سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 238
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020872



این روزها وقتی همراه رادیو معارف مناجات حضرت امیرالمومنین را در مسجد کوفه می خوانم، سعی میکنم چشمهایم بسته باشد و لحظه لحظه ی آن روزِ بارانی در مسجد کوفه را تجربه کنم.

آن روزی که راه افتادیم سمتِ مسجد کوفه، در طولِ مسیر فقط به اصحاب مولا فکر میکردم و اینکه وجدانن شبیه کدامشان باشم(خصلتهای کدامشان را داشته باشم) بهتر میتوانم حل المسائل زندگیِ خودم باشم؟ مالک؟ ابوذر؟مختار؟... زبانی صریح، صادق و مقتدر؟ یا مدیریتی تند و راهبری با نفوذ؟ تدبیر، تجزیه و تحلیل و بصیرتی عظیم؟...

از کدومشون اجازه ی شاگردی بخواهم و از مولا امیرالمونین کدام؟

به مسجد که رسیدیم، وارد مسجد که شدیم نم نم باران بود، نمازها و زیارات مخصوص را که به جا آوردیم کم کم دانه های باران درشت تر میشد و اگر به میان صحن می آمدی صورتت خیس میشد. راه افتادم سمت حوض میان مسجد. دانه ها درشت تر و بارش باران شدت گرفته بود، نمی خواستم لحظه ها راا از دست بدهم ... در دلم فقط دعا کردم آشنایی مرا ندیده باشد.

مستِ لذتِ قدم زدن در صحن و سرا شده بودم. روو به سوی آسمان (تا بیشترین دانه های باران را گرفته باشم) و با تمام وجود(در دلم) فریاد میزدم "مولایَ یا مولای، انت دلیل و انا المتحیر، هل یرحم متحیرُ الا الدلی؟". یا دلیل المتحیرین..........

ایستادم. زیر باران، جمعی از خانمها و آقایان همان وسط زیر باران به نماز ایستاده بودند. ایستادم و دو رکعت نماز عاشقانه خواندم. 

بعد از نماز دلم نمی آمدم، هیچ ذکر و مناجاتی دلنشین تر از مناجات حضرت امیرالمومنین نبود. مولای یا مولای...... (جاتون خالی)

 "مولایَ یا مولای، انت دلیل و انا المتحیر، هل یرحم متحیرُ الا الدلی؟".

 




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 97 مرداد 18 :: 11:3 عصر
پاک روان

هر چه در حاشیه بود گذاشته بودم و راهی شده بودم. 

پرواز تاخیر خورده بود و ما همه در نمازخانه ی فرودگاه به استراحت بودیم. کنار خانم سرهنگ نشسته بودم، آبجی کوچیکه هم یه کناری نشسته بود و داشت اریضه می نوشت تا به کربلا که رسیدیم بِسپاره به نهر علقمه. زن داداشِ مهربان هم مشغول نی نی داری شده بود(پوشک بچه رو عوض کنه تا حداقل سه-چهار ساعتی راحت باشه). 

خانم سرهنگ داشت آروم آروم از لابلای حرفها آمارِ سفرهامون رو میگرفت، خوب که از سفرهامون گفتیم و گفت، پیشنهاد داد که بعد از سفر کربلا باهمدیگه راهی ترکیه بشیم. عرض کردم آخ جون، چشم. عاشقتم خانم سرهنگ.

مشغول گفتگو و خنده بودیم که یکی از خانمها با تندی اومد گفت، بَسه دیگه، بقیه اومدن استراحت کنن، چقدر آزار دارین!... با تعجب نگاهش کردیم و آرومتر ادامه دادیم.

خانم سرهنگ با دوتا از دوستاشون اومده بودن. ما همدیگه رو از مسجد محله میشناختیم. هفته ای یک الی دوبار همدیگه رو میدیدیم، ستون فقراتش مشکل داشت و زانوهاشم عمل کرده بود، برای همین با عصا راه میرفت. خوش اخلاق بود و خوش برخورد. روابط عمومی عالی و اعتماد به نفس بیست. سعی میکردم، شاگردیش رو بکنم. مانتویی، قدبلند و چهره ای نورانی. با اینکه عصا به دست داشت ولی صاف و بدونِ هیچ خمیدگی استوار قدم برمیداشت (ماشاالله). 

بالاخره خبرآمد که هواپیما آماده ی پرواز میشه بیایین. اذان مغرب و عشا رو گفته بودن که چرخهای هواپیما روی باند فرودگاه نجف نشست. هفته ی آخر رجب بود و ما از امشب میتونستیم نجف، مسجد کوفه، مسجد سهله ... باشیم. شکر خداوندِ رحمان و رحیم را. شکر

فَجعل لَنا مِن اَمرِنا فَرَجاً و مَخرجاً بِرَحمتِکَ یا ارحَم الراحمین.




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 97 خرداد 6 :: 12:37 صبح
پاک روان

هنوز صدای موذنِ مسجد کوفه در گوشهایم هست.. .

خدایِ من، عطا کردی،خطا کردم.خطا کردم، عطا کردی

خدای من، وفا کردی، جفا کردم. جفا کردم، وفا کردی 

خدای من ، خدای من ، خدای من... 




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 97 فروردین 28 :: 1:17 صبح
پاک روان

یا علی...

یاعلی امسال عشق ما فقط شمایید. 

امسال اذن امورِ زندگیم رو از شما میگیرم. امسال ظرفیت اجرای اعمالم رو از شما می گیرم. امسال ...

آخه امثال با شما شروع میکنم و با شما تا انتها خواهم رفت. 

امسال دوبار میلاد شما را به جشن می نشینم.

امسال هرآنچه در توان دارم بکار میگیرم تا، بشود هرآنچه باید. 

امسال با تمام توان سعی دارم در سایه مولا و صاحب الزمانم قدم بر دارم. 

.... و در این راه، امیدم همه به دستهای یاریگر مهدیِ فاطمه(عج) است. 

یا علی ادرکنی.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
چهارشنبه 97 فروردین 1 :: 10:58 صبح
پاک روان

افسر یه نگاه میکنه به عکس و دست میکشه رووش و...

Image result for ?زیارت کربلا?‎

...و یه نگاه میکنه توو صورتم، می پُرسه: خانم عکس مال چند وقت پیشه؟

با یه اعتماد بنفسی میگم: تغریبا یکسال.

با چشمهای گرد شده ای به علامت تعجب میگه: نهههههههه .

میگم: درست نمی دونم شاید یکی دوسال قبل.

با تعجب بیشتری میگه: خانم من هرچی نگاه میکنم این عکس مربوط به سالهای اخیر شما نیست.

هنوز اعتماد بنفسم رو دارم. دیگه مجبور به اعتراف میشم و میگم: خب من درست یادم نیست، فکر کنم مالِ قبل از این شناسنامه ست ، چندتا فایل عکس داشتم، از هر کدوم یکی آوردم. 

باخنده میگه : خانم این شناسنامه ده سال قبل صادر شده، این عکس ماه قبل از اینه یعنی عکسی که به من دادین مربوط بیش از ده سال گذشته ی شماست..... اونوقت شما بعنوان عکس جدید خودتون آوردین؟!

رفیقم اون عقب نشسته و منتظرِ تا کارم تمام بشه و باهم بریم. زده زیرِ خنده و روده بُر شده. 

مجبور میشم همونجا عکس دیجیتالی بگیرم و با همون ریخت و قیافه عکس بزنم روو پاسپورتم. خدایا یه قیافه ی گرمازده و خسته و کلافه. تصورش رو بکن... با خودم میگم به جهنم. قرارِ اگه عمری باقی بود نهایتاً چندتا سفر زیارتی بریم و بیاییم. تازه همونشم معلوم نیست. 

معلوم نیست اذن دخولش رو صاحب خونه داده باشه. 

برکات زیارت کربلا, تربت کربلا

یازهرا ............. 

اللهم الرزقنا زیارت الحسین.

اللهم الرقنا زیارت حج بیتک الحرام و زیارت قبر نبیک و زیارت ائمهه المعصومین، فی عامی هذا و کُلِ عام.

....................................... بگو الهی آمین.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
چهارشنبه 96 اسفند 16 :: 12:53 عصر
پاک روان

سلام عزیزِ دلم. دلم برات تنگ شده، صدات رو نشنیدم. خیلی وقته که برای عزیز دُردانه ی بابا لالایی نخوندی. عزیزِ دل پاشو بیا. نگذار جای خالیِ تو رو کسی ببینه. به خدا سخته نقش بازی کردن. عزیزِ دل سکوتِ تلخی اینجا رو پر کرده.............. 

دلم برات تنگ شده. 

نمی خوام. 

خدایا نمی خوام جای خالی کسی رو ببینم.

خدایا نمی خوام دوری کسی رو درک کنم.

خدایا نمی خوام ..... نمی خوام نبودنش رو حس کنم.

خدایا نمی خوام ......... نمی خوام جمله هام کم وزن تر از گذشته ها بشه.

خدایا نمی خوام....................

خدایا دلتنگ شدم. بی ظرفیت شدم. بی صبر و تحمل شدم و...

 




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 96 اسفند 4 :: 12:43 صبح
پاک روان

داره چهل روز میشه که غمباد گرفتم

داره چهل روز میشه که دو تا از عزیزانم رو ندیدم. یکیشون گفته دیدار به قیامت و اون یکی هنوز معلوم نیست کِی میادش.

داره چهل روز میشه که ظاهرم با باطنم خیلی اختلاف پیدا کرده. یکیش همیشه خندانِ و شاد . و اون یکی همیشه بغض کرده و داره دِق میکنه.

دارم دِق میکنم، داریم دِق میکنیم. کُل خانواده. روزهای اول فقط برای دیگران نقش بازی میکردیم و با هم که بودیم از سختی روزگار و سنگینیِ مصیبتها می گفتیم، ولی کم کم دیدیم نمیشه، اینجوری خیلی سخته، کم کم شروع کردیم به شاد کردنِ همدیگه. حالا سعی می کنیم جلوی همدیگه بخندیم و شاد باشیم. برای همدیگه پیامکهای خنده دار بخونیم و از اتفاقات خنده دار بگیم ولی بعد بریم یه گوشه ای به یک بهانه ای تنهایی بشینیم و بیصدا زااار بزنیم.

خدایا دق کردم.

داره چهل روز میشه. خدایا صبر هم نمیخوام. اصلاً نمی خوام باور کنم چه مصیبتی سرم اومده. اصلاً نمی خوام درک کنم بعضی اتفاقها چقدر میتونند سنگین باشند. نمیخوام.......

داره چهل روز میشه. خدایا ظرفییتم رو زیادی-زیادش کن. خدایا شعورِ درکش رو ندارم. تحمل ندارم........

داره چهل روز میشه. خدایا برگه ی مراسم چهلمش رو از رووی دیوار کَنده بودن و مادر چقدر ناراحت بود. آخه همسایه های فوضولِ ما مگه آزار دارن؟؟...

خدایا چرا بعضی آدمها اینقده فووضولن؟ 

وقتی داشت احوال خانواده م رو می پرسید، دلم می خاست زار بزنم و از درد و دلهای تلخِ جیگرم بگم، ولی چیکار کنم که باید در همون لحظه با یه لبخند و با نشاط عرض ادب کنم و بگم قربان محبت شما الحمدالله سلام دارن خدمت حضرتعالی و....

خدایا یه وقتهایی دلم میخواد............

دیگه این پایانامه و این مقاله و این پروژه و این... همش برام یادگارهای ماندگاری خواهندشد. 

چند ساعت از شنیدن خبر مرگ عزیزم میگذشت که اولین جلسه ی قرارم با استاد راهنما رو حاضر شدم. خیلی از مقاله هایی که برای مقدمه خونده بودم و خیلی ایده هام رو آماده کرده بودم. اولش خیلی بانشاط و با انرژی شروع کردم با استاد، ولی دست خودم نبود تمرکز نداشتم. استاد از طرح جدید و ایده ی دانش بنیانی که تووی عنوان خیلللی هم بِهش اشاره نشده میگفت و من داشتم فکرش رو میکردم که مامان تا چند ساعت دیگه می رسه فرودگاه اصفهان و هنوز بهش خبر ندادیم که....

چهل روز گذشت.




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 96 اسفند 3 :: 4:34 عصر
پاک روان

امشب شهادت بانو" فاطمه زهرا سلام الله است" .

امشب برای خانم زینب خیلی دلم تنگ شده. خانم زینب خیلی با شما حرف دارم، سردیِ تنها شدن را اولین بار برپوست خود لمس کردید!؟

از امشب سعی کردید ستون خانه باشید و حریم خانه را گرم نگهدارید!؟....... 

امشب از آن شبهایی بود که در تمام طول عمرم محکم و تلخ و دردناک حک شد. عرض تسلیت خانم.

 




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
سه شنبه 96 بهمن 10 :: 10:31 عصر
پاک روان

دختری که یکی، دو ساعت بود یتیم شده بود رو در آغوش گرفتم، حرفی نداشتم برای آرام شدنش بزنم، فقط یه جمله تونستم بهش بگم:

             "عزیزم میدونم دیدن بیماری پدر هم برای دختر سختِ، چه رسد دردِ دوری. درد جدایی، از خدا برات صبوری می طلبم."

Image result for ?دختر و پدر?‎

...

.... شما هم برای دلهای سوخته ای که درد فراغ عزیزانشون این روزها تازه هست.  طلب صبوری کنید. صبوری...




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 96 دی 26 :: 12:30 عصر
پاک روان

 

 

آخرش می میرم و رویت ندیده می میرم

ظاهراً این نوکر تو لایق دیدار نیست

آقاجان زحمتت دادم، برایت دردسر بودم ببخش

در میان نوکرانت، مثل من سرباز نیست

بازم بارِ گناهانم مرا زد بر زمین

توبه و بد قولیِ من که همین یکبار نیست

من فقیر و روسیاهم، بی نوایم، بی کسَم

همنشین کریمان با فقیران آر نیست

من که سرتا پا گناهم، غیرِ گریه بر حسین

مرحمی بر زخمهای این دلِ بیمار نیست.




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 96 دی 5 :: 12:58 عصر
پاک روان
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >