سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

57.فکه...نشستم روی خاک. چشمم به دشت. مشتی خاک در دست(پلاکهای تنه

امام حسین فدای ما شد‍،که یک روزی لِیُظهِرَهُ علی دینهِ کلهِ بشه.
دین خدایی که ازش راضی شده عالم گیر بشه . اونهم به اراده آدمها
رفقا ‍ همه ترس من از اینه که :.... یه وقتی که بنا باشه فریاد بلند بشه و یه هل من ناصرینصرنی گفته بشه .....ما ها نباشیم. اینش بده. و نکته قابل تاملش همینه...
اروپا یک دست رفته زیر علم امام حسین و ما هنوز داریم چرتکه میندازیم......
کل اروپا و آفریقا اومده و رفته زیر پرچم یالثارات الحسینِ حضرت بقیه الله العظم (عج) و ما هنوز داریم چرتکه میندازیم.
ایناش خطرناکِ میدونیچه اتفاقی میوفتاد، که آدمها فَرشی میومدن و عَرشی میشدن. عَرشی هم برمیگشتن، فرش رو تحمل نمیکردن، دوباره برمیگشتن.....به خدا اونهام ، شهوت داشتن، عشق داشتن، علاقه داشتن، مهر  داشتن، محبت داشتن.....
هیچ فرقی نمیکنه، رسول خدا هم میگه: انا بشرٌ مثلکم(آیه آخر سوره کهف). خودش رو یه آدم مثل من و شما معرفی میکنه.
اینجا دو ، سه تا واقعیت وجود داره:
یک: مرگ ملموس بود. باور داشتند میدونِ مینِ چون میدیدند‍‍.

ما توی شهر، اعلامیه های مرده ها رو به درودیوار میبینیم، میگیم آآآ خدا رحمتش کنه ، این که دیپلم بود این که مهندس بود ...دکتر بود، چی شد مُرد؟! حالا به هر دلیلی مُرد.عمرش تموم شد.
خنده داره، میریم مجلس ختم، میگن : فلانی عمرش رو داد به شما.اگه داشت که خودش برمیداشت.میگن:انشالله غم آخرتون باشه. یعنی بعدی شما باشینمگه میشه همچین داستانی؟؟!!!!
مرگ اینجا ملموس بود. همه میدونستن باید برن.گیرشون سر چه جوری رفتن بودکه برای خدا کلاس میگذاشتنو میگفتن. خدایا ما که قرار هست بریم. حالا تاریخش رو ما میخواییم تایین کنیم. خدا هم میگفت مگه دست شماست؟؟؟ بعد میومدن در خونه خدا، آنچنان دلربایی میکردن از حضرت حق .آنچنان که .....
همین نماز من و شما رو میخونندها. حالا فکر نکن توی سجدش دعای کمیل میخونده. اما.. اما وقتی میگفت :(میشینم، پامیشم به حول و قوه الهی ) راست میگفت.
راست میگفت. مثل اون خواهری که خدا حفظش کنه . خدا انشالله به حق بقیه الله الاعظم از سربازان  و کنیزان فاطمه زهرا(س) قرارش بده . دیشب چقدر با صداقت گفت من اینکاره نبودم.
من خیلی آدم دلسنگی هستم و به این سادگی حرفی توی دلم نمیمونه.
ولی ایشون خیلی راحت گفت . آقا من اینکاره نبودم ...
این صداقت آدم رو به عرش میرسونه...

توبه یعنی همین. و ترجمه خودمونیش:( خدایا من گند زدم . تو هم جوهر پاکن دستت.....)

ولی ..یه موقع هست یک دونه گناه رو با مداد مینویسن، با یه پاکن خوشگل یه خورده میکشن روش پاک میشه. ولی سن آدم که بالا میره با خودکار مینویسن. که با جوهر پاکن پاک میشه . شایدم لازم بشه یه زبونی هم بهش بزنی که کاغذ هم خراب میشه...... بعد با خودنویس که مینویسن ، شاید که پاک بشه ولی کاغذ هم جر میخوره.......سن آدم که رسید به چهل سال ، شیطون میگه : بوسیدم پیشونیش رو ، پدر و مادرم به فداش . دیگه رستگاه نمیشه.

من سراغ دارم استاد اخلاقی رو که آرزوشون این بود قبل از چهل سالگی برن.....شهادت مهادت نه ها .....فقط قبل از چهل سالگی بره .......

سید میگفت .....
یه جورایی درد جدا شدن از این آب و هوای سالم داشت میومد سراغم ....بلند شدم رفتم کمی اونطرفتر ... نشستم روی خاک. جوری که چشمم به دشت باشه و گوشم با کلام سید. مشتی خاک برداشتم آوردم بالا و ....
 


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =