سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 242
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020876



 گفتگو و سخنرانی و حلالیت طلبیدن حضراتی مسئول آ غیری مسئول با بروبچا که تموم شد . دیگه راهیِ خوابگاوامون شدیم . برای جای گیری جهت خسبیدن آ تناولی شامی آخر .
اولین اقدامی من و امثالی من که یوخده راهبلد بودیم، این بود که آدرسی درست و درمونا بیگیریم آ قبلی اینکه دنبالی پتو آ لاحاف آ جای خسبیدن باشیم، دنبالی دوشاخی برق برا شارژی گوشیمون باشیم.

در وا شد آ واردی خوابگاه شدیم. هر کودوم یه گوشه ای را از برای خسبیدن برگزیدیم.
رسیده آ نرسیده ، سفره ی شام پهن شد. جادون خالی . شامی مفصلی بود. خب دیگه شامی آخر بود. شامی که با آدابی مخصوصی خودش تناول شد(این یتیکش برا خودی بروبچا محرمانس) .
بعد اِز تناول نمودنی شام آخر بروبچا مشغول شده بودن به شددت... 
یکی به فکری برگشتن آ مرتب کردنی وسایلش بود
یکی به فکری برگشتن آ گرفتنی شماره و آدرسی مجازی آ حقیقی از رفیق و رفقاش بود.
یکی به فکری برگشتن آ ردیف کردنی برنامه های بعد از برگشتنش بود.
یکی به فکری برگشتن آ ردیف کردنی دفترچه خاطراتش
....
خلاصه خدمتدون عرض کنم که توو رنگ آ روشون دقیق که میشدی :...
یکی شاد با چهره ای شکوفا به خاطری پیوستن به آغوشی گرمی خانوادش آ تحویل دادنی یه خرجین خاطرات آ سوغاتیایی با ارزشی معنویش بود.
یکی چهره ش گرفته آ وارفته از غمی فراقی یاران روح الله و پلاکهای تنها موندشون.

مسواک آ خمیردوندونما ورداشتم آ به بهونه ی مسواک زدن اومدم بیرون(خودمونیما چه مصیبتی بود مسواک زدن- چهارطبقه برو پایین. چهار کیلومتر پیاده روی تا برسی به یه شیری آب تا بتونی مسواک بزنی و...)  

بعضی بروبچا را میدیدیم . دوری هم نشسن آ مشغولی پچ پچ شدن. براخودم میگشتم که چشمانم روشن شد به رخسار مامان بزرگ خوبم.(سرکار خانم فضل الله نژاد) با یک دوتا از رفقا نیشسه بودن کناری جدول...

الهه نازنینمون با چهره ای رنگ پریده . در آغوش مادربزرگ. و لیوان آب قندی در دست... دلم سوخت، کباب شد. شبی آخریه فشارش افتاده بود آ کارش به اورژانسا این برنامه ها کشیده بود. حالا حسابشا بکن که این بنده خدا هنوز از یه چیزی به نامی آمپولم میترسد آ داروشم فقط یکی دوتا پنسیرینا آ تقویت کننده آ .... اوخی بنده خدا. بعضی وقتا این علمی پزشکی عجب خشونت طلبسااااااا




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 87 مهر 14 :: 7:5 عصر
پاک روان