سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 339
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020973



غروب پنج شنبه بود. ما برا نماز رفتیم حرم خانوم رقیه، الهی فداش بشم‍، باری دومم بود که بششون سلام میدادمآ می رفدم محضری شریفشون میشسم آ التماسی دعاوا ملتا بششون می رسوندم.
خب دیگه راه رو بلد شده بودم. دیگه لزومی نداش منتظری کسی باشم  آ کسی منتظری من باشد .ولی خب . شب بود آ ماجرای شامم این وسط بود . باید یه جوری دل میکندم که به شامی این عرب-کرمونیا برسم.فکر می کردم حرم حالاحالا وا بازس، اما دیدم نه....... اینا یک ساعت بعد از نمازی عشاء دری حرما میبندند( حدودی ساعتی 6 آ نیم)خب تا همینجاشم شکر. آخرا شبم یه چارچوب میزاشدند آ میرفدند بالا آ این عروسکا آ شکلاتا را جمع میکردند آ میبردند. البته اونشب یه چندتاشم دادن به ماوا که این آخریا چسبیده بودیم به زمین آ از جامون بلند نمیشدیم. خلاصه کلی با خانوم خوش آ بش کردم آ اومدم هتل، یوخده دلم سوخت که زود بیرونمون کردن ولی تا همینجاشم شکر.......
توو برگشتنه چشمم این میوا را که بیرون چیده بودندا گرفته بود .سخت. آخه چند روز بود آب میوه خونم کم شده بود. دیدم نه نیمیشد ازش گذشت . رفتم یکی دو کیلو پرتقالی همچی احال گرفدم از همین میوه فروشا مدرنی دمی راه حرم خانم گرفتم.

هتل که رسیدم . سری شام ، جماعتی بانوان داشتن در حین تناول شام ، تصمیمات هم می گرفتند. دیدم جماعت بانوان باهم وعده کردن بریم بازار حمیدیه برای خرید.


دو دل بودم، ولی خب سوغاتی آ خرید آ بازاری خارجکی آ ... باششون راهی شدم. جناب کشکول آ عکاسباشی هم به عنوان حضرات آقایان  همراه کاروان ما جماعت نسوان شدند. اولش واردی خیابونی حمیدیه یا همون بازاری حمیدیه که شدیم ، بامزه بود، فروشگاوا جالب انگیزناک بود ، ولی کم کم داشت این ایستادنهای زیاد دری هر مغازه ای، حوصلم رو سر میبرد، دیگه داخل فروشگاوا نیمیشدم همونجا بیرون وای میسادم تا بروبچا خب جنسارا وارنداز بکنن، خب چونه بزنن، اگه دلشون اومد بخرند، آ بیان بیرون، تا راه بیوفتیم با هم روو به جلو.........
دیگه یه جا یادی چند تا نکته شدم آ عینی برق گرفدا............ دیگه میخواسم خودم خودما نابود کنم. نیمیدونسم چیکار کنم . بروبچا توو مغازه بودن . رفدم وسطی بلوار، یه جا که کسی صداما نشنوه، بی اراده گوشی موبایلا ورر داشتم آ صدا خودما ضبط کردم. چه صدایی. گوشیا گرفدم جلو دهنم آ شروع کردم : خدا بگم چیکارد کند؟حالیدس کوجایی؟ د آخه بچه اصفانی، بچه کارمند ، بیچاره، مگه تو هر روز اینجایی؟!! که به همین راحتی داری توش خوش میگذرونی آ به همین راحتی داری شبها و ساعتها و دقایق و لحظاتدا از دست میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟ امشب ملت نشستن پا دعا کمیل . امشب ملت دارن با آقاشون دردودل میکنن، اونوقت تو راه افتادی اینجا ....الهی سر به تتند نباشد. الهی....... میدونی کوجایی؟ بوگو بیبینم اینجا کوجاس؟ چه شهریس؟ تو کناری کی هستی؟ چه ماه یس؟ چه ایامیس؟ بوگو بیبینم امشب ، چه شبیس؟ ملت امشب چیکار میکنن؟؟؟؟؟ هان؟........د خبرد بوگو . لال شدی؟؟؟؟؟؟
اینجا سوریس. دمشقس. کناری حضرت زینب آ حضرت رقیه. ذی الحجه . نزدیک عرفه ایم. شب جمعه. آقا امام زمان . دعای کمیل ...........واییییییی
داش دود از کله م بلند میشد. دیگه توو هیچ مغازه ای نمیشدم. یوخده آروم تر که شدم شروع کردم برنامه ریزی برای وقتی برگشتیم هتل...
عصبانی بودم. سعی میکردم ریخت و قیافه م رو کسی نبینه آخه بندگونی خدا که خبر نداشتن کوجا ، چه خبرس که ....... فقط میدیدن قیافم عینی عمر شدس.
از اون شب فقط یادمس ، یه قهوه فروشی دوره گردی ، بامزه دیدیم که نیمیزاشت ازش عکس بیگیریم. آ یه ماشینی عروس جلو یه تالاری توپپپپپپ.
آ منم یه دست لباسی عربی دیدم خریدم تا ساکم خالی نباشدو همونجا در حالی خریدن بودیم که خانم زنده یاد فهمید توی دو تا مغازه قبل تر موبایلشا ازش زدند. آ حالا نیمیدونست چیکار کند.................




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 87 دی 27 :: 10:13 صبح
پاک روان