سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 347
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020981



توو ذهنم هست برنامه ی اختتامیه رو.........
سخنان خانم حاج حسینی.....
سخنان خانم شریعتمدار .......
اجرای سرودی که بروبچ اجرا کردن...............
و اون ختم کلومی که یکی از بروبچ بسیجی داشت........

 

 

 


و اهدای هدایای ناقابلی که به بروبچی داده شد که تووی کنکور رتبه ی جالبی آورده بودن.
آخری برنامه هام همه داشتن کناری هم وایمیسادن  آ چیلیک چیلیک عکاسی می کردن. یادش به خیر ...... 
خب دیگه، کم کم بروبچ جمع شدن دورووری همدیگه آ برنامه شونا برای برگشت تنظیم می کردن.
ماوَم با بزرگون راهی تهران شدیم. هییییییییی.
با اون دستی که به گردن آویزون بود نمی تونستم ساکم رو بغل کنم. با یه بدبختی کشون کشون اوردم تا دمی اتوبوس............ظاهراً از آخرین نفراتی بودم که منتظرش بودن. غروب نشده بود که راه افتادیم به سمتی تهرون. اون تهی اتوبوس جامون دادن. چه میشه کرد ، تهرونی جماعت عمراً اگه مهمون نوازی بلد باشن!!!!!!!!!!!!

 




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 88 مهر 10 :: 10:53 صبح
پاک روان