سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 368
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1021002



خدایا به آنچه که دادی شکر و به آنچه که ندادی تفکر و به آنچه که گرفتی تذکر، که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.(شهید آوینی)

خدایی باید تفکر کرد که چیطور شد که وضعی اردووهایی که ما توش شرکت کردیم به اینجا کشید آ واقعا چه حکمتی توش بودس که باید این ریختی دلمونا می زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟
باید نشست آ تحصن به پا کرد آ تفکر کرد.

حالا بزار برای اینکه بتونین درست تجزیه آ تحلیل کنین آ سریع تر به حکمتی خدا پی ببرین ! الباقی ماجرای این اردوو را برادون بگم.
نزدای ساعتی 11 آ نیم بود که پام با خاکی خورشید دیده ی فتح المبین گرم شد.

 

  این از صحنه های زیبا و جالب برای دوستان عزیز سبزی مسلک. جسارتا باید خدمت این دوستان عرض کنم اینا گذاشتم جهت کوری چشم شما . آره ساندیسم می خوردیم. دلدون آب آ چشمدون کور . این ساندیسا توو اون هوا گرم آ زیری آفتابی خوزستان می چسبید. آی میچسبید.

 

آبی به سر و صورت زدیم آ وضویی ساختیم آ ساندیسی نوش جان کردیم (شوما همون شربتی ایستگاه صلواتی رو توو نظرت بیار) آ راه افتادیم سمتی شیارهای منسوب به عملیاتی فتح المبین.

 به محضی اینکه کفی پاواد با خاکی سنگین آ پرتپشی فتح المبین گرم می گرفت ، دیگه توو پوستی خودد نمیگنجیدی. چشماد پرواز می کرد. آ تو مجبور بودی دنبالش بدوی، یه مسیر که شبیه کانالس. شیارهایی که رزمندگان اسلام سال 61 توش رفت آ اومد می کردن. طی می کردی تا برسی به یه فضای باز. جایی که تو بودی آ باند پرواز. اینجا دیگه زاویه پروازت. مسیر پروازت. .. بستگی داشت به خودد، به راوی . به مسیر نگاهت. اینجا باندی پروازس . یا زهرا...

داشتم برا خودم گشت می زدم که چشمم افتاد به راوی مهربانی  که بلندگو بدست کناری حاج آقا بهرامی !!! ایستاده بود  تا بدورش حلقه زدیم و ایشان هم آغاز سخن نمودند. لحجه ی شیرین شمالی.
از عملیات فتح المبین گفت. این که گستره ی عملیات حدود 1200 کیلومتر بودس از استانی آذربایجانی غربی تا .......... آ اینکه عراقیا با حمایت 40 کشور بودند آ نیروای ما  در برابری عراقیا چقده کم بودند آ  اینکه تجهیزاتشون در برابری سلاح های بروبچ بسیجی آ ارتشی  ما چی چی مدرن بودس آ اینکه اینجا 9 تا شیار بودس ......اینکه عملیات دقایقی از بامداد 2 فروردین 1361 گذشته بود که با رمز یا زهرا آغاز شد. اینکه ایام فاطمیه بودس . نشاط بچه های ما در کنار گریه هاشون بود. ..... آمار آ اطلاعاتش از عملیات که تموم شد رفت روو فازی نوحه.
بد نبودا.ولی چیکار کنم به دلی من ننشست آخه من از فتح المبین بازمانده زیاد دیده بودم....... بازمانده هاش هنوزم جلو چشامن. خیلی تشنه ی اطلاعات بودم. وقتی میگم اطلاعات ، منظورم آمار آ ارقام نیستااااااا منظورم شناختنی نیرواییس که توو این عملیات بودند. شنا شدن با سیره شهدا.... دلم می خواد از اخلاق آ رفتار آ شخصیتاشون بدونم. دلم میخواد بدونم کیا ما را از دستی بعضیا نجات دادن. کیاااااااااااااا؟ راه میوفتم آ از جمع جدا میشم. راه میوفتم . سیر نشدم. نه . نه .... پوزخندی می زنم به خودم آ راه میوفتم
دمی ظهر بود آ باید نمازم همینجا می خوندیم. به زحمت از موانع انسانی رد شدیم آ یه وضویی ساختیم آ به سمتی سوله ای که به اسمی مصلا برپاش کرده بودند رفتیم. بندگانی خدا هنوز مشغولی راست و ریس کردنش بودن. ماوم که زیری همین طاقی که هنوز معلوم نبود پیچ شدس یا نه جانماز پهن کرده بودیم. اذان گفته شد آ ما رفتیم در محضری خدا.

 الله اکبر.  

 نیمی دونم چطور بگم....... چطور از بغضی که توو گلوم نیشسس آ بعضی وقتا  سنگین تر میشه بگم. اینجا .......آخه نیمیشه ... نیمیشه احساس غریبی را که از نبودن خیلی آدمها بهم دست داده بود را بیارم اینجا. چطور سنگینی بغضی که از نبود خیلیا ایجاد شده بود آ توو راه نفس کشیدنم  مانور میداد بگم. بغضی که وقتی زیادی گوله میشد با یه پوزخند به دلم ردش می کردم. آره پوزخندی می زدم آ بهش می گفتم . خاک توو اون سرت توو از کی تا حالا ارزش پیدا کردی که ما خبر نداتیم. بیجا برا خودد کلاس نزار همینس سهمی تو همین بودس . زیادی زور نزن. اصلا به تو چه که کیا با چه مسلک آ مرامی اینجاها بودن. تو بیجا کردی که فکر کردی میتونی بیایی اینجا آ لقمه را تمیز آ قلمبه از دستی راوی جماعت بیگیری آ قورت بدی. گه گاهی به دلی  سرخوردم لج میکردم آ 4 تا لیچارم بارش میکردم آ بشش میگفتم همینس که هست. خیلی بهت بی احترامی کردم خب سالی دیگه همینم نیمیزارم بیبینی. تا تو باشی قدر دانی را از یاد نبری. اصلا میدونی خلایق هر چه لایق. تو سهمی بیشتر از این نداشتی. یادد نرفدس که با چه ترس آ لرزی همین مرخصیم جور کردی. خیلی برات گرون تموم شد . خب سالی دیگه همچین وقتی بیا با هم بریم ارمنستان آ آذربایجان آ ..... آی خوش میگذره. ارزونم هست.  




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 89 فروردین 26 :: 4:37 عصر
پاک روان