سفارش تبلیغ
صبا

69. مسیر بازگشت...(پلاکهای تنها مانده)

بالاخره آفتاب آخرین روز هم طلوع کرد. ما در دوکوهه شاهد طلوعی زیبا بودیم.

بروبچا به سه سوت اسباب و اساسیه شونا زفت و رفت کردند آ راهی شدند. داشتیم به دستوراتی مسئولی حضراتی خانوما گوش میدادیم آ راهی پارکینگ بودیم که فهمیدیم ایشون خودشونم از برناما بیخبر بودند. آ بی برنامه عمل فرمودند.....لذا:
پشتی دربی بسته ی غذا خوریی پادگان دوکوهه (بازم به دستوری ایشون)به صف شدیم.حالا حسابشا بکن 2تا مسئولی اردوو وقتی بیکار باشند آ وقتی اضافه آورده باشن چیکار میکنند؟؟؟؟؟؟؟
اول دستور دادن: همه به صف اطاعت شد و همه بروبچ به صف شدند. کمی طول کشید، ولی هنوز زمان باز شدنم درب غذاخوری نشده بود!
بعد دستور دادن: خواهرانِ اردوی ما، در صفی جداگانه به ایستن اطاعت شد و باز هم زمان باز شدن دربها نرسید...
بعد دستور دادن:............
خلاصه شصتاد مدل دستور دادن و ما هم اجرا فرمودیم تا عاقبت درب غذا خوری باز شد آ مام عینی بچه آدم به صف وارد شده بر پشت میزها نشستیم ، منتظر تا آخرین صبحانه سرو شود.
صبحانه را با لذت کامل میل فرمودیم.کم کم دوربینها بیرون آمد و بروبچا مشغولی گرفتن عکسهای یادگاری شدن. صف میکشیدیم و در کوشه و کنار پادگان جاودان در تاریخ این مرزوبوم عکس می گرفتیم.
یکی دوساعتی طول کشید تا با سه اتوبوس ولوو راهی شدیم. خدا وکیلی سخت بود. سخت.... دلم نمیخواست بر می گشتم. کار زیاد داشتم.
هنوز خیلی ها رو نشناخته بودم. هنوز خیلی جاها نرفته بودم. هنوز خیلی حرفها رو نشنیده بودم. هنوز خیلی چیزها رو ندیده بودم. هنوز خیلی ....... خدایا چقدر فرصت کم بود.
راه افتادیم.توی مسیر برگشت، خیلی ها توی خودشون بودن، یا مینوشتن یا نوشته هاشون رو مرور میکردن.
دیدم نمیشه.از جام وخیزادم . یه چِکاپی کردم. زینب که در آغوش خاله جونش بود، بروبچه های حضرات بزرگان هم همه اومده بودن توی اتوبوس ما مشغول اونهم وسطی اتوبوس!!!!! البته نه که فکر کنین من هم قاتیشون بودما!! نه !!! من فقطِ گاهی همکاری میکردم. همین.بازم دستشون درد نکنه که بچه ها رو مسئولی تدارکات کرده بودن..
مادربزرگ هم رفته بود جلو تا نزدیک پدر بزرگ باشه. آخه بابا بزرگمون، بعدی یک هفته بیخوابی آ بلند و کوتاه شدن، دچار کمر درد آ پا دردی شده بود که با مسکنهای معمولی هم رفعش نمیشد....... اشک در چشمان مادربزرگ ما را یوخده بیشتر از قبل افسرده کرده بود. برای همین سعی میکردیم، ساکت آ بی سروصدا سری جامون بیشینیم.  بالاخره برای نهار یه جای آشنا ایستادیم. کناری یه تپه .................
میدونی کوجا؟!!!!! همون تپه پارکی که پارسال برای آخرین ناهار رفته بودیم. خیلی باحال بود. همون غذا. همون جا. تن ماهی و کنسرو لوبیا و نون پربرکت.
طاقت نیاوردم ، یه تماس گرفتم با خانم زنده یاد . سلام و احوال پرسی و کلی گپی دوستانه و گزارش که چقدر جاتون خالیه..... بعد هم خانم فضل الله نژاد و الباقی بروبچ آشنا سلام و احوال پرسی کردن .....
یک، دو ساعتی بودیم . نهار و نماز و برپا . حرکت.
توی راه برگشت . گه گاهی ماشینها همدیگه رو گم میکردن. یه جایی ایستادیم ازبرای تجدید وضو و گلاب به روتون ... به قول قدیمیا. مستراح. آی عجب جای باشکوهی بود. از اون جاهاییه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. یه دست شویی (همون مستراح) شیشه شکسته(اُپن) که آفتابه رو باید از توی بشکه ای که بیرون بود آب میکردیم و همراه می بردیم.. خلاصه تالار اندیشه ای بود مدرررررن.

از صحنه های به یاد موندنی مسیر بازگشت : رسیدیم جایی که ماشین حضراتی آقایون مجردان ایستاده بودن منتظر الباقی اتوبوسها. جای باصفایی رو انتخاب کرده بودن کناری مزرعه و آب و ... خلاصه مشغولی آب و آب بازی و تاب و تاب بازی و .... 


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =