سفارش تبلیغ
صبا

نشستم کف قبر

 ایستاده بودم و داشتم سوره ی یس رو میخوندم، بابا داشتن بلند سوره یس رو می خوند، صدای پتک بلندتر شده بود، دنبال صدا میگشتم، تووی بلوک کناری داشتن سنگ قبر رو برمیداشتن، دقت کردم، آره دارن گودش میکنن. یک قبر دو طبقه را گوبرداری میکردن، ظاهراً داشتن آماده ی خاکسپاری میکردن. قرائت یس که تمام شد. کتابم رو برداشتم و رفتم سمتشون. دوتا کارگر مشغول گود کردن بودن، نشستم همونجا و برای آرامش عزیزی که قرار بود داخل اون قبر بخوابِ قران خوندم، کارشون تمام نشده بود، برگشتم بالاسرِ عمه فاطمه.

قرائت دسته جَمع تمام شده بود و همه مشغول بودن، مشغول تعریف خاطرات شیرین و مشترکشون با حاجیه خانم و، پذیرایی از میهمانها و بزرگوارانی که جهت عرض تسلیت آمده بودن بود. نشستم تا یه زیارت عاشوراهم بطور دسته جمعی خوندن و ثوابش را هدیه کردن. سرگرم صحبت شدن که بلندشدم و دوباره رفتم بالاسرِ کارگرها. حالا دیگه گودبرداری قبر تمام شده بود، کارگرِ محوطه بود که اَزَم پرسید: میخوایی بپری تووش؟ 

 پریدم داخل قبر، بلوکها رو پس زدم و نشستم. درازکِش. کف قبر نشستم. چادرم گِلی شده بود، دست کشیدم به دیواره قبر، دیواره ها با سیمان صاف شده بود. کف قبر خوابیدم. خیلی هم وحشتناک نبود، البته حالا که روز هست و هوا روشن و من هم مطمئن هستم به اینکه تا چند لحظه دیگه بیرون ایستادم و دارم چادرم را از گردوغبار پاک میکنم. نشستم، داشتم حسابش رو میکردم که دیشب عمه چه ها کشیده؟؟؟...

کف قبر که ایستادم ارتفاعش تا روی سرم بود، به سختی اومدم بالا ولی شُکر، تجربه ی باارزشی بود.

 رفتم سمت بابا و دخترخاله ها و دخترعمه ها، متوجه ی جایی که رفته بودم نشده بودن، به محض اینکه رسیدم، بلندبلند براشون تعریف کردم. آخه سنگینیِ خاک و گِلهای روی چادرم رو باید توجیه میکردم. 

 سرتاپا باخاک یکی شده بودم. توجه داشتم که لابلای حرفام کسی رو تشویق نکنم، بابا چشم غُره می رفت بِهم.


فاطمه بنت محمد اسماعیل

خداحافظ برای تو رهایی داشت 

ولی ، برای من غم جدایی داشت

امروز ،سر اذان ظهر، فاطمه بنت محمد اسماعیل را شُستند.

دست وصورتم رو شستم و اومدم پشت سیستم بشینم، بابا صدا زد که گوشی رو بردار با شما کار داشتن. با تعجب پرسیدم: صبحیه؟

مصطفی زنگ زده بود خونمون، ولی نتونسته بود به داییش خبرتلخ بده... وقتی از لابلای صدای گریه هاش، فهمیدم... دیگه نپرسیدم چطوری؟ آخه، دیشب خودم همراهشون رفتم تا دم درب منزلشون.

مصطفی همسایه دیواره دیوارِ خاله جان بود. خاله جان مهربانترین بود بین خاله های دنیا.

امروز صبح همسر مصطفی که دیرش شده بود،  باعجله ماشین رو از پارکینگ زد بیرون، میخواست گازِش رو بگیره که تووی آستانه بن بست یه ماشین وارد شد و پیشاپیش اون یه حاج آقا می دوید. اعصابش خورد شده بود که راه ماشین بسته شد، زد دنده خلاص تا راه باز بشه، نگاهش قفل شد توی نگاه نگرانِ حاجی، دهنش باز مونده بود، صبر کن، صبر کن، این آمبولانس از کجا اومد! صبرکن کجا؟! چرا داره میره خونه خاله جان.

بی اختیار کلید رو چرخاندن، ماشین رو کناری خاموش کرد و همونجور که دنبال آمبولانس وارد خونه میشد از حاجی می پرسید چی شده؟... همراه پرستار و دکتر داخل شدند. همه با هم رسیدن بالای سَرخاله جان، چشمش که به خاله و سرِ به کنار رفته ی خاله جان افتاد، عرقِ سردی روی پیشونیش نشست. دخترهای خاله هراسان از راه رسیدن ،بلند بلند پدر رو صدا میکردن و می پرسیدن: بابا چطور شده؟ چرا آمبولانس؟ بابا؟؟؟ آمبولانسی ها یکساعت به خاله جان وَر می رفتن، ولی دیگه زنده نمیشد.

از دست رفته بود.

کمتر از لحظه ای ...

رفت.


زمین کارزار ما، تلاویو است

تازه از راه رسیدم. صبح جمعه رفته بودم چهارباغ پیاده روی. ظهر است و میهمان داریم. در خانه ی ما جمعه ها فضایی پر شور و نشاط حاکم است،گاهی بچه ی یکساله داریم تا حاجیه خانم بالای هشتاد سال(بگو ماشاالله) و همه مشغولِ کاری هستند. عمه خانم داره سالاد شیرازی درست میکنه، خاله جان سرِ گاز ایستاده و مراغب مزه و لاآبِ خورشت، نه نه جون داره سبزی خوردنها رو می شوره، عمه جان هم مشغولِ بازی با بچه برادر شده تا بچه نیاد توو دست و پا، زن داداش و عمه جان کم کم سفره را پهن میکنن، نه نه جون خیالش راحت شدکه دوغِ سرِسفره را حاج آقا بعداز نماز جمعه، توو راه میگیرند آ میان.داداش روبه روی تلوزیون دراز کشیده و داره اخبار گوش میده.

لابلای اخبار یه خبری به نظرم بامزه میاد:" زمین کارزارِ ما تلاویو است، تهران نه." همه با هم یکصدا میگن محمدحسین ملکیان دمت گرم.

 سفره پهن شده و حاج آقا از راه رسیدن. حاج خانم ظرف رو از دستشون میگیرن و می برند توو آشپزخونه تا پارچی دوغ رو پر کنند.

تلوزیون داره اخبارِ مریوط به سوریه و موشکهای دفاعی و هواپیمای اسرائیلیها که سرنگون شده و ... نشون میده.

پدر محمد حسین ملکیان به خیل یاران شهیدش پیوست

جانباز سرافراز، "حاج قاسم ملکیان" پدر محمد حسین ملکیان امسال تابستان شهید شده. خدایش بیامرزد.

پدرم میگوید: "عجب. خدایا چه زود عملیاتی شد" این بیتها: دفاع از حرم، قرار جنگ،زمین کارزار، تلاویو.

 

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد

زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه! 

 زود

بچه اصفهانیا کارشون دُرُسس. زمین کارزار ما تلاویو است. حالا دیدی آقا تراپ ؟؟؟؟؟ نوش جونِ رفقات. چند وقت دیگه میخوام بیام اونورا سخره نوردی، پیاده روی، زیاد ساختمان سازی نکنین، گفته باشم ما اصفهانیا با فضای سرسبز سازگارتر هستیم.


تازه از مسجد برگشتم

بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم و با پای راست اولین گامم را در داخل مسجد الیادران نهادم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

به هرحال یه رگ و ریشه ی ما از همین محله ی الیادرانِ اصفهان است، حمدو سوره هایمان را روبروی حجه السلام مجدالحسینی(خدایش بیامرزد) درست کردیم، دسته های عزاداری حسینی همین محله ها مارا عاشق امام حسین علیه السلام کرده است.

صدای اذان بلند بود و نمازگزاران صفهای نماز را مرتب و تکمیل می کردند. همین عقبها یه جایی نشستم. هنوز روحانی مسجد شروع به اقامه نکرده بود. نشستم تا یک سوره قرآن بخوانم. نشستم. سرم را که بالا آوردم و چشمم به دیوار روبرو افتاد...

خدایا... خدایا... دلم لرزید. برای اینکه خانمهای کنارم از اشکهای من متعجب نشوند، لبهایم را می خوردم. فقط قاب روبرویم را می خواندم. یاحجه بن الحسن العسکری. خدایا... آقاجان... دلم هوای مادربزرگ نازنینم را کرده بود. مادر بیش از دوازده سال هست که پر کشیده. مادربزرگ خوش به سعادتت. سالهاست رفته ای و اینجا تابلویی از هنرهای دستی شما به دیوار بزرگ مسجد چسبیده. مادربزرگ. روحت شاد. به یاد شما و برای شما این یاسین را میخوانم. خوشا به سعادتت که خالقِ چنین هنرهایی بودی، آنچنانکه مطمئنن هنوز هم چنین هنرهایی برایت بار ثواب دارد. اینجا و در این محله سالهای سال آموزشگاه هنرهای دستیِ ملیله دوزی، سرمه دوزی، سُکمه دوزی، پولک و مُنجوق دوزی، گلدوزی با دست و گلدوزی یا چرخ و ....داشتی. مادربزرگِ صدیقم دلم برایت محکم تپید. عزیزم بوده و هستی. همیشه برای شادی روحت دعاگو هستم. 

ولی ای کاش من هم ... هیف که  آنقدر بار اعمالِ من خالی و سبک مانده که چه رسد به اینکه بخواهم برای سالهای پس از مرگِ خودم هم فکری داشته باشم.

سرم را بالا کردم و از خود آقا یابن الحسن العسگری یاری خواستم. آقاجان دستم به دامان شما. مرا با همین توانایی هایی که دارم در سپاه خودتان بپذیرید، من نوه ی همین صدیقه خانم هستم، به بزرگواریمادرتان_زهرا قسم که بزرگترین آرزویم عضویت در سپاه شماست. سپاه شما نیروی فنی مهندسی هم لازم دارد؟ کارشناس معمولی؟ در چند رشته و گرایش؟ کارمند ساده و معمولی... نیروی انسانی استخدام میکنید؟!... مدتهاست دنبال کار میگردم.

نماز مغرب و عشا را خواندیم و دعاهای هماهنگ نمازگزاران هنوز عطر و رنگش همان دعاهای قدیمِ محله های اصیل اصفهان را داشت.

شکر خداوند رحمن و رحیم را. 

تازه از مسجد رسیدم... بوی عطر مسجد 


یاعلی ادرکنی

یا علی...

یاعلی امسال عشق ما فقط شمایید. 

امسال اذن امورِ زندگیم رو از شما میگیرم. امسال ظرفیت اجرای اعمالم رو از شما می گیرم. امسال ...

آخه امثال با شما شروع میکنم و با شما تا انتها خواهم رفت. 

امسال دوبار میلاد شما را به جشن می نشینم.

امسال هرآنچه در توان دارم بکار میگیرم تا، بشود هرآنچه باید. 

امسال با تمام توان سعی دارم در سایه مولا و صاحب الزمانم قدم بر دارم. 

.... و در این راه، امیدم همه به دستهای یاریگر مهدیِ فاطمه(عج) است. 

یا علی ادرکنی.


آقاجان کی میایی

 

 

آخرش می میرم و رویت ندیده می میرم

ظاهراً این نوکر تو لایق دیدار نیست

آقاجان زحمتت دادم، برایت دردسر بودم ببخش

در میان نوکرانت، مثل من سرباز نیست

بازم بارِ گناهانم مرا زد بر زمین

توبه و بد قولیِ من که همین یکبار نیست

من فقیر و روسیاهم، بی نوایم، بی کسَم

همنشین کریمان با فقیران آر نیست

من که سرتا پا گناهم، غیرِ گریه بر حسین

مرحمی بر زخمهای این دلِ بیمار نیست.


نامه ی آقا به سردار سلیمانی


رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به نامه‌ سردار سرلشکر پاسدار حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درباره‌ پایان سیطره‌ی شجره‌ی خبیثه‌ داعش تاکید کردند: شما با متلاشی ساختن توده‌ی سرطانی و مهلک داعش نه فقط به کشورهای منطقه و به جهان اسلام بلکه به همه‌ی ملتها و به بشریت خدمتی بزرگ کردید.

متن کامل پاسخ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به نامه سردار سلیمانی به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

سردار پر افتخار اسلام و مجاهد فی سبیل‌الله آقای سرلشکر حاج قاسم سلیمانی دام توفیقه

خدای بزرگ را با همه‌ی وجود سپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ی شما و خیل عظیم همکارانتان در سطوح مختلف، برکت عطا فرمود و شجره‌ی خبیثه‌ئی را که به دست طواغیت جهان غرس شده بود، به دست شما بندگان صالح در کشور سوریه و عراق ریشه‌کن کرد. این تنها ضربه به گروه ستمگر و روسیاه داعش نبود، ضربه‌ی سخت‌تر به سیاست خباثت‌آلودی بود که ایجاد جنگ داخلی در منطقه و نابودی مقاومت ضدّ صهیونیستی و تضعیف دولتهای مستقل را به وسیله رؤسای شقیّ این گروه گمراه هدف گرفته بود. ضربه بود به دولتهای قبلی و کنونی امریکا و رژیمهای وابسته به آن در این منطقه که این گروه را به وجود آوردند و همه‌گونه پشتیبانی کردند تا سلطه‌ی نحس خود را در منطقه‌ی غرب آسیا بگسترانند و رژیم غاصب صهیونیست را بر آن مسلط سازند. شما با متلاشی ساختن این توده‌ی سرطانی و مهلک نه فقط به کشورهای منطقه و به جهان اسلام بلکه به همه‌ی ملتها و به بشریت خدمتی بزرگ کردید. این نصرتی الهی و مصداق: و ما رمیتَ اذ رمیت و لکن الله رمی بود که به‌خاطر مجاهدت شبانه‌روزی شما و همرزمانتان به شما پاداش داده شد.

اینجانب صمیمانه به شما تبریک میگویم و با این حال تأکید میکنم که از کید دشمن غفلت نشود.

آنهائی که با سرمایه‌گذاری سنگین این توطئه‌ی شوم را تدارک دیده بودند آرام نخواهند نشست سعی خواهند کرد آن را در بخشی دیگر از این منطقه و یا به شکلی دیگر دوباره به جریان افکنند. حفظ انگیزه، حفظ هوشیاری، حفظ وحدت، زدودن هر پسماند خطرناک، کار فرهنگی بصیرت‌افزا و خلاصه، آمادگی‌های همه‌جانبه نباید فراموش شود. شما را و همه‌ی برادران مجاهد از کشورهای عراق و سوریه و دیگران را به خدای بزرگ می‌سپارم و به همه‌ی شما سلام و دعا میکنم.

والسلام علیکم و رحمةالله

30 آبانماه 1396

سید علی خامنه‌ای

 


نامه سردار به اقا


سردار سرلشکر پاسدار حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی صبح امروز در نامه‌ای به محضر رهبر انقلاب اسلامی، پایان سیطره‌ی شجره‌ی خبیثه‌ی داعش را اعلام و این پیروزی بزرگ را به حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و جهان اسلام تبریک گفت. متن نامه سردار سلیمانی به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

انّافَتَحنا لَکَ فتحاً مُبینا

محضر مبارک رهبر عزیز و شجاع انقلاب اسلامی

حضرت آیت الله العظمی امام خامنه‌ای مدظله العالی

سلام علیکم

شش سال قبل فتنه‌ای خطرناک شبیه فتنه‌های زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) که فرصت و حلاوت درک حقیقی اسلام ناب محمدی (ص) را از مسلمانان سلب نمود این بار پیچیده و آغشته به سمّ صهیونیسم و استکبار همچون طوفانی ویرانگر، عالم اسلامی را درنوردید.

این فتنه خطرناک و مسموم با هدف آتش افروزی وسیع در عالم اسلامی و درگیر نمودن مسلمانان با یکدیگر، توسط دشمنان اسلام ایجاد گردید. حرکت خبیثانه ای که تحت نام "حکومت اسلامی عراق و شام" در همان ماه های اولیه موفق شد با اغفال دهها هزار جوان مسلمان دو کشور ، بسیار اثر گذار و سرنوشت ساز عالم اسلامی "عراق" و "سوریه" را دچار بحران بسیار خطرناکی کند و صد ها هزار کیلومتر مربع از اراضی این کشورها را همراه با هزاران روستا، شهر و مراکز مهم استانی به تصرف درآورد و هزاران کارگاه و کارخانه و زیرساخت های مهم این کشور ها از جمله، راهها، پل ها، پالایشگاهها، چاهها و خطوط نفت و گاز و نیروگاه های برق و موارد دیگری از این نوع را تخریب نمودند و شهرهای مهمی همراه با آثار گران بهای تاریخی و تمدن ملی آنها را  با بمب گذاری از بین برده و یا سوزاندند.

اگر چه آمار خسارت های وارده قابل احصاء نیست اما بررسی های اولیه حاکی از پانصد میلیارد دلار می‌باشد.

در این حادثه، جنایات بسیار دردناکی که غیر قابل نمایش است رخ داد؛ از جمله: سربریدن کودکان یا پوست کندن زنده زنده مردان در مقابل خانواده‌های خود، به اسارت گرفتن دختران و زن های بی گناه و تجاوز به آنان، سوزاندن زنده زنده افراد و ذبح دسته جمعی صدها جوان.

مردم مسلمان این کشورها متحیر از این طوفان مسموم, بخشی گرفتار خنجرهای برنده جنایتکاران تکفیری گردیدند و میلیون ها نفر دیگر خانه و کاشانه خود را رها کرده و آواره شهرها و کشورهای دیگر شدند.

در این فتنه سیاه، هزاران مسجد و مراکز مقدس مسلمانان تخریب و یا ویران گردید و بعضاً مسجد را به همراه امام جماعت و نماز گزاران آن با هم منفجر نمودند.

بیش از شش هزار جوان فریب خورده به نام دفاع از اسلام به صورت انتحاری با خودروهای پر از مواد منفجره خود را در میادین، مساجد، مدارس، حتی بیمارستانها و مراکز عمومی مسلمان ها منفجر کردند؛ که در نتیجه این اعمال جنایتکارانه ده ها هزار مرد، زن و کودک بی گناه به شهادت رسیدند.  

تمامی این جنایت ها بنا به اعتراف عالی ترین مقام رسمی آمریکا که هم اکنون ریاست جمهوری این کشور را بر عهده دارد توسط رهبران و سازمان های مرتبط با آمریکا طراحی و اجرا گردیده است کما اینکه همچنان این روش توسط رهبران کنونی آمریکا در حال طراحی و اجرا است.

آنچه پس از لطف خداوند سبحان و عنایت خاص رسول معظم اسلام (صل الله علیه و آله) و اهل بیت گرانقدرش باعث شکست این توطئه سیاه و خطرناک گردید، رهبری خردمندانه و هدایت های حکیمانه حضرت مستطاب عالی و مرجع عالیقدر حضرت آیت العظمی سیستانی بود که موجب بسیج کلیه امکانات برای مقابله با این طوفان مسموم گردید.

یقیناً پایداری دولت های عراق و سوریه و پایمردی ارتش ها و جوانان این دو کشور خصوصاً حشدالشعبی مقدس و دیگر جوانان مسلمان سایر کشورها با حضور مقتدرانه و محوری حزب الله به رهبری سید پر افتخار آن، جناب سید حسن نصرالله (حفظه الله تعالی )نقش تعیین کننده ای در به شکست کشاندن این حادثه خطرناک داشتند.

قطعاً نقش ارزشمند ملت و دولت خدمتگذار جمهوری اسلامی خصوصاً ریاست محترم جمهوری اسلامی، مجلس، وزارت دفاع و سازمان های نظامی و انتظامی و امنیتی کشورمان در حمایت از دولت ها و ملت های کشورهای فوق الذکر قابل تقدیر است.

حقیر به عنوان سرباز مکلف شده از جانب حضرتعالی در این میدان، با اتمام عملیات آزادسازی ابوکمال آخرین قلعه داعش با پایین کشیدن پرچم این گروه آمریکایی - صهیونیستی و برافراشتن پرچم سوریه، پایان سیطره این شجره خبیثه ملعونه را اعلام می کنم و به نمایندگی از کلیه فرماندهان و مجاهدین گمنام این صحنه و هزاران شهید و جانباز مدافع حرم ایرانی، عراقی، سوریه ای، لبنانی، افغانستانی و پاکستانی که برای دفاع از جان و نوامیس مسلمانان و مقدسات آنان جان خود را فدا کردند این پیروزی بسیار بزرگ و سرنوشت ساز را به حضرت عالی و ملت بزرگوار ایران اسلامی و ملت های مظلوم عراق و سوریه و دیگر مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم و پیشانی شکر را در مقابل پیشگاه خداوند قادر متعال به شکرانه این پیروزی بزرگ بر زمین می ساییم.

وَ مَا النَّصرالّا مِن عِندِالله العَزِیزِ الحَکِیم

فرزند و سربازتان

قاسم سلیمانی

 


دلم هوای شما رو کرده یا زهرا...

نزدیک میلاد حضرت زهرا بود که نشسته بودم توو ماشین و

ماشین روبروی درب داروخونه پارک کرد. با یه نفسی خسته ای از بابا خواهش کردم خودتون برین دارووهارو بگیرین.

بابا دفترچه بیمه را برداشتن و رفتن توو دارووخونه، شیشه پنجره ی ماشین پایین بود آ یوخده خنک شده بود. یکدفعه ای یکی ازم پرسید: خانوم شما نَوه هم دارین؟

 

چشمام گرد شد آ دهنم باز موند. یه نگاه کردم. دیدم دختر بچه ی 5 یا 6 ساله ای (توپول موپول) کنار دستم . تَرکِ موتوری که بغل دست ماشینِ ما پارک کرده نشسته و منتظرِ تا جوابش رو بگیره. در لحظه با شاخهای درآمده ای از تعجب پرسیدم: من نوه دارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 فرمودن: بله

عرض کردم: من از مامانِ شما هم کوچیکتر هستم.

فرمودن : خب خواهر و برادر دارین؟

عرض کردم بببببببببببببببببله.

فهمیدم بغل دستم یه دختر بچه ی شیرین عسل و خوش کلام، از اون هایی که فکر میکنن همه ی عالم و دنیا رو در اختیار دارن نشسته. انرژی گرفته بودم. دلم میخواست بهش ثابت کنم که این روزها خوشبخت ترین دخترِ روی زمینه.

پرسیدن : خواهر دارین یا برادر؟

عرض کردم: هم خواهر دارم ، هم برادر.

در لحظه با یه افتخاری فرمودن: من هم یه خواهرِ بیست روزه دارم.

با یه ذوقی ازش پرسیدم: از اون کوچولو- موچولوها؟

فرمودن: بله. از اون اون کوچولوها.  خواهرم شکمش باد میکنه، بعد بادِ شکمش می پیچه توو دلش برای همین دلش درد میکنه. اومدیم براش داروو بگیریم. بدیم بِهِش تا بخوره و خوب بشه.

عرض کردم : شما هم براش دعا کنین تا زودتر خوب بشه.

فرمودن دعا میکنم.

پرسیدم اسم شما چیه؟

فرمودن: اسم من حدیثِ و اسم خواهرم گلنار . من نیمه دویی هستم. شما هم نیمه دویی هستین؟

عرض کردم: بله منم نیمه دوویی هستم.

پرسیدن: شما هم ابان به دنیا اومدین؟

عرض کردم : نه .

یکمی مکث کرد ( انگار چندان خوشش نیومده بود که من هم ابان به دنیا نیومده بودم. احتمالاً ایشون معتقد هستن متولدین آبان بزرگترین فرشتگانِ روی زمین هستن) با یه افتخاری فرمودن من دوم آبان به دنیا اومدم. نیمه دومی ها بهتر هستن. به دنیا که میان سالم هستن.

پرسیدم خواهرتون نیمه اولیه؟

فرمودن بله. خواهرم به دنیا که اومد. زردی داشت.

.

..

...

پدرشون با یه پلاستیک پر از دارو از دارووخونه اومد. یه نیگاهِ چپ چپی به من کرد و دست کشید به سرِ دخترش.( احتمالاً ترسیده بود، دخترش دچارِ یه آدم ربا شده باشه) 

حدیث خانم با همون لحنِ کلامِ بزرگمنشانه ی خودشون، به آقای پدر فرمودن : من و این خانم داشتیم با هم صحبت می کردیم بابا. 

 

همچنان نشسته بودم توو ماشین. تکیه داده بودم به صندلی. شیشه ماشین پایین بود. رووم به آسمون. با نشاطی که از همکلامی با حدیث خانم گرفته بودم، محضر الهی عرض کردم: خدایا سلامتیِ کامل به خواهرِ بیست روزه ی این حدیث خانم عنایت فرما و انشالله خودشم به تمام آرزوهای بزرگش برسه. فرزند لایقی برای پدر و مادرش بشه.

 

  


خدا وکیلی...

خداوکیلی خیلی خدا را شکر.

  در کمال آرامش پشت سیستم نشستم و در این صفحه ی وبلاگم خدمت شما عرض میکنم: خداوندگار بزرگ را برای همه ی آنچه از کهکشانِ رحمت و برکتش بر سفره های مادی و معنوی ما گذاشت شکر.

فقط میگم شکر. شکر.

دوستان یه سوال داشتم:

 چرا؟ چرا ما گرسنگی را جدی نمی گیریم؟ چرا؟

چرا فکر میکنیم این روزها دیگه همه شکمها سیر است و این شکایتها از فقر و اقتصاد ضعیف و ... همه از روی تنوع طلبی زیاد ماست.

 

چند روزی بود در جریان کاری سنگینی که مشغولش شده بودم ... چندان وقتی برای خوردن و خوابیدن نداشتم. البته بنده کلاً آدم شکمویی هستم و خیلی کم پیش میاد گرسنگی بکشم. ولی این روزها ساعات خواب و بیداریم نامنظم و خورد و خوراکم به یک وعده رسیده بود و این وسط چایی رفع عتش می گرد و استخوانهای یخ کرده مرا که از زورِ سرما درد میکرد کمی گرم می نمود. 

البته آنقدر که سرما آزار دهنده بود و دردِ استخوانها خواب از چشمهایم برده بود، گرسنگی را احساس نمی کردم.

تا بالاخره چندساعت قبل، مهلتی بدست آمده و همینجوری به جای اینکه بروم سرِ سفره ی نان ، رفتم سرِ سبدی که چند عدد انار درونش دیده بودم. شستم و با بشقاب و کارد و ظرفی برای دانه های انارها، آوردم همینجا کنار سیستم نشستم.

جاتون خالی اولی رو که سر بریدم و دانه های سیاه و درشت و آبدارش را دیدم کمی متحول شدم.

Image result for ?دانه انار?‎

  چشمهام برق زد. قاچ زدم و انار رو بازش کردم. چند دانه انار را در دهانم مزه کردم. شروع کردم به خوردن.   

Image result for ?دانه انار?‎

دانه های درشت و آبدار و خوش رنگ انار .

عتشی در وجودم احساس میکردم، وصف ناپذیر. فقط میگفتم شکر. خدایا . به خودت قسم فقط می تونم بگم شکر. خیلی خوش مزه س. خدایا به کرمت، به مهربانیت قسم این احساس خوشِ رفع این گرسنگی رو نصیب همه ی مخلوقات خودت بکن. خدایا به عظمتت قسم گرسنگی خیلی سخته. من حتی فکرش رو هم نمی کردم لحظه ی رفع این عتش اینقدر لذت بخش باشه.

پاشین تا بریم جهت شکرگزاری طعم خوشِ این دانه های انار رو ، لذت رفع گرسنگی رو به دیگران هم بچشانیم.

     یاعلی

 


   1   2   3   4   5   >>   >



======== =