سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 338
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020972



آخیش. چه حالی میدد یه خوابی 5-6 ساعتی اونم وسطی روز.

خدا بیامرزد پدری هرکی برنامه ریزی کرده بود تا ما وسطی روز برسیم خونامون.جادون خالی تازه از اردوی بلاگ تا پلاکی 5 برگشتم. البته امسال به پیشنهادی بروبچی اصفانی از وسطا راه (خرم آباد) از بروبچا جدا شدیم آ اومدیم سمتی اصفان.
خدا نصیب نکنه با یه مشت جوان رشید آ نیمه رشیدی لر همسفر شده بودیم. از همون جوانانی که یکدفعه وسطی راه موبایلشون انواع آ اقسامی آلارماش روشن میشد آ هرچی مزاحمی تلفنیس یههو میاد سراغی اینا . آ اینام که اصش نیمیدونن چرا؟؟؟؟

نیم ساعتی از اذونی صبح گذشته بود که رسیدیم اصفان-ترمینالی  کاوه- خانواده ی معظم اومده بودن دنبالم. سواری ماشین که شدم ......سلام که دادم......دیدم.......وای........
وای بندگانی خدا چقدر دستمال کاغذی جلوشون جمع شدس. گفتم چه خبرسسسسس بابا منم راضی نبودم در فراغی من اینقدر خوددونا اذیت کنین. که دیدم مامان امر فرمودن زود بشین  آ درم ببند که بابات سردشونس آ گیریپن




موضوع مطلب : بلاگ, پلاک, دستمال, اذون, لر

       نظر
دوشنبه 88 اسفند 24 :: 5:34 عصر
پاک روان