سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 353
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020987



خیلی زود گذشت .با بروبچه ها قرار گذاشته بودیم ، برای برگشتن به هتل .که جلوی درب ورودی جمع بشیم.
با کاروان اومده بودم و اردویی. باید مطیع فرمان رئیس بزرگ بود.... چه میشه کرد. سخت بود، جدایی از خانم. من هنوز سلام دلچسب هم نکرده بودم....من .........
آخه یکی به این جماعت بگه من و امثال من که بار اولشونِ اومدن تا از نزدیک دست به دامان دختر سه ساله ی آقا سیدالشهدا بشن، چطور میتونن اینقدر زود جدا بشن؟!!!!!!!


به هر حال راه افتادم دنبال بروبچ. فقط تمام سعیم رو کردم تا بلکی از این همه کلاس یوگا اینجا از یه شگردهاش استفاده کنم.

مثلی یه شاگرد خوب, سعی کردم همونطور که دارم ما بروبچ قدم بر میدارم,ذهنم رو شناور کنم. خودم رو همونجا روبروی ضریح خانم بگذارم و جسمم رو تنهایی بفرستم همراه بروبچ بره هتل.
جسمم همراه بچه ها راه افتاد سمت هتل، ولی توی ذهنم کنار ضریح . پای همون ستون ایستادم و شروع کردم به دردودل با خانم. اشک امانم نمیداد. ولی سعی میکردم (تا بیش از این عجیب و غریب نباشه رفتارم) سعی میکردم به خانم التماس کنم که اذن دخول بدهند تا این چند روز بیشتر محضر شریفشون باشم . و برای دریا دریا دردودل و زخم هایی که همراهم آورده بودم  ازشون مرحم بگیرم آ روش بزارم.....
نزدیک هتل میشدیم. سبکتر شده بودم. دلنشین بود، از خانم اجازه گرفتم و رفتم قاتی بروبچ.

 با بروبچ رفتیم رستوران برا صبحانه. جلل الخالق اینا صبحی کله ی سحر ماست کیسه انداخته میخورن؟!!! اونم با روغن زیتون. بالاخونشون مشکلات دارِد احتمالاً .... معده شون چیطور؟!!
ظاهراً تکنولوژی ساختی پنیر هنوز وارد کشور سوریه نشدس.
الباقی اتفاقات خوب و شاید هم معمولی گذشت........ تا اون وقتی که فهمیدیم بالاخره قرارس برنامه ی زیارت بانو زینب کبری(س) ردیف بشه. زیارت خانم......خانم زینب کبری(س).
آخ که احساس می کردم دلم زخم خورده تر، از دل خانم نبود......( یه جورایی قبل از سفر احساس نزدیکی می کردم با خانم زینب کبری(س). و شاید تنها دلیل من برای اصرار به همسفر شدن با این بروبچ فقط زخمهای کهنه ای بود که داشت بر دلم سنگینی میکرد.......خسته شده بودم و ........)ولی .......
ولی وقتی روبروی درب اصلی صحن و سرای بانوی کربلا ایستادم . وقتی سلام دادم و زیارتنامه مفجعه رو دستم گرفتم .... دردهای دلم در برابر خانم بانوی تنهای صحرای کربلا‍، عقیله ی بنی هاشم احساس حقارت کرد. در برابر دردها و زخمهایی که هنوز بر دل خانم زینب کبری سنگینی می کرد.......... یا زهرا..........
 

یا زهرا دارم میرم توی رواق اصلی .دارم می رم محضر شریف دختر شما خانم زینب یاریم کنید...........  دستم رو بگیرید و سلام و عرض ادب کردن در محضر شریف چنین بانویی رو یادم بدین. عرض ادب و احترامی شایسته. آنچنان که خانم هم من رو تحویل بگیرن............. یا زهرا دلم می لرزه ............ السلام علیک یا بنت امیر المومنین . یا بنت رسول الله................ 
خانمم نمیدونم چی بگم.. آخه هرچه یادم میاد به کربلا....    

 

آخه شنیدم که روز عاشورا ...... خانمم اون وقتی که آقا امام حسین(ع) برای بار دوم اومدن با شما و اهل بیتشون خداحافظی کنن، همه بچه ها اطراف آقا رو گرفتن. خانمم شما اونوقت بود که دیدین . آقا امام حسین، رفتن طرف رقیه و دیدن یه گوشه داره بلند بلند گریه میکنه.....ایستادن تا  با زبون بچگونه ساکتش کنن و بهش صبر بدن ...آقا به عزیز دلشون گفتن : عزیز دلم امروز روز خداحافظی من و تو ست. انشالله وعده ی دیدار من و تو باباجان کنار حوض کوثر.... رقیه جان چه وقته گریه کردنه. کم کم برو آماده بشو برای اسارت . باید آماده بشی برای .......... 
خانمم اون وقتی که عبدالله پسر برادرتون امام حسن(ع) دستش رو از دستتون درآورد و رفت .... رفت بالای سر عمو و دید اومدن سر از تن عمو جدا کنن. دستش رو سپر کرد ......
خانمم شنیدم عبدالله رو هم حرمله شهید کرده .....

GIF image 
خانمم اینها رو روز عاشوراست دارم خاطره نویسی میکنم. چطور بنویسم .آخه امسال محرم سخت تر از سالهای قبل گذشت .....

السلام علیک یا ابا عبد الله


امسال بچه ها رو که میبینم توی روضه ها . جیگرم آتیش میگیره ....




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 87 دی 18 :: 10:22 عصر
پاک روان