سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 352
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017605



آقاجان . یا ضامن آهو . امام رضا  دلم برات تنگ شده .

چند ساعتی هست پام رسیده خونه. ولی ما دیشب نماز مغرب و عشا رو که خوندیم ...
خیلی دلم سوخت . کاش حداقل شب شهادت امام موسی کاظم ، پدر بزرگوار امام رضا رو میموندیم . آقاجان از همینجا عرض تسلیت دارم.....

راستش دلم نمیومد خداحافظی کنم. دیدم در توان من یکی نیست .


خدا خیرشون بده بروبچه های دفتر توسعه وبلاگهای دینی رو، وسط جون من رسیدن. وقتی میومدم بیرون به خود حضرت امام هم عرض کردم که در توان من نیست خداحافظی کردن . من به این نیت دارم میرم که به زودی میهمان خواهرتون بشم  و ...

خدا همیشه اسباب خیر فراهم کنه برای بروبچه های هیئت محبان رضا. روز آخر اعتکاف بود . اذان مغرب رو گفتن و ما ..... خلاصه مطلب اینکه از مسجد اومدم بیرون هنوز با خانواده معظم سلام و علیکهام تکمیل نشده بود که یکی از بروبچ هیئت زنگ زد. در واقع اولین تماسی بود که بعد از چند روز خاموشی روی تلفنم می خورد . سوالش یکی بود . مشهد میایی؟...
حسابش رو بکن من توی اون لحظه چی داشتم بگم . دسته باباما گرفتم توو دستم آ گفتم آره من همین الآن اجازه اومدن به مشهد رو از بابام گرفتم . بابا همینجوری که داشت منا نیگا میکرد آ حرفاما میشنُفد با سر بله را دادند.

اینجوریا بود که مام مشهدی شدیم




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 87 مرداد 6 :: 10:3 عصر
پاک روان