سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 337
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020971



واردی اردوگاه یاوران مهدی شدیم.

نگهبان درب ورودی به داخل ساختمان راهنماییمون فرمودن. وارد شدیم. همه جا سکوتی محض بود آ در امن و امان. الحمدالله همه مسئولین اردوو که از اولیاء الله بودن یا پای سجاده هاشون مشغولی راز و نیاز با رب العالمین بودن یا از بسکی برای اردوو دویده بودند از پا افتاده و در گوشه ای از هوش رفته بودند.
به زور یکی از مسئولینی اردوگاه رو بیدارش کردیم ، بلکی یه جا برای استراحت بشمون بدند. ایشونم که هنوز توو عالمی خواب و بیداری تشریف داشتند یه اشاره فرمودند سمتی راهرو آ اتاقی 26 رو برای استراحت معرفی فرمودند.....

جادون خالی، خیلی حال کردیم. راهرو ها را که بنده را میبردم کوجا به کوجاس، یکی یکی رفتیم آ متر کردیم . رفتیم سری شماره اتاقا: 22.....23....24....24....25 راهرو بعدی 27....28....29....30 چندبار چک کردیم  و مطمئن شدیم به شوت بودنی بعضیا............ خلاصه به اراده ی خویش وارد اتاق شماره 28 شده و تا لحظاتی به طلوع آفتاب(و باطل گشتن نماز صبحمان) خسبیدیم، من که از خستگی همان دم جان به جان آفرین تسلیم نمودم. صبحی کله سحر هم ، به سه سوت بلند شدیم نمازی 2و دقیقه ای برپا داشتیم آ راهی سالن غذاخوری شدیم. تا بالاخره ، کم کم مسئولین تشریف فرما گشتند. تالار آماده بود جهت برگزاری مراسم افتتاحیه. و ما ..........
آماده و تشنه شنیدن سخنان ارزشمند و راهنماییهای گهربار سردار یکتا.
حاج آقا یکتا که وارد تالار شد، از همون اول کلامش خودم رو به یکباره روی خاکهای معطر شلمچه ، در فضای مجذوب کننده ی غروب آخرین جمعه سال ........ دیدم. رفته بودم توی حال و هوای اون غروب به یاد موندنی . هی.....یادش به خیر . چه حال و هوایی بود.........
آره همون سردار حسین یکتا. همون بود. خیلی صمیمانه و خودمونی چهارکلوم حرف حساب برامون زد، تا گوش بدیم آ آویزه گوشمون کنیم، بلکی بتونیم بهره ها ببریم از چنین سفر عجیب و غریبی. 
سفر راهیان نور_ بازدید از مناطق جنگی غرب و شمال غربی کشور_ در سه استان: کرمانشاه‍ کردستان و آذربایجان غربی_ اونهم طی  8 روز

سردار اینجوری برامون گفت:  

من چندتا مطلب بگم در مورد غرب.  

یکی اینکه شما این سفر رو که میرین خوب متوجه میشین که دوران دفاع مقدس 8 سال نبود ... 10سال بود.این خیلی مهمه. چند روز بعد از 22 بهمن 57درگیری توی کردستان شروع شد.یعنی اینکه . وقتی انقلاب پیروز شد یه عده ای اونجا ساز خودشون رو شروع کردن بزنن.  و فعالیتهای کردهای عراق و کردهای ترکیه و ... کردهای دمکرات و کومله ها و .... شروع شد. 
دیگه اینکه دقت کنید تا غربت مناطق غرب رو اونجا دریابید . 
غربِ غریب و جنوبِ مظلوم. (این تعبیر ما راهیان نوریهاست). غربت بود. یه بچه بسیجی که با سایر نوجوونای بسیجی راه افتاده اومده توی اون همه ناامنی. از اصفهان. قم . مشهد . آدم اونجا تازه میفهمه جای کار بسیار هست....
من خودم در غرب . والفجر 4 بودم. کانیمانگا بودم. سال 60بازیدراز بودم... در غرب یه آشنایی حداقلی. حداقل دارم....
ولی توی سفری که با رفقای قدیمیِ حاح احمد متوسلیان بودیم و در مورد روایتگری در غرب بحث میکردیم، برام قشنگ بود که مثلاً توی سنندج ، 4 تا جوان جمع شدن توی شهری مثل سنندج و بعد توی محاصره قرار میگیرن، توی باشگاه افسران و بعد هواپیما میاد در همون حین که محاصره هستن نیرو ها رو پیاده میکنه توی فرودگاه و میره... اینها باید بجنگند توی سنندج همون اول کاریه. بچه هایی که هیچ دوره ی نظامی ندیدند.
توی این سفر اگه حواستون رو متمرکز کنید و جذب مطالب.... چنین سفری میتونه بسیار پربار باشه. بعضی پرده ها کنار بره و بعضی چیزها رو ببینین انشالله که اینطور باشه برای همگی شما... 
اینکه چی شد، بچه هایی که توی محاصره ی پاوه گیر کرده بودن و به قول دکتر چمران هلکوپتر هر کدام از نیروها رو به یک طرف پرت می کرد.چه جوری خدا فرجی کرد و بچه ها از محاصره در اومدن...
اینکه این ارتفاعات صعب العبور رو بالا می رفتند ، در حالی که بسته بودنشون به رگبار، یعنی چی؟!....
850 تا پیچ هست از سنندج تا مریوان ، میتونم بگم پیچ به پیچش شهید داده . کمین خورده و سنگری منهدم شده ، تا پیشروی کنیم...
غرب غریب و جنوب مظلوم.
مظلومیت جنوب توی اون عملیاتها و فضاهای نابرابرش و غربت غرب رو میایی میبینی: یه بچه بسیجی و یک عالمه ناامنی.بچه بسیجی هایی که از اصفهان.قم.مشهد.تهران... دور هم جمع شدند. اومدن برای دفاع... حالا این بچه بسیجی ها موندن و یک عالمه دعوای طایفه ای توی این ارتفاعات واقعا صعب العبور و فتح کردن  و ... و میبینین چقدر کارهای نشدنی اینجا شدنیه.
توی این سفر خیلی چیزهای عجیب و غریب میبینید. اگه شهدا اجازه بدن . بعضی پرده ها کنار بره و بعضی از چیزها رو ببینید. آدم توی چنین سفری خیلی چیزها رو میبینه. خواهید دید کارهای خیلی بزرگ با دستهای خیلی کوچک انجام شد. خیلی هاشون جوان بودن. بزرگ بزرگشون جوان بود ما خیلی کم داشتیم رزمنده ای که سن بالا داشته باشه ، غیر از بچه های قدیمی ارتش که پیرمردهای کار کشته ی ارتش بودن. خلاصه خیلی از فوتهای کوزه گری زندگی رو اینجا توی غرب میشه یاد گرفت. 
این ارتفاعات و کوهها رو همینجوری ازش رد نشین، این ارتفاعات بلند زیر پای بچه های ما کوچیک شده ... وقتی از یکطرف خاطره گفته میشه و شما میشنوید و از طرف دیگه از اتفاقاتی که در اون ایام افتاده میگن ... همینجوری رد نشین، خاطرات سفر رو حفظ کنید.سعی کنید در طول سفر حواستون جمع باشه .فکر بازارمریوان و فلان بازار و بهمان بازار رو نکنید. آقای کیانی نگزار این خانمها پاشون به بازار باز بشه. وقتی فرکانس گیرنده های آدم داره تنظیم میشه برای گرفتن نکت های با ارزش در غرب ، حیف با رفتن به بازار تنظیم فرکانسِ گیرنده هامون بهم بخوره. بازار مریوان نمیارزه که بخاطرش سفر معنویتون رو سیاحتی و تجاریش کنین...
سردار اشاره ای هم به بعضی خاطرات داشت... 
 باشگاه افسران. بیمارستان پاوه. ارتفاعات سوسنگرد. تپه الله اکبر... 
حاجی می گفت...می گفت... دلها پر می کشید: 
اینجا برای شما مسجد شجرس. احرام ببندید برای رفتن به غرب.پرچم سرخ حسین هنوز بالای گنبد هست...
آقا دنبال نیرو می گرده. بیاین بریم محضر یارانش شاگردی کنیم و در محضر صاحب الزمان نوکری. 
من بار اولی بود که به سمت غرب می رفتم . کلمه به کلمه سخنان گهربار حاجی قابل تامل بود و به جان می نشست. اون وقتی که سفارش می کرد:
توی سفری که مهمان سفره شهدا هستین سراغ پفک نمکی و هله هوله نرین.
 
از عطاری عطر شیمیایی نخریم که بعد از دو سه بار بوییدن از بین بره...
حاجی توصیه های بسیار داشت برای من و امثال من که بار اولمون بود پا در چنین راهی می گذاشتیم. اینکه: خاطرات سفر به غرب خاطرات فرد. فرد  یاران امامس... غرب قدم به قدمش پر از نکته ست .




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 87 آبان 8 :: 5:27 عصر
پاک روان