سفارش تبلیغ
صبا

60. فتح المبین(پلاکهای تنها مانده)

هر چی بود دیگه تموم شد . ظهر روز شهادت پدر امام زمان(عج). اولین روز یتیمی آقا بقیةالله (عج)،شده آخرین روز سفر ما .آدم میخواد بره... بر میگرده ...آخه اگه توی شهر خودم بودم نمیتونستم اینطور راحت با آقام خلوت کنم. با آقام همدردی کنم.
وقتی میام این غربت رو توی این بیابونها می بینم...اینکه سالهاست شهدای ما توی این بیابونها فقط یک نفر بهشون سر میزنه اونهم آقا و مولاشون حضرت اباصالح المهدی(عج)...
چه مناسبتهای قشنگی داشت اردوی شما . همراه با شعله کشیدن آتش درب خونه ی حضرت فاطمه زهرا(س) شروع شد و با یتیمی آقا و سالارمون داره تموم میشه. دوره ی اردو ، دوره خاصی بود... حالا کی فکر میکنه این دعوت خاص نیست؟ اتفاقیه...شانسیه...

آقاجان، یا اباصالح المهدی(عج)روز آخر سفر ماست آقاجون و شما خودت امروز عزاداری، اما چه کنیم، نه راهمون میدن و نه میتونیم بیاییم در خونه شما و اونجا ناله بزنیم و عزاداری کنیم....
سید حلالیت طلبید و خداحافظی.
حلالیت میطلبم. من هم یه وبلاگ نویس هستم مثل خودتون. یه تقاضا دارم : اینکه شما را به حق شهدا اینقدر بنویسید . اینقدر بنویسید ، تا بهش برسید.میگه اینقدر در می زنم این خانه را تا ببینم روی صاحب خانه را... اینجا اومدی مَحرم شدی، تا اینها رو ببر با خودت و از یادت نبری...

فکه رو دیده و ندیده ترک کردیم. میدونی ... یه جورایی به حال و هوای پارسال قبطه میخوردم... پارسال فکه بیشتر وقت داشتیم...

خلاصه با یه چند دقیقه گشت و بازدید بخشی از سرزمین فکه و یادآوری یوخده خاطرات، سواری مرکبی کاروان شدیم، آ استارتا زدیم به قصد سرزمینی که فتح المبین را به خودش دیدس.
2/1/61 ساعت 30 دقیقه بامداد. محور عملیات غرب شوش و دزفول. رمز عملیات یا زهرا(س).وسعت مناطق آزاد شده 2400کیلومترمربع.... اطلاعاتی اینجوریا داشتم ولی.... ورود به سرزمین پاک آ مطهر آ وسیعی که سربازان امام، اون رو با خون خودشون لاله گون کردن ، قدم گذاشتن توی مسیری کانالهایی که روزی فرشتگان خدا بالهاشونا اونجا زیری پای انسانهای برگزدیه پهن کرده بودن... حس و حال خاصی داشت. همینکه قدم به قدم خودِدا لابلای اونها حس میکردی، یک دنیا شور و شوق توی وجودت زنده میکرد. احساسی وصف ناپذیر... فتح المبین رو گذاشته بودن تا تو خودد باشی آ خدای خودت. هرکدوم از بچه ها یه گوشه ای به یه وسیله ای با خودش آ خدای خودش خلوت کرده بود.


 

 
 
 یکی به نماز ایستاده بود. یکی سربه خاک داشت. یکی دست بر آسمان ... یکی... آره فتح المبین هم خوش گذشت....

 


 اما میدونی من اونجا مشامم پر از بوی عود خداحافظی شده بود. نمیتونستم ازش جدا بشم.... خود به خود خاطرات این چند روز ازجلوی چشمم رژه میرفت...
با یه جرعه شربت گوارا راهیمون کردن تا کاممون شیرین باشد آ چشم از این سرزمین برداریم..... اما مگه میشد؟ دلها رو گذاشتیم و راهی شدیم...
خب حالا دیگه یکراست دوکوهه. شب آخر و فراق و جدایی. توی اتوبوس بودم. سعیم این بود چشم از صحنه هایی که به سرعت از کنارم میگذرن برندارم. سعیم این بود با تمام توان تا عمق صحنه را توو ذهنم ثبت کنم. برای روزهای دلتنگیم....
شبی آخر الهه حالش بد بود آ دستی مادربزرگ به دکتر آ دوا آ درمون...
شب آخر همه یه جورایی احساس خستگی داشتن آ درد فراق قاتیش شده بود اونم به شدت...
شب آخر توی نماز خونه جمع شدیم برای شام ولی ظاهرا این بهونه ای بود برای بیان گزارش و عرض ببخشین همین بود در توانمون از زبان رئیس بزرگ حضرت استاد مهندس سید بزرگوار فخری حفظ کم الله برای دینکم و سایتکم و رفقائکم و اهلبیتکم.


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =