سفارش تبلیغ
صبا

54. فکه . یادباد آن روزگاران یادباد...(پلاکهای تنها مانده)

صبح بود. کم کم با چشمهای تر ساک به دست راهی شدیم. نگاهها گه گاه به تپه ای که پر از پرچمهای رنگی شده بود و به پای شهدای گمنام نشسته بود، دوخته می شد. دلها رو به سختی از پادگان میشداغ کندیم. 

به سمت فکه، یکی از نقاط پر نکته برای تامل...یکی از سرزمینهایی که هنوز جای پای شهید آوینی رو روی چهرش نگه داشته. 
فکه سرزمین عطش. به قول سید جواد(راوی کاروان) کاش از صبح روزه ی آب می گرفتیم . کاش یوخده سعی میکردیم عطش شهدای فکه رو بچشیم. کاش...
توی راه بروبچ مشغول بودن. فرزندان رشید متاهلین رو جمع کرده بودیم و محفلی خبری به راه انداخته بودیم و البته مهد کودکی بود برای خودش. بانو زینب که آغوش خاله جانشان را، ترک نمی کردن. سایر بزرگان هم یکی دو تا خاله جان داشتن ... بالاخره دیگه
حاجیه خانم فضل الله نژاد-مادربزرگ بروبچ- ساعت رو ازم پرسیدن. یه نیگاه کردم به ساعت  عقربا ساعت انگار با هم مسابقه گذاشته بودن. . عرض کردم خدمتشون ظهرس. دیگه کم کم اذانی ظهرم میگند. نیمی دونم به نمازی جماعت میرسیم یا نه؟!..........
الحمدالله رسیدیم.
پاهام که از پله های اتوبوس به خاکهای فکه رسید. چشمم که به محیط آشنای فکه نورانی شد... جاش خالی......... جاشون خالی دوستانی که سال قبل باهامون همراهی کردن( زنده یاد- سه نقطه ....) فکه یکی ازون جاهایی بود که همش جلوی چشمم بودن. 


دل تنگ شدم. دلم هوایی شدس. پابرهنه شدم آ با آقام صاحب الزمان خلوت کردم ...
راه افتادم...
خود به خود به زبونم جاری میشد:
آقا خودم میدونم، دل تو رو شکستم
نون و نمک رو خوردم، نمکدون رو شکستم
نون و نمک خوردت منم
آقا زمین خوردت منم....

 

توی حال و هوای خودم بودم ، رسیدم تقریبا آخرا مسیر( جایی که سال قبل بروبچا جمع شده بودن تا راوی از فکه بگه آ از عملیات ... از بچه هایی که زیری این شن و ماسه ها دفن شدن... ) آره همونجا بود نمازا به جماعت برگزار میکردند.
بعدی نماز زمین گیر شده بودم.... آ پاهام توانی برگشتن نداشتن. دلم، دل نمیکند...
نشسته بودم و توی احوالاتی خودم بودم، دیدم بروبچا تک تک دارن میرن سمتی مسیری خروجی ... دیدم به این آسونی نمیتونم ....آخرش یکی دو مشت از شن و خاکش رو برداشتم تا همراهم باشه همیشه .......
با یک سری از بچه ها اومدیم سمتی مسیری خروجی دمی دری خروجی حاج آقا حسینی منتظری بچا بود. کم کم جمع میشدیم. 

نمی دونم چرا ولی حرف سید جواد حسینی (راوی کاروان) حرف از اختتامیه بود. نمیدونم شاید میخواست از کاروان ما خداحافظی کنه.....!؟... ما که تا فردا صبح توی همین مناطق بودیم!!.... هنوز مونده بود تا منطقه ی فتح المبین رو ببینیم . مگه قرار نبود امشب رو دوکوهه بخوابیم و فردا راهی بشیم .!؟......
نمی دونم ولی حرف سید. حرف اختتامیه بود. حسابش رو بکن آدم از فکه آماده بشه برای اختتامیه...(خداییش فکه یه جور دیگه چسبید)... اجرش با ابالفضل العباس .


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =