرم شما به پنجره ی اتاق بود، ولی... ولی این روزها از اون اتاق هم بیرونم... یا امام رضا فقط دلتنگ شما هستم .  

... الهی العفو 


دلتون آب (ما ایستاده ایم__025)

دلتون آب. یکی، دو روزی هست یه همکار خوشگل و خوش اخلاق پیدا کردم.

شنیدین که میگن :

خلایق هرچه لایق. حالا بازم میگم ، دلتون آب.

شکر خدا ، بعد از مدتی یه نیروی فعال و پرانرژی برای منابع انسانی شرکت جذب کردیم. نفهمیدم چرا ولی همون روزِ عقدِ قرارداد پدرش همراهش اومده بود، غیراز این مورد الباقیش (به قولِ خودش) OK بود.

محدودیت پوشش در دانشگاه های امریکا

بنده خدا زرنگس آ باتجربه، روز اول یوخده بهش فهموندم که اینجا میتونی رشد کنی و بشَوی آنچه که لایقش هستی ، ولی باید درست عمل کنی و لیاقتهای خودت رو نشون بدی، به مدیر خودت نشون بده که تو لایقتر هستی. خاطر خواهت میشن و برای تبلور خودت زمینه زیاد داری خوشگل خانم.

من هیچ تعلق خاطری به این میدانِ نقش آفرینی ندارم، برای پایدار بودن این عرصه ایستادم تا جانشینِ مناسبی گمایشته باشم. این گوی این میدان ، یا علی

نمی دونم چرا ولی کمی نپختگی میکنه، ولی امیدوارم بِهِش، نازنینیه، امروز همش به یاد همکار قبلی خودم می انداختم، اون عزیز عروس خانومِ خوش صورت و خوش سیرتی بود، هم رشته و همکار، اونهم روز عقدِ قراردادش با پدرش اومده بود و همیشه در حال پیامک بازی با همسرش. خاطراتِ شیرینی ازش دارم. هرجا هست خداوند خوش و خانواده ی عزیز و محترمش رو به سلامت دارد. 


اینهمه اضافه کاری...(ما ایستاده ایم__024)

دلِ شکسته ام داره نوایی

               دیگه نداره تاب جدایی

می خوام بشم باز کربُبلایی

              مهدی زهرا بگو کجایی......

 

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2014/03/H.Zahras-11.jpg

تسلیت آقاجون . این روز ها به دستهای یاریگر شما و دستهای نوازشگر مادرتون _فاطمه ی زهرا(س)_ زیاد احتیاج دارم. ملتمسانه ...

مرخصی گرفته بودم. برای اینکه برنامه ام بهم نخوره از یک هفته قبل تر برنامه ریخته بودم... حالا دوباره روزهایی که می خوام برم کنیزی. دلم به سبکِ دیگه ای این روزها میشکنه. می ترسم... می ترسم... گه گاهی وحشت زده میشم از اینکه نکنه... دست از پا خطا کرده باشم و خانمم از راه و رسمی که در پیش گرفته ام راضی نباشن.

گاهی جدول عملکردهام رو که برای تحلیل زیر و روو میکنم، دلهره ای تمام وجودم رو میگیره که درست عمل کردم؟ وظیفه شناس بودم آیا؟ اگه آقام، مولام، امتیاز ارزیابی عملکرد من رو زیر یه سربازِ سر به راه ببینن چطوری سلام بدهم به مولا و عرضه ی حاجات را چه کنم؟؟؟......

سررسید کارهای ماهیانه را که ورق میزنم و تعداد روزهای مانده تا سررسیدِ سفر را که میشمارم...  از خودم میپرسم اینهمه فریاد زدم می خواهم در صف سربازهای صفر بگذارید من را ، حالا فرمانده، من رو لایق سربازی دیده؟؟؟.....

نتیجه ی پروژه ای که این ایام برایش صبوری کردم و خیلی از اندوخته های باارزشم را صرفش کردم... وقتی بررسی میکنم ، محکم از خودم می پرسم مطمعنی؟ اگه خانمم من رو حتی شایسته ی یه مدیریت میانی هم نبینن چه کنم؟؟؟

برخوردها و تندی هایی که دیدم از دیگران ، گستاخی هایی که کردم در مسیر انجام امور... چه قضاوتی می کنند؟ ساقی کرببلا هیچ مسئولیت خاصی برای من درنظر میگیرند؟؟؟ ام البنین حق سرپرستی قائل میشود برای من؟؟؟ بانوی دوعالم در ستون مسئولیتهای خاص ذره ای امتیاز برای حضورم قائل میشوند؟؟

اینهمه اضافه کاری رو آقا صاحب الزمان دیده اند؟ به جدول و لیست ساعت کاریهای من نظر تاییدی داشته اند؟؟؟

خدایا:

نعمَ المولایی  .   نعمَ الاَمیری

خدایا

میام به سمتت با سربه زیری

تا دست من رو بازَم بگیری

به حقِ احمد .  به حق مولا

به حق زینب . به حق زهرا

به حق ارباب . به حق سَقا

نزار بمونم بی کس و تنها 


... (ما ایستاده ایم__023)

عرض تسلیت آقا جان یا اباصالح.

می دونم این ایام تلخ ترین ایامیست که در مدینه ....

.

http://bi-neshan.ir/wp-content/uploads/2014/03/H.Zahras-11.jpg

.

کاش هیچ وقت هیچ وقت شاهد دفن کردن مادری جلوی چشمان فرزندانش نباشی... سالها گذشت از اون ایامی که پروین... ولی هنوز جلوی اون پسر بچه و دختر بچه ای که حالا دیگه فرزندان رشید و سالم و صالحی شده اند الحمدالله جرعت آوردن اسم و کلمه ی مادر رو ندارم... چون می بینم لحقه ی اشکی که در چشمانشون شکل میگیره...

تسلیت آقاجون. عرض تسلیت یااباصالح(عج) . این روز ها به دستهای یاریگر شما و دستهای نوازشگر مادرتون _فاطمه ی زهرا(س)_ زیاد احتیاج دارم. ملتمسانه ...

 


باغ مهدی فاطمه(عج)... (ما ایستاده ایم__22)

امروز دعوت شده بودم به باغ مهدیِ فاطمه(عج)...

امروز ، با رسمی ترین ظاهری که می توانستم ، از خانه بیرون زدم. آخه به میهمانی دعوت شده بودم.

 دوستانِ همکارم طرح و برنامه ای ریخته بودن ، برای نمایش دانش بنیادی شرکت.

من هم حرف داشتم برای زدن ولی ، دوستان هم زبانِ چربی داشتند برای ارائه ی زحماتِ پرسنلِ متخصص شرکت.

متخصصین و کارشناسان، کارشناسانِ فنی مهندسی که همیشه پای سیستمها و بالای جرثقیلها و گاهی هفته ها دور از خانه و خانواده هستند. آنها باید چرخ فنی شرکت و سازمان را بچرخانند و به همین خاطر خود را هیچگاه آلوده ی حاشیه ها نمی کنند. وقتی هوشمند عمل کرده اند که به بهانه ای کلیدی، حضوری کوتاه داشته باشند.

ضمن ارائه ی گزارشی کوتاه به فکر میهمانی بودم... من از صبح در حال و هوای میهمانی بودم، دلم امن بود که من در آن میهمانی دعوتم. این جلسه ی ارزیابی را کیلویی چند؟!..... پس خیلی هم لزومی ندارد آلوده ی استرس بازیهای بروبچ بشوم، دوستان انشالله موفق هستند و حتماً دنباله اش موید. من که شیرین کام خواهم بود وقتی دعوت باشم به یک میهمانیِ پرافتخار.

بیاین بریم مهمونی...

امروز جلسه ای داشتیم که حرف تووش زیاد زده شد...

وقتی کارشناس طرح و برنامه تشریف آوردن و با همان شور و هیجان فرمودن تا چند دقبقه ی دیگه تشریف بیارین داخل جلسه، گوشی همراهم رو سایلنت (بی صدا) کردم و رفتم داخل. سلام و عرض ادبی تقدیم نموده و همون طرف مقابلشون نشستم. خودشون فرمان کلام رو در دست داشتند، شروع کردن به پرسیدن، این وسط هرچه ، هرجا خواستم استارتی بزنم محض ارائه ی گزارش مدیری عاملی محترم شرکت (یکی از کروکدیلهای شرکت) شیرجه می زد توو کلام و اصلاً نمی گذاشت جمله ختم بشود و نقطه ای بگذارم بروم سر خط دو سانت اینوَرتر بایستم.

امان از آدمهای بزرگی که فکر میکنند از دماغ فیلی فرود آمده اند و دیگران هیچ. (غافلند از اینکه .. دیگران هم چنین می اندیشند).

خلاصه به روشهای مختلفه عمل کردم. من هرچه لازم بود آماده داشتم، ولی وقتی دیگران شیرجه میزدند من هم به بهانه ای از اتاق بیرون می زدم. می دونی دست خودم نیست حالت تهوع بهِم دست میده وقتی یه بچه بازاریاب میاد وسط کلام و جمله را لکه دار میکنه و عرض اندام میکنه.

وسطای جلسه ارزیابی زدم اون کانال و با دیگری کلام را ادامه میدادم. آنچه باید اثبات میکردم ، کردم. آنچه باید عرضه می نمودم ، نمودم. الباقی جلسه را دوست داشتم جهت شاگردی کردن، یاد گرفتن و استفاده.

ولی من با خود عهد کرده ام جای کسی را تنگ نکنم، ظاهراً اینجا هم اگر می ماندم عرصه بر دیگرانی تنگ میشد، نگاهم به گوشیِ سایلنت شده ام افتاد و ناخدآگاه لبخندی شکل گرفت، گوشی را برداشتم ساعت را دیدم و منویی را فعال نمودم تا به جای من شاگردی کند، با دلی آسوده زدم بیرون. 

 

(... در قسمتهای آینده عرض میکنم خدمتتون همینجا) 

 

 

      

حواسم هست... (ما ایستاده اییم__ 21)

یادتون هست چندوقت پیش از این براتون تعریف کردم چی شد که محکم عرض کردم:نه یادتون هست تعریف کردم که نصیحتم کردن بیخودی برای جماعتی که تو و امثال تو  رو برای رسیدن به اهداف شرکتشون با کمترین هزینه می بینن انرژی هدر نده. امروز داشتم دفتر دوم یادداشتهام رو نگاه میکردم(اولیش همونس که توو محل کار دستم میگیرم). باخودم تکرار میکردم:

  1. حواسم هست که رئیسم به خاطر جیبش، به خاطر موفقیتِ خودش، من رو از اعتقاداتم جدا نکنه.  
  2. حواسم هست خام مدیرانِ بالادست و همکارانِ قدرتمندم نشده باشم.
  3. حواسم هست با اضافه کاریهام موافقت نمی کنند و مدرک دانشگاهی من رو به بهانه ای تهوع آور همسانِ مسئوا انبارشون می بینند.
  4. حواسم هست یکی را به بهانه ی نداشتنِ بیمه بدون تجربه میخوانند و یکی را به بهانه ی بی ارتباط بودنِ شغل جدید با مدرکش.
  5. حواسم هست کُروکدیلها آرواره های قدرتمندی دارن و در نهایت خونسردی خورد میکنند.
  6. حواسم هست جای کسی را تنگ نکرده باشم....
  7. ... 

حالا دیگه ...

 


   1   2   3   4      >



======== =