سفارش تبلیغ
صبا

قرآن و عترت... انتظار


یک لیوان آب در کربلا (بیاین بریم کرببلا__30)

 

 

ظهر قبل از اذان رسیدیم کربلا. همه خسته بودن ولی اشتیاق به زیارت آقا و مولاشون... چنان اضطرابی به دلها انداخته بود که هیچ کس حاضر نبود اتاقی تحویل بگیره. گلی(رفیق و هم اتاقیم) که سفر اولش بود کلافه بود که نکنه به نماز جماعت حرم مولا نرسیم. نکنه وقت اذان بگذره و ما هنوز توو هتل مونده باشیم، نکنه... 

یه شانسی آوردیم که مسئولین هتل به علت دستور کارِ نظافتی که داشتن ، اعلام کردن اتاقها رو دو ساعت دیرتر تحویل میدهند، و خدا رو شکر کادر مدیریت کاروان ما هم دستور به وضو ساختن ما جهت رفتن به سمت حرم دادند. شکر شکر شکر.....

آماده شدیم جهت قدم نهادن در مسیر حرمِ آقا. سالار شهیدان ، امام حسین(ع)

من خیلی زود گرمازده میشم، برای همین به توصیه ی رفیق دکترم و البته حضرت استادشون من همیشه یه لیوان آب خنک همراهم هست. حالا حسابش رو بکن. توو اون اوضاع شلوق-پولوقی هتلِ ما. من دنبال یه لیوان آب یخ بودم. به هر دردِسری بود پیدا کردم. لیوانِ آب یخ توو دستم بود و راهی شدم . دمِ درب هتل منتظر ماشین ایستاده بودیم. همه کنار هم ، یکی از خانمهای همسفرمون تا لیوان آب یخ رو توو دستِ من دید با یه نگاه معنا دار و سنگینی بهم گفت ، چرا؟!.... و تذکر داد که با لیوان آب اونهم آبِ خنک سمت حرم ؟!!.... اینجوری نیا....

قادر نیستم توصیف کنم اون لحظه را.... چقدر تلخ و سنگین گذشت. ولی خب... من هم چاره ای نداشتم. امیخواستم این چند روز دووم بیارم ، روو پا باشم و سرحال جهت زیارتی که لحظه لحظه ی اون برام مشق عشق بود... لیوان آب یخها رو گذاشتم توو کیفم رو راه افتادیم سمت حرم.

خیمه سوزانی طاقانک

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا               در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست                 خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک           زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان                 خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید            خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد            فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم                   کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد


عبدالله ... پسر امام حسن علیه السلام

 

مصیبت عبدالله بن حسن علیه السلام

روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمه‌ی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.»

آن‌گاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان!»

حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:

« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق می‌کند.»
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.


یا حسین...


نگو کفر است چون این کاروان چندین "خدا" دارد
خداوند ادب شاهنشه مهر و وفا دارد
علمداری که ساقی می شود بر سوزش دل ها
لقب باب الحوائج،غیرتی چون مرتضی دارد
خدای صبر زینب را بگو دردانه ی زهرا
پدر حیدر، برادر چون امام مجتبی دارد
در آن طوفان نمی دانم چه آمد بر سرت بانو
فقط می دانم این زنجیرها یک ناخدا دارد
خدای عشق می خواند به روی نیزه ها قرآن
و این دشت بلا با این خدایان حرف ها دارد
گلوی خشک شاه کودکان،لب تشنه می گوید
منم شش ماهه سالاری که نامم هم شفا دارد
خرابه می شود گلگون، صدای گریه می آید
رقیه دخت عاشورا نوای نینوا دارد

***جواد نعمتی***


گرهی نیست...(یاحسین___008)

شب جمعه بود و دلها همه در جستجوی مهدی فاطمه(عج). از صبح بغض سنگینی روو دلم خیمه زده بود. اما مشغول کارهای خونه تکونی بودم و وقتی برای دم دادن به صدای ناله ی دلم رو نداشتم. تا بالاخره شب راهی مجلس روضه ی خانم فاطمه زهرا شدیم. ماشین رو توو کوچه، روبروی درب منزل حاج آقا ژارک کردیم.کمی زود رسیده بودیم. صدای نوحه بلند بود. حاج آقا نمازی هنوز نیومده بودن...

روضه خونه مجلس پشت بلندگو بود و داشت با آقا صاحب الزمان حرف دل میزد:

گرهی نیست که با دست شما وا نشود           سائلی نیست که روزی خور اینجا نشود.

 نفسی هست اگر یُمن قدمهای شماست.        مرده ای نیست که با نام تو احیا نشود.

 جلوه ای گر نکنی کوشش ما بی ثمر است     جز به آیات شما ، هیچ ، محیا نشود.

آنقدر ناله کنم تا که امانم بدهی                   گر تو راضی نشوی نامه ای امضا نشود...

 


در انتظار فرج...(یاحسین__007)

شب جمعه بود با بابا رفتیم روضه.حاجی نوحه ای میخوند که تموم بغضهام رو میپوشوند:

هنوز میرسد از کوچه های شهر حجاز ، صدای گریه ی زهرا ، در انتظار فرج

هنوز در همه عالم میان دشمن و دوست، علی ست بی کس و تنها ، در انتظار فرج

هنوز می رسد از چاه های کوفه به گوش، صدای ناله ی مولا ، در انتظار فرج

هنوز ناله که می کرد از جگر امام حسن، گشوده دست دعا را ، در انتظار فرج

هنوز پرچم سرخ حسین، منتظر است گشوده ، چشم به صحرا ، در انتظار فرج

هنوز می رسد آوای دل ربای حسین؛ ز نوک نیزه ی اعدا ، در انتظار فرج

هنوز تشنه لبان، اشکشان بود جاری ، کنار کشته ی سقُا ، در انتظار فرج

هنوز خون شهیدان کربلا جاریست ز چشم زینب کبری ، در انتظار فرج........


حسین من....(یا حسین__006)

 

حسینِ من بیا.

حسینِ من بیا. و این دل شکسته را بخر.
حسینِ من بیا. مسافر جامانده را با خود ببر.

 

ظهر عاشورای تو, تشنه ی بوسیدنت, از کنار خیمه ها, در میان تشنگی,
رفتی و جا...........ماندم.

طاقتم را تاب کرد, پای پر آبله ام, مثل مادر شده ام , بعدِ تو نماز را من نشسته خوانده ام.

حسینِ من بیا. و این دل شکسته را بخر.
حسینِ من بیا. مسافر جامانده را با خود ببر.

 

عُقده ام وا شده است, دیده دریا شده است, سینه غوغا شده است, مثل رویا شده است,

نذر تو شد............ جانم.

این تویی کنارِ من, ای گلِ بهار من, سر بریده یارِ من,
تا به آخرین نفس پیش تو می........... مانم.

حسینِ من بیا. و این دل شکسته را بخر.
حسینِ من بیا. مسافر جامانده را با خود ببر.

 

حسینِ من.....  تو رفتی و شکسته شد حریمِ تو,حسینِ من..... آواره ی خرابه شد یتیمِ تو,

حسینِ من......مرگِ من بود دمی که از تو جدایم کردند. در همان گوشه ی گودال فدایم کردند,

دوستانم که نبودند بگریند به من, دشمنانم همگی گریه برایم کردند, من که خود راهنمای همه عالم بودنم, سرِ خونین تو را راهنمایم کردند.....

حسینِ من بیا. و این دل شکسته را بخر.
حسینِ من بیا. مسافر جامانده را با خود ببر.

Freezing


==برچسب ها : کرببلا  , یا حسین(ع)  ,

در صف یاران امام باشیم؟؟ (یا حسین__005)

صبح بعد از نماز , آماده شدم تا بتونم حدود یکی-دو ساعتی برم روضه امام حسین(ع). اگه زود راه بیوفتم میتونم کمی از مراسم عزاداری عزیز زهرا(س) بهره ببرم. راه افتادم و با آژانس رسوندم خودم رو پای منبر.

حاج آقا داشت از خصوصیات یاران امام حسین میگفت و اینکه یاران امام زمان(عج) باید صاحب درجات عالیه باشن , اینکه اگه ما میخواییم در صف یاران امام زمانمون باشیم باید در مسیر تکامل و در سطح مالک اشتر و سلمان فارسی و حبیب و .. باشیم. حواستون هست که خانم فاطمه زهرا(س) شب جمعه در محراب عبادت رفتند و تا صبح با خدا ...

مراقب باشیم خام و خواب نباشیم. باید هرکس هرجور می تونه کمک کنه به چرخ تربیت , چرخ علم, چرخ اخلاق... باید تند باشه. هرکس در رشته ی خودش. کاسب, کارمند, خانه دار, استاد, دانشجو ... همه در حال کسب فضل باشیم, درجا نزنیم.

هر روز برای یک شیعه ی علی روزِ نویی است. فضیلت طلبی, تعالی طلبیِ علمی و عملی.

 این روزهای کربلا


==برچسب ها : کرببلا  , یا حسین(ع)  ,

بچه های حاضر در صحنه ی روز عاشورا...(یا حسین__004)

صدای صلوات فرستادن بچه ها که با عجل فرجهم همراه شده بود, توجه روحانیِ بالای منبر رو متوجه جمعیت بچه دبستانیایی کرد که با چندتا خانوم معلمهاشون اومده بودن روضه. حدود 20 یا 30 نفر از دانش آموزهای دبستان همین کوچه بغلی بودن که همگی چادر به سر اومده بودن تووی روضه ی امام حسین شرکت کنند. آقا هم سعی کرد ماجرای بچه های حاضر در صحنه ی کربلا رو آرووم و روون تعریف کنه. نوحه نبود فقط شرح واقعه بود. حضرت رقیه, علی اصغر, قاسم, امام محمدباقر, ... آخر سخنرانیش هم وقتی میخواست دست به دعا برداره, توجه همه رو به دلهای پاکی جلب کرد که امروز اومدن و مهمان مجلس ما شدن, مهمانهای خاصی که حضرت زهرا ما رو لایق پذیرایی کردن ازشون دونستن... بچه هایی که امروز.......

خورشید ، روی نی

ماه ، روی نی

ستاره ها ، تک تک روی نی

آسمان ، داشت دق می کرد از این مصیبت

و زمین ، طاقت سوختن نداشت...

چشم کبوتران ، خیس بود از این غم

و دلِ قاصدک ها مضطرب و پریشان

حال روزگار ، وخیم بود...

چادر خاکی عمه ، روی زمین کشیده می شد

دامنِ سوخته ی دخترکان ، آتش به دل عالم می زد

کبودی صورت ، از یک طرف و پاهای تاول زده ، از یک طرف

دل آب ، کباب بود از خشکی لب ها...

ای آب ! قطره قطره به رود فــرات گو :

لب های خشک اهل حرم را ندیده ای ؟


یک کاروان دل را به اسارت می بردند

غل و زنجیر بر گردنِ فرزند خورشید بود

عطش ، آتش به جانِ سوخته ی تشنگان می زد

کبودی صورت ها داشت رو به سیاهی می رفت

هیچ کودکی حق صدا زدن نام بابا را نداشت

حتی دخترک سه ساله...

آن طرف تر ، نامرد مردمی برای تماشای خارجی ها آمده بودند!

عده ای می خندیدند

عده ای کف می زدند

عده ای سنگ می انداختند

عده ای ناسزا می گفتند

آه ! آسمان تابِ این همه بی حرمتی را نداشت

دلِ زمین ، به تنگ آمده بود

و ملائک ، مثل مادران فرزند از دست داده ضجه می زدند

نامرد مردم ای خـدا نامرد مردم

بی درد مردم ای خدا بی مردم


دل صبور زینب به درد آمده بود از این همه رنج و بلا

اما به برادر ، قولِ صبر داده بود

صوت خوش برادر از روی نی ، دلش را آرام کرد

آنقدر آرام که در مجلس آن حرامی فرمود : ما رأیت الا جمیلا...

 


==برچسب ها : کرببلا  , یا حسین(ع)  ,

طفل سه ساله....(یا حسین__003)

صبح بعداز نماز راه افتادم سمت خونه ی حج خانوم، هوا دیگه روشن شده بود که رسیدم.بازم وسطای زیارت رسیده بودم.داشت از ناله های دل زینب میگفت....

خوابِ راحت برا تو        گریه براتون برا من...

نیزه خوردن برا تو.        روو نی سراتون برا من..

علی اصغر برا تو..        اما ربابِ مضطر برا من....

لبِ خنجر برا تو....       بوسه به حنجر برا من.......

جنگ اینجا برا تو...       جنگهای کوفه برا من...

سنگِ اینجا برا تو....     سنگهای کوفه برا من...

زخم غارت برا تو...         زخم جسارت برا من...

پاره پیرهن برا تو...       رخت اسارت برامن....

اما داداش سهم من یه خورده بیشتر شده: رووی نیلی برا من....   طفل سه ساله برا تو...

خواب دیدم که پدرآمده است
غم و اندوه بسر آمده است

عمه جان مژده بده کز پدرم
حمد و لله خبر آمده است

چشم روشن شود از مقدم او
  عمه جان نور بصر آمده است

 چند روزی است ندیده است مرا
کز سر شوق به سر، آمده است

پدرم آمده و همره او
بر سر نیزه قمر آمده است

عمه می گفت پدر رفته سفر
امشب اما ز سفر آمده است

خاکی و خونی و خاکستری است
از چه این گونه پدر آمده است

بشکستست چرا دندانش
مگر از شهر خطر آمده است

آمده تا که مرا هم ببرد
عمه جان وقت سفر آمده است

 


==برچسب ها : کرببلا  , یا حسین(ع)  ,
   1   2      >



======== =