سفارش تبلیغ
صبا

خون و طحال...(طب اسلامی__01)

امام صادق فرمودند: از ساق پا چیزی میگذرد که علامت فشار خون است.

غلبه ی خون(فشار) چند علامت دارد: خارش، جوش روی پوست، سرگیجه و حالت چورت زدن.

درمان آن با آرد عدس میشود. آرد عدس را به چند صورت می خورد.* آرد عدس را شربت میکنند و می نوشند. و یا *بصورت حلوا می کنند. آرد عدس خون را کم میکند.

( دقت کنید: تعبیر هیجانِ خون یعنی خون سازی و تعبیر غلبه ی خون یعنی فشار خون)


حلیم و احمق و صبور...(بیا بشینیم پا منبر)

حضرت رسول فرمودند: انسان حلیم سه نشانه دارد

1: حلیم آن است که هر که با او قطع رابطه کرد با او وصل می کند.( کم کردنِ رابطه اشکال ندارد. ولی قطع رابطه با اقوام و خویشان درست نیست.) 

2: هر که شما را محروم کرد، شما عطا کنید.

3: کسی که به او ظلم کرده را نفرین نمی کند.

حضرت رسول فرمودند: یا علی احمق سه علامت دارد:

1: در واجباتِ الهی کوتاهی میکند.

2: بندگان خدا را مسخره می کند(مخصوصاً به خصلتهایی که در خودش تاثیر ندارد.)

3: زیاد حرف می زند . در موردی که خدا خوشش نمی آید.

سه تا علامت برای صالح:

1: بین خودش و خداوندِ رحمان و رحیم را با عمل اصلاح میکند.

2: دینش را همیشه اصلاح میکند.

3: بین خودش و مردم را اصلاح میکند . چیزی را که برای خود می پسندد برای دیگران هم می پسندد. 


.... نشد

از کار عشق این گرهِ بسته وا نشد

باب الحوائج همه، حاجت روا ...نشد

بستند راههای حرم را به روی او.

می خواست تا حَرَم ببرد آب را ....نشد

دستانِ او جدا شده از پیکرش،ولی

ولی یک لحظه مشک از کَفِ سقا، رها....نشد

این مشک تووش آب نیست . تووش آبروست.........

برادرم دریاب (به مناسبت تاسوعای حسینی)

ناگاه مَشکِ آبِ ابالفضل را زَدند،

یعنی فرات قسمتِ آلِ عبا.... نشد

 

با مشکِ پاره-پاره سوی حرم نرفت

راضی به دلشکستگیِ بچه ها ....نشد

تیرِ سه شعبه، بست به چشمانِ او دخیل

آنگونه که زِ چشمِ رعوفش جدا... نشد

آنقدر زخمِ فرقِ شریفش، عمیق بود

بر روی نیزه ها سرِ عباس جدا...نشد

..........نشد


ام البنین . فرات . غیرت . قمربنی هاشم . عمو

  

بعد از به دل نشاندن داغ چهار سرو

دلبستگی به واژه  " ام البنین نداشت

دستهات اگه نرده های بقیع رو لمس کرده باشه میدونی ... دیدی ...

اونجا دلت با ام البنین خیلی حرفها زده . آخه تو فقط تونستی ام البنین رو از نزدیک ببینی . مرقد مطهرش نزدیک نرده هاست ... و مزار مطهر چهار امام کمی با فاصله و دور از نرده هاست . البته اونجا که میرسی . بیشتر دلت تو رو به زیارت میبره . ولی همون دلت وقتی به کنار ام البنین میرسه . با زبان بی زبانی می پرسه از ام البنین .که مادر سردار رشید سپاه ثارالله . کجا به آرامش میرسم. کجا بشینم . به کجا چشم بدوزم تا این امواج خروشان کمی آرام بشن . کجاست . خانم فاطمه زهرا (س) کجاست ؟ تو میدونی . بگو کجاست ؟....

 

با خاک حرف می زد و بر خاک می نشست

حاجت به ناز شهیر روح الامین نداشت

می گفت : ای دلاور نستوه ! ای رشید !

خورشید نیز صبر و رضا بیش از این نداشت

عباس من ! که لاله عباسی منی !

ای کاش دل به داغ فراقت یقین نداشت

ای ساغی حرم ! که عتش تشنه ی تو بود

ساغی به جز تو . سلسله "یا "و " سین " نداشت

 

عباس من ! شنیده ام افتاده ای ز اسب

 تاب تحمل تو مگر صدر زین نداشت ؟!

 

بر دست و بازوی تو علی بوسه داده بود

کس چون تو بازوان غرور آفرین نداشت

 

 ام البنین مادر سردار رشیدیست که من و تو بارها و بارها در لحظه های بی کسیمون بهش متوصل شدیم .... به عباس علمدار کربلا .....آ

فرات.  غیرت.   عباس.    عمو....


از اعتکاف شنیدم

این خاطره رو از مادری شنیدم که با پسر 16 ساله خودش رفته بود اعتکاف . مادری عاطفی که به دختر یکی یدونه و عزیز دردونه ش خیلی بیشتر از اونی که بتونه سه روز جدایی رو دوام بیاره وابسته بود .

یه مادر عاطفی با پسری بانشاط و دلپاک . پسری صاف و صادق که با دوستانش همراه شده بود .

کل خاطره ای که میخوام تعریف کنم رو از زبون هر دوشون شنیدم :

السلام علیک یا اباعبدالله

Image result for ?محرم نزدیک است?‎

مادر تعریف میکرد :

شب بود پای تلوزیون نشسته بودیم که صحنه هایی از اعتکاف نشان داد . اشک امانم نمیداد . شوهرم پرسید:چی شده ؟ گفتم :دلم سخت هوای اعتکاف رو کرده . مشتاق و تشنه ی دو . سه شب معتکف شدن توی خانه ی خدا ... مسجد جامع . شوهرم من رو که به اون حالت دید گفت : خب سروش که داره میره . تو هم برو ببین برنامشون چطوریه . تو هم اسم بنویس . نمیدونی چه پروازی کردم اون لحظه .

آره به همین سادگی راهی شدم .

فقط نگران کیمیا بودم . آخه میدونستم که طاقت نمیاره سه شب توی محیط بسته .

اونهم خدایی برنامش جور شد .

روز دوم مادرم دعوتش کرد خونه خودشون . و روز سوم هم مهمونه خاله جونش . موند روز اول ......

امان از زمانی که خدا بخواهد که یک کاری انجام بشه . من توی رفت و آمد کیمیا خونه ی دوستاش همیشه سخت گیرم . اون روز هم دوست کیمیا تلفن زده بود که دخترم رو دعوت کنه خونشون مهمونی . دختر نازنینم با ترس و لرز و ناامیدی به دوستش گفت صبر کن باید با مامانم صحبت کنی . اجازم رو از اون بگیری . من دیدم خب اینجوری روز اولی که من نیستم کیمیا تنها نمی مونه . موافقت کردم . دختر نازم از خوشحالی پرید توی آغوشم .

من و سروش هر کدوم با یه کوله پشتی کوچیک راهی شدیم ....

سروش وقتی ازش از اعتکاف پرسیدم . با یه لبخند معنی دار اینجوری شروع کرد :

خب بهتره از مسائل حیاتی شروع کنیم . حیاتی ترینها ...

اول اینکه دستشوئی های مسجد رو تماما داده بودن دست خانمها . و برای ما آقایون محترم یکسری دستشویی صحرایی ساخته بودن توی کوچه ی پشت مسجد . باید می رفتیم اونجا ....یا با حالت دوو میرفتیم اونطرف میدوون امام از دستشویی های عالی قاپو استفاده می کردیم .

دوم . بهداشت . بود که بدکی نبود . جز دو سه مورد مارمولک . که از قسمت خانمها اومد به قسمت آقایون ..... البته قبلش با چندتا جیغ و فریاد اعلام قبلی شده بود .

سوم غذا بود که همه دلچسب و خوشمزه بود . همراه با دسر . که گاهی اگر کسی دوست نداشت یا میل نداشت سهمش رو با منت به دوست بغل دستیش می داد .....

ساعتهای استراحت هم که آماده میشدیم برای سربه سر گذاشتن...با چند قطره آب بندگان خوب خدا را از خواب غفلت بیدار می کردیم . و خودمون رو می زدیم به بی خبری .

                  

ساعت 12 الی 2 نیمه شب .ساعت استراحت بود . چراغها خاموش بود . بعضیا به نماز شب مشغول بودن . بعضیام خواب . ما هم خب یه نماز شب میخواندیم نیم ساعت بقیش ........

                     

مادر همین طور که سروش حرف میزد . گه گاهی چشمهاش مواج میشد . و اشک آرام آرام میجوشید از چشمان عاشقش ....


مدیریت استراتژی

استراتژیهایی که مطرح میکنم برای

سازمانهای "فنی _مهندسی که دیدگاهی تولیدی_تجاری دارند و پروژه محور عمل میکنند" مفید خواهند بود.

Image result

حالا ریز آ درشت بودن سازمان مهم نیست، مهم اینه که جدی بگیری و محکم و با وسواس عمل کنی.


دستم ز عنایت رها مکن

بعداز ظهر بود. آفتاب داشت رنگ می باخت. از اتوبوس که پیاده شدم تازه فهمیدمدو تا ایستگاه زودتر پیاده شدم، روبروم _ اونطرفِ خیابان آرامگاه حاجیه خانم امین بود.

اولین زنِ مجتهده ، عالمه ای عارف که درباره اش کمتر شنیده یا می شنویم. روز عرفه بود و دلِ آواره ی من سخت دنبال یک جفت گوش شنوا، یک نگاه نوازشگر، یک گوشه ی خلوت برای درد و دل می گشت. یادم نیست آخرین تاریخی که اومده بودم اینطرفها چه روز یا سالی بوده. امروز هم اتفاقی شده بود. تووی دلم به فال نیک گرفتم. چون اونچه می خواستم این روزها درباره ش تصمیم بگیرم ، یه جورایی بی ربط به راه و روش ایشون نبود ....(درس، دانشگاه، ارشد و...)

انگاه بعد از مدتها یک صاحبدلِ درد آشنا پیدا کرده بودم. دلم میخواست می نشستم جلوی خانم، نگاهم رو میدوختم تووی چشماشون با التماس. تا دستهام رو بگیرند و بشینن پای درد و دلهام.

من نه بلد بودم آدابِ زیارتِ اهل قبور و بزرگان رو و ، نه مایل بودم ، دلم میخواست ساده و بی آلایش درد و دل کنم.

یادم نیست ولی گمون کنم یه زیارت خوندم و با اینکه نگاهم به ساعت بود، نشستم به حرف زدن، آخه نمی شد، تا اونجا اومده باشم ولی بی کلام برگردم. اگه ساکت می موندم و اینجا هم حرف نمی زدم، مطمعنم که دل آشناتری پیدا نمی کردم.داشتم با خانم حرف میزدم...

داشتم با خانم حرف میزدم که چه میدونم چی شد یه خانم اومدم جلوم دوزانوو زد ، نشست، زد روو شونه هام و گفت التماس دعا. سرم رو بالا آوردم. گفت:وای ... چی شده؟!... چنان گفت وای که خودم هم جا خوردم! که قیافه م مگه چه ریختی بود که این بنده ی خدا وحشت کرد و اینجوری گفت :وای.....

آقا چیکار داری، شروع کرد برام دعا کردنکه خدا حاجات قلبیت رو بده، خدا دردِ دلت رو بشنوِ، خدا......و خلاصه من رو از گپ زدن با حاجیه خانم باز کرد.

پاشدم . هرچند دل کندن سخت بود برایِ من که تازه داشت حرفِ دلم روو میشد. ولی کلاً اومدنم اینجا (پیش حاجیه خانم امین) اتفاق جالبی بود و انشالله خوش یُمن. (خب چیکار کنم ؟ دلم رو به اینها خوش نکنم؟!.چه کنم؟!...)

.

.

رفتم سمت تخت پولاد.

خیلی وقت بود لابلای قبرهای تخت پولاد (اصفهان) قدم نزده بودم. عجله داشتم. تیکه، تیکه ، مردم نشسته بودن سرِ مزار گذشتگانشون.

رسیدم سرِقرار، خیلی شلوغ بود. اونقدر که جای سوزن انداختن نبود. یه کناری ایستادم. مراسم کم کم به انتها می رسید و مردم در حال رفتن. اونقدر لابلای جمعیت گشتم تا عاقبت پیداش کردم.

نمی دونم اون من رو پیدا کرد، دستم رو گرفت کشید یا من اون رو...!

از صمیم قلب خوشحال شده بودم.

دیر رسیده بودم، نزدیک غروب بود، وقتی برای همکلام شدن نبود. یه سلام-علیکی و یه دعای عرفه (نصف و نیمه)و اذان مغرب شد.

قول دادم که حتماً برگردم.قول گرفتم.... داشتم می رفتم...خداحافظی کردم.

برگشتم. تسبیحی که دستم بود رو گذاشتم توو دستش.

یه تبیح چوبی ساده که هنوز گه گاهی که با آب زمزم می شورمش بوی چوبش من رو مست میکنه. تسبیحی که پای کوه نور (پای غار حرا_در مکه) خریده بودم و در طوافها همراه داشتمش. تسبیحی که در تمام زیارتها متبرک شده بود و مَخلَصکلام... تَسبیحی که یک دنیا برام عزیز بود.

وقتی گذاشتم توو دستش فقط گفتم بوش کن! بوی مکه، کعبه، مدینه، بقیع می دهد. بوی فاطمه زهرا(س)،  اصلاً بوو کن!...

با لبخند گفت بوی مهدیِ فاطمه را میدهد.

و اومدم...

به زمزمه هاش که گوش کردم، آروم زمزمه میکرد:

یابن الحسن ، آقاجان:

 دیدارِ تو خوب است ولی خوب تر از آن

 آن است که ، در لحظه ی دیدار بمیرم

 یک عمر نگهداشته ام جان به هوایت

 یک لحظه ،  نگاهم کن و بگذار بمیرم

................................. دل بسته ام مرا ، زِ سرِ خویش باز مکن

-----------------------------------   از من، مرا جدا کن و از خود جدا مکن

____________________  هرگز نگویمت ، بیا دست من بگیر

____________________   گویم ،گرفته ای ، زِعنایت رها مکن


مشتاق یه گپ دوستانه هستم

میدونی من از اونایی نیسیتم که همیشه آه و نالشون بلند‍ِ . راستش هیچ خوشم نمیاد کسی من رو با قیافه ی اچق وچق ببینه ............

آخه همینجوریش هم بی ریختم . دیگه چه برسه درهم و برهم هم باشم .

ولی به جان سونیا امروز خیلی دلم گرفته . میدونی جمعس امروز . روز تعطیل .

یعنی از همون دیشب . خیلی حالم گرفته بود . نمیدونم چرا . یعنی راستش نمیدونم برای کدوم زخم دلم . اینقدر این دل من نامردیش گل کرده و ساز ناکوک میزنه .

میدونی خیلی دلم لک زده برای یه دوست درست و درمون که بشه باهاش چهار کلمه گپ زد . یه صحبت دو طرفه یعنی هم بگم . هم بشنوم . هم از درد و دلهای خودم بگم . هم از درد و دلهای اون بشنوم . اینجوری حداقل حس میکنم اونم من رو آدم فرض کرده و داریم از افکار و نظرهای همدیگه استفاده میکنیم . ولی . اماااااااا.........

اما............

امان از رفیق . که نوع آدمش اصلا پیدا نمیشه .

پیدا نمیشه .

نه که فکر کنی توی مهربونم رو آدم فرض نمیکنم ها ....نه . ولی خب دیگه هیچ ازت خوشم هم نمیاد . یعنی همیشه حالم از تک و تعارفهای اینترنتی حالم بهم میخورده . درسته که ادب حکم میکنه تحویلت بگیرم . ولی خب دیگه تو بدرد هم زبونی نمیخوری . آخه آدم نیستی . فوق نهایتش که خیلی بالا بالاها سیر کنی . آی دی با نزاکتی هستی .

اونهم محترمانه عرض کنم که اون دردودلهات بخوره تو فرق سرت . چون اصلا نمیشناسمت که بتونم بفهمم داری فیلم بازی میکنی یا واقعا داری عین آدم دردودل میکنی.

نه ..........بی معرفت نباش . منصفانه قضاوت کن . چون من هم منطقی حرف میزنم .

تو رو نمیدونم . ولی من بیش از 5 ساله توی دنیای مجازی وبلاگ مینویسم و گاهی با بروبچ میچتم . پس اونقدرام بچه مچه نیستم . حتما یه جاهایی یه چیزایی دیدم . که دارم اینجوری میتازونم و میگم از همدردی دوستان وبلاگی اونقدرهام مرحمی روی زخم دلم نمی نشینه .......

میدونی ماها اینجا توی صحنه ی وبلاگ خیلی صادق و ساده هم که باشیم . نمیتونیم باهم از مشکلات شخصیمون بگیم .

 مثال عرض میکنم :

 فرض کن من از مشکلات محیط کاریم باهات بگم . و هرچی توی دلم هست با تو که فقط توی وبلاگستون باهات آشنا شدم بگم . از کجا مطمعن باشم که یک سال دیگه . دوسال دیگه با تو همکار و آشنا در نمیام . کارم توی محیط کاری گیر نمیکنه . .....نمیدونم روشن شد؟؟؟؟؟؟؟

نه اصلا بزار برات بگم .

 

اون قدیما ، با یه بنده خدایی توو همین وبلاگنویسی آشنا شدم . ( بعد ازش اجازه میگیرم اگه حرفی نداشت همینجا میگم کدوم عزیز بود) با وبلاگش آشنا شدم . طراحی وبلاگشم یه زمانی من کردم . البته میدیدم که هیچ وقت آن نیست و معلومه از نظر کاری خیلی سرش شلوغه . ولی خب از نوع کارش خبر نداشتم . یه زمانی خیلی دلم از مدیرعاملمون پر بود ........ این عزیز هم آن لاین بود . منم دریغ نکردم تا گفت خب چه خبر ؟ خوش میگذره . کاروبار چطوره ؟ ... شروع کردم از زمین و زمون هرچی بلد بودم و نبودم نثار مدیرعاملمون کردم و ...... وقتی خالی شدم . پرسید حالا مگه کدوم شرکت هستی . گفتم . گفت من میتونم مشکلتون رو رفع کنم . مشکلی که برای شرکتتون پیش اومده . آقا منو میگی . وا رفتم . نمیدونستم چه خاکی برسرم کنم . حالا که فهمیده بودم اون بنده خدا چیکارس و مطمعن شده بودم مشکل اساسی ما به دستش حل میشه . نمیشد ازش کمک نگرفت . ولی از طرفی هم ضایع کرده بودم خودم رو ....

افتاد ؟!؟.......

دوزاری رو میگم .

حالا وقتی میگم دلم گرفته و مشتاق یه گپ دوستانم . اما نه با تو . نگو چرا .


چیکار کنم؟؟


صحبت از تَغزُل نیست

گفتم به شهید، ما سرآپا دردیم،          با دشمنِ دیرینه توافق کردیم.

لبخند زد و گفت اگر ما رفتیم.             در موقع فتنه باز بر میگردیم.

جناس این غزل از جِنس گل و بلبل نیست          حماسه است غزل، صحبت از تَغَزُل نیست

هجوم سنگ دلان در حریم آینه ها                   برای جان به کفان قابل تحمل نیست

بنازم آن سرِ سرمست را که بر آن سر               بغیرِ سرخیِ تاجِ غرور ، کاکل نیست


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >



======== =