سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 249
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020883



 از دیشب تا حالا توو حرم اقام .....خیلی خوش گذشت.چسبید. آقاجون تشکر. خیلی ممنونم. لطف کردین. خیلی به این زائری بی دست و پاتون محبت کردین. آقاجون اینقدر دلتنگ چنین شبی بودم که نگوووووو.قربونتون.  

دیگه کم کم باید برای نماز صبح آماده میشدم.چه زود گذشت.

نمازی صبح  توو ایوون طلا بودم. نمی دونم چرا, ولی از اینجا نیمیتونم دل بکنم. وقتی روو به قبله میشیتم آقا سمت راستم هستن , دقیقا شبیه موقعیتم وقتی حرم خواهرشون(قم-حرم حضرت فاطمه معصومه) توو ایون آینه میشینم.

یا امام رضا دیگه دارم میرم. داره تموم میشه. آقاجون دلم نمیاد..... بعد از نماز صبح دعای ندبه رو رفتم توو درگاه -توو همون ایوون طلا نیشستم , دلم میخواست هم صدای ندبه را بشنوم آ باشون دعا را بخونم آ هم چشمم به ضریح باشه(این آخرین نگاههایی بود که میتونستم به آقا داشته باشم) میخواستم تا میتونم چشمم سیراب بشه از نور آقا....... این چشمای کم سوی من این نفس کم جون من این دل کم توان من باید یوخده سیراب میشد.

وقتی ندبه تموم شد, دیگه هوا داشت روشن میشد که صدای نقاره خونه حضرت بلند شد, وای که چه صفایی داشت. زنگ زدم خونه, بابا گوشی را برداشتن, سلام آ احوال پرسی کردم آ گوشی را گرفتم سمتی نقاره خونه آ ضریح آقا,گفتم بابا صدا را فقط داشته باشین که خیلی باحالس, بابا نمیشد اینجا تنهایی بیشینم,جادون خیلی خالی بود...
بعد از حال آ احوالی مفصل با خانواده ی مکرمه , رفتم سراغی حج خانومی که نذریا را می گرفت . توو این حچ خانوما این یکی را خیلی دوسش داشتم. با یه شوغی رفتم جلو سلام آ احوالپرسی. پولایی را که بهم داده بودن تا تحویلشون بدما بهشون دادم. دست خودم نبود , از دیدنش خیلی خوشحال شده بودم.ولی... ولی این خادم بنده خدا مشغول خوندن قرآن یا شایدم کتاب دعایی بود که جلوش گذاشته بود. یه جورایی عینی ماس جوابما داد.
(شما اینجوری فرض کن که با یه هیجانی بری سمت یه عزیزی که از عمق جان دوستش داری. بری جلو آ با یه عشق آ شور و حالی باهاش سلام و علیک کنه .اونوقت اون یوخده راس راس نیگات کنه آ در جوابت فقط بگه :علیک سلام.........دوباره تو با همون شور آ حال یوخده قربون صدقش بری ...و  اون در جوابت فقط یوخده خیره بشه توو چشمات )
خیلی سعی کردم باهاش در حد چند جمله همکلام بشم. تا بتونم بهش التماس دعا بگم. ولی ........ خدایی دست خودم نبود یکهو وارفتم. دست خودم نبود انگار در جواب سلامم توو گوشی خورده بودم . یوخده یوخده از لابلای زائرای دیگه که برای دادن نذریهاشون اومده بودن, یه قدم-یه قدم رفتم عقب. رووم به سمت آقا بود. دست خودم نبود. وارفته بودم.
اشکما پاک کردم. نمی خواستم دلم اینجوری برداشت کنه که شاید خود امام رضا هم نظرشون همینجوریا باشه... آ شاید از این سبُکبازی های من خوششون نیمیاد.از این که بشینم جلوی ضریح آقا آ با آقا عین اینکه جلوم نشستن حرف بزنم. درد دل کنم. مشورت کنم.... شاید....  وای نه . امام رضا به خدا نمی تونم چنین تصوری کنم که شمام ممکنه از رفتار من .....
نه.... یا امام رضا به خدا من قصد بدی نداشتما. من خیلی وقته اصلا این مدلی با خودی خدا حرف دلما میزنم ,این جوری با مادرتون (خانم فاطمه زهرا-س- ) حرف میزنم, همینجوری با .......... نه . نمی تونم .

سَرَما انداختم زیر آ با یه بغضی سنگینی راه افتادم سمتی هتل. نمی تونستم. اینکه یه خادم قدیمی آقام جواب منا اینجوری بده , یعنی ممکنه؟؟؟!!!... یه درسی باشه برا من ,که آقام میخواستن به من حالی کنن که دیگه این مدلی با آقام-سرورم-امام خودم-با ولی خودم ... اینجوری همکلام نشم. سعی کنم با ادب و احترام بیشتر, عینی یه آدم سرسنگین وارد صحن که میشم , سلام بدم آ اذن دخول بگیرم آ سرما بندازم زیر آ برم یه گوشه بشینم آ به جای اینکه یه زیارت خوندنم یک ساعت طول بکشه آ روو جمله جمله هاش کللی حرف آ حاشیه برم. بیشینم به جاش 4 تا زیارت به نیابت بخونم تا بلکی یوخده ثواب برده باشم آ یوخدم اموات آ گذشتگان یه بهره ای برده باشن. به جا اینکه دو ساعت فقط زل بزنم به ضریح آقا آ با آقا حرف دل بزنم سرما بندازم زیر آ یه دعای ابوهمزه ای . توسلی . کمیلی .... چیزی بخونم ....
قاتی کرده بودم.

دیگه کم کم رسیده بودم دمی دربی خروجی.
موقع سلام آخری نمیدونم چرا ولی عینی اینایی که داشتن خداحافظی میکردن سلام دادم آ رفتم. ولی به خود آقا هم عرض کردم نمیدونم چرا حال خداحافظی دارم ولی من ظهر قبل از رفتن حتما برمیگردم برای زیارت آخرم. انشالله اون وقت با ادب بیشتری میام.حالمم بهترس انشالله. ببخشین یوخده ریختم به هم.

هی ...وارفته بودم ولی باید خودما جمع میکردم. نمیشه که آدم از مدل جواب سلام دادن یکی اینقدر خورد بشه که . بچه نازک نارنجی وَخی زَفتش کن.

توو مسیر برگشت یه سری به مغازه های کنار خیابون زدم یوخده شکلات مشدی برای برآبچای شرکت گرفتم آ یوخدم برا توو خونه . همین بسِس دیگه. من که بی سرآصدا اومدم. پول آ پَله ای هم ندارم. مهمترش اینکه حوصله ای هم برام نمونده.... هرکی سوغاتی میخواد خودش وخیزه بیاد مشهد. من اینجا توو حرمی خودی آقا به بیادی همگی بودم. به خیلیاشونم زنگ زدم.

من این چند روز اومدم مشهد تا یوخده کسب نیرو آ انرژی کنم. همین.




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 90 آبان 15 :: 11:53 صبح
پاک روان