سفارش تبلیغ
صبا

تو رو خدا بمیر

بزرگترین سوسکِ عالم، روی ساق پاهام رژه رفت.

 

Image result for سوسک

چراغها خاموش بود و همه جا در سکوت. داشتم به رادیو گوش میدادم، آقا سرشار داشت قصه میگفت، که ...

وزنش رو حس کردم.

شلوغ و پلوغها           

اول فکر کردم یه چیزی مثل یه برگه دستمال کاغذی از روو میز سُر خورده اومره روو پاهام ولی ... انگار که یه حشره ی بزرگ بود. اول باور نکردم،  وحشت زده پاهام رو حرکت دادم، ولی نه نننننه جدی جدی، بزرگ بود و سبک و سریع....  بزرگ بود. جدی جدی بزرگ بود. نشستم. دیدمش، دیدمش. تووی تاریکی. 

سعی کردمسعی کردم  جیغ نکشم، با صدایی نسبتاً کنترل شده،  ملتمسانه بابا رو صدا کردم. بابا تو رو خدا بیایین اینجا،  سوسک سوسک... 

با حشره کش زیر مبل و فرش و .... همه را خیس کردیم ولی فرار کرده بود. 

اثربخشی اسپری حشره کش بیش از کاراییِ ابزار سختی مثل پشه کشه. (کارآیی به معنای استفاده بهینه از امکانات برای دستیابی به اهداف، و اثربخشی به معنای انتخاب درست اهداف است.)

ساعت از سه نیمه شب گذشته بود، نشسته بودم رووی صندلی روو به سمت و سوویی که سوسک رفته بود. نمی تونستم بخوابم. کاغذ و خودکار رو برداشتم تا بشینم بپایِ تنظیم پرسشنامه ارزیابی عملکرد سازمان. 

داشتم قسمت انگیزشی رو تنظیم میکردم، جمله ها هرکدوم با یه لحنِ مخاطبی شده بود... که اومد بیروون . پریدم بالا. اسپری دستم بود و به سمت سوسکِ بزرگ میزدم. اسپری سم رو بسمتِش میزدم و ملتمسانه میگفتم تو رو خدا بمیر. تو رو خدا بمیر.

بابام در آستانه ی در ایستاده  بود و با خنده میگفت بسِشه گیج شد دیگه. مُرد.

بسه. 

 


آب و هوا را دریاب

 

این روزها دوباره آب زاینده رود را بسته اند. گرما سرتاپایمان را برنزی کرده. حضرات بزرگان مملکتی سوار بالگردهای خصوصی شده و رفته اند سفر اروپایی. خودشان در کاخها سرِ میزهای مذاکرات اقتصادی نشسته اند و خانواده های محترم قیمتهای بازارهای اروپایی را مهک می زنند.


رفت...

روزهای آخر ماه مبارک رمضان است.

. .    .         رمضان.

==========

محرم در راه است. و کاروان به سوی کربلا 

کاروان مولا ...

Ya Hossein by fudexdesign

 


من و خدا و دیگر هیچ

ماه رجب   ماه شکوفه کردن درخت دل من و تو هم رسید .........

هییییییی

بیداری ؟

یادت باشه . تو هم من رو صدا بزنی ......

خیلی کوچولوم ....

هرچی فکرش رو میکنم میبینم . خیلی کوچولوتر از این حرفهام که بخواهم در محضر خدا از اونچه بر من میگذره و ازش ناراضیم شکایت کنم . هر چی فکرش رو میکنم میبینم قد این حرفها نیستم .

آخه خدایا . مگه من بنده ی ضعیف و ناتوان تو نیستم ؟ من بنده ی هستم با دلی کوچک . ...دلی کوچک ....... خب آخدا همین دل کوچیکمه که کار دستم میده .

خدایا امشب میخوام یه کمی بی پرده تر باهات حرف بزنم

اجازه هست ؟

خدایا . خیلی گناه کارم . اینو خودم خیلی خوب میدونم . خیلی پر رو هستم . این رو هم خوب میدونم ... ولی

خدایا تو خیلی بخشنده ای . اینو ایمان دارم . تو خیلی مهربانی . این رو هم ایمان دارم ...

خدایا تنهایی بیش از اونچه که بتونم تصورش رو بکنم درد آور شده . زخمش عمیق تر از اونیست که من بتونم تحملش کنم ........ سخت .

اینکه آدم کنار مثلا عزیزترین کسانش باشه ولی هر روز تنهاتر از دیروز  .

تنهایی از اونجهت که نتونم حرف دلم رو بی پرده بزنم . نتونم آنچه ذهنم رو به شدت به خودش مشغول کرده برای کسی بگم .......

خدایا ... سخت شده زندگی . زخمهایی به دلم نشسته که مرحمی براش پیدا نمیکنم . خدایا کاش بیشتر تحویلم میگرفتی . خدایا خودت میدونی من دل کوچیکتر از اونی هستم که بتونم رنج این زخمها رو تحمل کنم . خدایا ...........

خدایا هزاران حرف .......

ماه رجب هم آمد .

ماه رجب ....خدایا چقدر وقتی دیشب تلوزیون تصاویری از مسجد الحرام و خانه خودت نشون میداد حسرت میخوردم . خیلی حسرت طواف دور خانه ی تو رو دارم . چقدر وقتی خبرنگار صدا و سیما از اوضاع بغداد گزارش میداد حسرت زیارت حضرت امام علی (ع) و امام حسین (ع) رو میخوردم ......خدایا تشنه ام ....تشنه ......

خدایا میگن امشب . شب جمعه تو در رحمتت رو به روی خیلیها باز میگذاری ......

خدایا ...

 

ااون روز،  توو محیط کاری، اخرِ جلسه ی جمع بندیِ پروژه ی نظام حقوق و دستمزد پرسنل، شاید تلخ ترین لحظه ی عمرم رو تووی این سالها تجربه کردم.

مدیرعامل شرکت در جواب تذکری که به خالی بودنِ حساب شرکت،  میدادم یه جمله گفت . که در کمتر از لحظه ای دنیا روو سرم خراب شد.

بازهم داشت در جوابم حرف می زد ولی دیگه من چیزی نمی شنیدم. مخم قفل کرده بود.

اول کلامش یه جمله بود:"نه،  مهم نیست، اون عددها رو که درست می کنیم". دیگه چیزی نمی شنیدم، نگاهش کردم، هنوز فَکِش تکون می خورد،داشت حرف می زد ولی من نمی شنیدم. صداها برام گنگ بود. مُخم قفل کرده بود. درست ترین کاری که در اون لحظه به ذهنم رسید این بود که تا توان دارم خونسرد عمل کنم. و از شرکت بزنم بیرون، آخه تاحالا اینجوریشو دیگه تجربه نکرده بودم.

مخم تعطیل شده بود.

کامل...

 زدم بیرون، بلند بلند داد میزدم و فقط با خدا حرف میزدم.

 انگار تصورم این بود که خدا اون بالا بالاهاست و من هرچه بیشتر داد بزنم خدا بیشتر میشنوه. 

داد میزدم.... 

خدایا، خدایا چرا پس اینجوری شد؟ من کجا گیر افتادم،  خدایا من که اینجوری سر دسته ی دزدها میشم،  خدایا من...  من که دارم سند و مدرک دزدی رو تنظیم میکنم،... داد میزدم و راه می رفتم. 

داد می زدم و از خود خدا کمک می خواستم. با حضرت ابالفضل مشکل پیدا کرده بودم،  یا ابالفضل با شما بخاطر دزد سرگردنه شدن اینهمه عهد و پیمان بسته بودم. یا الله...  

با تمام توان فریاد می زدم و توو محیط شهرک علمی_تحقیقاتی لابلای ساختمان شرکتها راه می رفتم،  کسی نبود انگار...

اما یک دفعه یه ماشین ترمز کرد و راننده پیاده شد، بلند صدا زد: خانم پاک روان. 

برگشتم نگاهش کردم، یکی از مدیرها بود، پرسید: مگه جلسه تشریف نمی آورید؟

مؤدبانه ترین جمله ای که تونستم بگم این بود: با این دزدها؟  نخیر. 

چشمهاش گِرد شده بود، جاخورده بود. اول سنگ کوب شد،  بعد بدونِ هیچ جوابی،  نشست پشت فرمان و رفت سمتِ ساختمان شرکت. 

منم راهم رو گرفتم و رفتم، هنوز با خدا خیلی حرف داشتم.

خدایا ظرفیت. ظرفیتم رو زیاد کن.  یا الله به عظمتت قسم تحملش برام سخته، اصلاً محالِ. محال...

خدایا، شنیدم رحمان و رحیمی، دستم رو بگیر.نمی تونم. دزدی رو اونهم اینجوری،  نمی تونم. به فاطمه زهرا نمی تونم...  

چشمهام بی اختیار سیلاب اشک شده بود و داد میزدم.  من که قصد و نیتم کارآموزی بود و رشد جهت سربازی امام زمانم بود، من با دزدی به کجا دارم می روم چنین شتابان؟؟؟!!!... 

لحظات سنگینی بود،  به خودش قسم سخت بود. سخت بود. به خدا سخت بود.

قورت دادن اون لحظه های تلخ و سنگین کمی طول کشید، طول کشید تا بتوانم ظاهرم رو به حدی برسونم تا بتوانم وارد محیط خونه بشم.

خب بعد می رفتم پای سجاده، مسجد محله...

الآن بعد از چند سالی اومدم بگم، اون لحظات سخت و سنگین گذشت. ولی اون لحظات فقط من بودم و خدا. ولی از همون سال تجربه کردم لذتِ مناجات خمسه عشر، مناجات تایبین، تخلیه میشه آدم. 

بسم الله.... 


سلام بهار

روز سوم نوروز است که پاشُدیم رفتیم خونه عمه ی نازنینم، جهت عید دیدنی. یا به قولِ پدرم جهتِ صله ارحام.

وارد که شدیم، طبق رسم دیرین، مورد استقبال گرم قرار گرفتیم و دیده بوسی و تبریک سال نو و... تعارف کردن، نشستیم. کم کم تشریف آوردن همگی دورِ هم نشستیم. هنوز طبق رسم دیرین بود...

تا اینکه دوبه دو مشغول صحبت شدیم... 

دختر عمهِ جان تشریف آوردن کنار من. سرِ صحبت رو با کنایه باز کردن"قابل ندونستین و تشریف نیاوردین؟ آخه چرا؟؟ نه این دفعه مشاوره ی رایگانِ طبِ سنتی رو اومدین و نه دفعه ی قبل، تئاتر شهر رو. آخه چرااااااااا؟"

با چنان اعتراضی شروع کردن. من که تعجب کرده بودم از تعجبِ ایشون. یکی نیست بگه بابام جان ، مگه من تاحالا با شما تئاتر و سینما اومده بودم که حالا نیومدنم جای تعجب داشت برای شما؟! اونهم اینقدر... بابام جان اینبار هم مثل تمامِ طولِ عمرم... مگه من تاحالا باشما جایی خرید رفته بودم که حالا شما از نیومدنِ من اینقدر تعجب کردین و ناراحت شدین؟؟؟؟ اصلاً بابام جان من و شما تاحالا مگه باهم بیرون می رفتیم که حالا از نیومدنِ من تعجب کردین؟؟؟؟

نه اصلاً یه سوال. حالا مگه چی تغییر کرده؟ من و شما فک و فامیلیم. ولی عزیزِ دل هم سن و سال که نیستیم. واااااا

صحبت داشت عوض میشد که دختر عمه ی مهربان یکدفعه با یه سینی چایی وارد شدن و شروع کردن به تبلیغ. البته تاکید فرمودن که اشتباه نکنید اینها چایی نیستااااا. اینها دمنوش هستش. دمنوشهایی که من خودم میکسش کردم.

پرسش و پاسخها شروع شده. این دمنوشِ چیه؟ اون یکی چیه؟ این برای چی خوب هست ؟ اون یکی برای چی؟.....

خلاصه تبلیغِ محصولاتِ فلان تولید کننده ....

لابلای صحبتها خواهرم اشاره کرد به سایتِ دی جی کالا و پرسید:  شما هم دارین مثل سایتِ دی جی کالا تبلیغ همه نوع کالایی میکنید و خریدار کالا رو مستقیم از تولید کننده خریداری میکنه؟ ؟؟؟

اولش گفت نه و بعد تایید کرد که شبیه هستیم. پرسیدم یعنی دارین بازار یابی میکنید دیگه؟

گفت نه من کلاسهای بازاریابی رو رفتم. بازاریابی رو بلدم. نه این کاری که ما میکنیم بازار یابی نیست. بازار سازیه.

یه آهِ سنگینی کشیدم. دلم برای خودم سوخت.

با خودم گفتم. خدا وکیلی ، امشب نه کسی احوالِ مادر من و پرسید و نه وقت شد که من احوالِ عمه و شوهر عمه رو بپرسم، وقت نشد بپرسم قلبتون بهتر شده انشالله؟ پیاده روی می روید؟...  پس ما امسال عید نوروز دید و بازدیدهامون، صله ی ارحام نیست که ثوابی داشته باشه. ما اومدیم اینجا تا دختر عمه جانمون بازار سازیشون رو بکنن. فردا هم حتما میریم خونه ی عموجان تا ایشونهم بازاریابیشون رو ....

و امروز وقتی وارد خونه عموجان شدیم، با دیدنِ میزِی مملو از  انواعِ عسلهای طبیعی کنار سفره ی هفت سین با مارک و بِرَند فلان شرکت شاخهام در نیومدن.


   1   2      >



======== =