سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 388
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1021022



شام خونه خانوم احمدی. قربونش برم که دختری بسیار متین-مهربان-مومن و مسئولیت پذیر.و ..... بود. عاشقش شده بودم. من کمی با خانوم احمدی کار داشتم. با هم رفتیم بیرون. ولی......جادون خالی نباشه.این خانوم نادیی ما عینی خانوم مارپل دوتا خواهرای رفیقی ما را صدا کرده بود آ بازپرسی کامل انجام داده بود. چنان که وقتی ما برگشتیم از لابلا حرفاش میفهمیدی که شماره شناسنامه آ شماره کفشی تک تک فک آ فامیلای این بندگانی خدا را میدونه.
وای این مدل آدما چقدر وحشتناکند. خدا نسیب نکنه.

جادون خالی شامی خوشمزه ای بود. ما ظاهرا توو اتاقی بودیم که اتاقه برگزاری مراسمهاشون بود. یه الم آ چندتا تابلو از مراجع بزرگ بومی همون شهر آ منطقه به دیوار بود.

صبح هم همراه همکار خانوم احمدی راه افتادیم توی منطقه ی چنانه. به یکی دو خانواده ای که قرارگذاشته بودیم سر زدیم. براشون گز آ شکلات آ ... تعارفی بردیم. رفته بودیم عیددیدنی. ظهر برگشتیم. سمت اهواز. در محضر حضرت علی بن مهزیار زیارتی کردیم و دیگه نزدیکای غروب بود که برگشتیم شوش. خیلی حال داد. خیلی.

از عشق آ صفاش نمی تونم بگم. ولی بغضی دوکوهه نرفتنم سبک شد. شکر. شکر شکر...........اونایی را که میخواستم ببینم دیدم. یکی از دخترام عروس شده بود. مادر شوهرشم دیدم. حالی داد.




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 90 تیر 22 :: 7:46 عصر
پاک روان