سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 172
  • بازدید دیروز: 427
  • کل بازدیدها: 1031518



شب دیر رسیدیم. گفتن نمیشه بریم حرم حضرت رقیه. بمونید تا اتاقها رو تحویل بگیرین.اول یه اتاق سه تخته به ما اصفانیا دادن . بعدش ظاهرا دیدن وردساشون باید وری دلی خودشون باشن. برا همین مارا فرستادن طبقه پایین و یه دوتخته دادن بهمون؟!!!!!!!!! موندیم ...وااااا بعد فهمیدیم ، ظاهرا یه بنده خدای دیگه که تک افتاده بوده رو با من انداختن توی یه اتاق آ اون دوتا بچه اصفانیم تنهاااااا. اما من که وجدانم قبول نمی کرد . به ماماناشون قول داده بودم. کم کم داشت اون رووم بالا می یومد, آخه حچ خانوم من آ اینهمه باری مسئولیت !!! اینجا هرکی تک آ تنها میشه میسپارندش به من؟!!! 

 ساکم رو گذاشتم وسطی راه روو آ گفتم اتاق سه تخته ی ما کو؟؟؟ فرمودن نیست . گفتم خب . شما الباقی اتاقها رو تحویل بدین . بنده همینجا هستم.
کارهاشون رو که ردیف کردن, من رفتم وری بچا خودمون تا یه وخت احساسی تنهایی و غربت نکنن. بعدشم هر چی این بنده خدا_ مسئولی بالا بلندمون_ فرمودن :"وخی بیا توو اتاقی خودد" زیری بار نرفتم , که نرفتم .
آخه چی چی بگم . من اصلا دلم یه جا دیگه بود آ حالا اینجاوم کارا قاتی پاتی شده بود . منم دلم می خواس یه تا کفش بزنم توو سری خودم آ, یه چسبی 5 سانتیم دری دهنی مبارک الباقی آدما .... تا بتونم بیشینم یه گوشه ..... آ التماس به آقا امام حسین (ع) که:

 آقا جون عاقبت اومدم کنار دخترتون . دختر عزیز , دردونتون......پس چرا........... پس چرا نشد از راه برم و عرض ادب و سلام کنم؟ چرا نشد سلام خانم فاطمه معصومه (س) رو بهشون برسونم؟!!!!! آقاجون . رخست بدین ....

لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین

سر سفرت من و نشوندی حسین
نمکت رو به من چشوندی حسین
اونقدر آقایی که این بدِ رو
توی روضت کشوندی حسین
لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین

شما گفتی بیا و من اومدم
شما گفتی بیا تا دیر نشده ......
لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین،لبیک یا حسین

داغون بودم. این رفت و آمدها که تموم شد و جاگیر شدیم . ( هر سه تا توی یک اتاق دو تخته!!!) یه شب بخیر بهشون گفتم و رفتم سر کار و زندگی خودم . آخه باید همین امشب .......

آخه  راستش هنوز باورم نشده بود که چند قدمی خانم رقیه (س) هستم . هنوز باورم نشده بود که با خانم زینب کبری(س) کمی فاصله دارم ......وای یعنی میشه سفره پر دردودلم رو براشون باز کنم.؟؟؟؟؟؟ راستی اصلاً درسته؟ از راه رسیده و نرسیده اشکم در بیاد و از درد و دلهای خودم بگم؟؟ یوخده دور از ادب نیست؟؟؟؟؟؟؟ خانم......

یا زهرا . سرم رو میگذارم روی زانوی شما و از این همه درموندگی ناله میکنم....... خودتون یادم بدین ادب و احترامِ لازم برای ورود به صحن و سرای دخترانتون رو .......... یا زهرا...

.
آقاجان یا حسین
مشتاقم ، لب تشنه ی دیدار خواهرتون و دخترتون هستم ... ولی می ترسم. می ترسم که این عقب افتادن لحظه ی دیدار ‍ دلیلش آماده نبودن من بوده باشه و نداشتن لیاقت دیدار ....... آقاجون .... خودتون یادم بدین . آخه می خوام به صحن و سرای دختر و خواهر شما وارد بشم .... همون خانمهایی که این اواخر لب تشنه ترین ایام دیدارشون رو گذرونده بودم ....... تنها خانمهایی که بعضی دردهام رو می تونستم براشون بازگو کنم. چون می دونستم ..... با تمام وجود می تونم زخمهای دلم رو براشون باز کنم........ 




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 87 دی 13 :: 1:9 عصر
پاک روان