سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 63
  • بازدید دیروز: 339
  • کل بازدیدها: 1021465



خلاصه کلام اینکه جناب عباسی، یک زلزله 7 ، 8 ریشتری توی وجودمون برپا کردن ، بلکی یادمون بیاد برای چی چی اینجاییم؟ حواسمون جمع باشد راحت از کناری چیزایی که براش اومدیم رد نشیم.
رسیدیم به محل برگزاری مراسمی بزرگداشتی آزادسازی شهری پاوه. مراسم توی یک سوله برگزار میشد آ بزرگانی زیادیم اومده بودند. مثلی داداشی شهید دکتر چمران آ .... سخنرانی ، پشتی سخنرانی.

229248abu3e9v4w9.gif

راستش رفتم جلو نیشستم که بتونم از سخنرانیا خب استفاده کنم. از اتفاقاتی اون زمانی شهری پاوه آ دلاورمردانش میگفتند. از خاطراتی که دکتر چمران آ همرزمانش اونجا آفریده بودند آ .... آخرین سخنرانشونم داداشی دکتر چمران بود. داشت طبقی معمول لفظی قلم سخنرانی میکرد که یه پیرمردی بنده خدایی بلند شد آ وسطی سخنرانش با یه نامه توو دستش اومد بالا که نامه را بِدد به دستش. حضرتی چمران که اصلش جلو نیومدند که نامه را بیگیرند. عوضش مسئولا برگزاری پیرمردی بنده خدا را جلوشا گرفتند. نامشم گرفتند. آ نیشوندنش سری جاش. حالا چی چی بود آ چی چی میخواست بگدا ما که نفهمیدیم. راستش از بس که رئیس جمهورا دیدیم که چنین وقتایی خودش میرد جلو آ نامه را میگیرد آ کلییییی احترامم میزارد به طرف ، اینجا یوخده جا خوردم البته یوخده.
بگذریم.
مراسم تموم شد. من که جلو نیشسته بودم وقتی برگشتم بروبچا را ندیدم. زدم بیرون. دمی درم که بسته بودند تا بزرگانی شهر و مملکت برن بعد حضراتی بانوان( آخه سالن آ سوله ای به این بزرگی یه دری به عرضی یک متر داشت) خلاصه بعدی کلی وقت ، دوان دوان خودما رسوندم سری خیابون. حضرتی کیانی با اخمهایی در هم منتظری من آ همسر برادر گرامیشون بودند. حالا بازم خبس خیش و قومی خودشونم دیر کرده بود. خلاصه به ما دستور دادن از یه کوچه ی پله ای ، به عرضی 4-5 متر آ ارتفاعی یک کیلومتر بریم بالا.کوچه ای بدونه آسانسور . با چه جون کندنی رفتیم بالا . دیدیم بروبچا منتظرن آ دارن آماده میشن تا همون کوچه را تشرف ببرن پایین همون جا که ما بودیم ای خدا.........
تشریفمونا بردیم دوباره پایین آ سواری اتوبوسا شدیم. آ راه افتادیم سمتی بیمارستان پاوه که ظاهرا خیلی خبرا توش بودس.....
خلاصه همین وسطا رفت و اومد به مراسمی بزرگداشت، جنابی کیانی راوی ما را -جنابی عباسی را - باشون خداحافظی کرده بودند. تا دیگه زیادی ذهنی مارا مغشوش نکنن.

 




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 87 آذر 3 :: 10:24 صبح
پاک روان