سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 379
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1021013



خیلی وقت بود تشنه ی زیارت بودم آ هنوز بعدی هفت,هشت ماه نتونسته بودم برم یه شب حرم حضرتی معصومه , باشون خلوت کنم آ برا خیلی کارام باشون مشورت کنم. از بس انداخته بودم عقب , دیگه ایندفعه به محص اینکه سادات خانووم برام پیامک دادن که خونه ما جلسه هست آ هرکی میاد دستش بالا , به سه سوت , همونجا از رئیس محترم اجازه مرخصی را گرفتم آ از توو خونه هم که مطمعن شدم بیلیطی سفر را رزرو کردم.

صبحی کله سحر ساعتی هشت آ نیم بود که دیگه راه افتادیم سمت تهران. عوارضی قم پیاده شدم آ با همین ماشینا پارک سوار با 500 تومن ناقابل اومدم حرم. دست خودم نبود. با یه دلتنگی خاصی اومده بودم. ایندفعه خیلی دوریشونا چشیده بودم. سلامی اولم رو که همونجا پای پله ها دادم , بعد از عرض ادب محضر شریف خانم , سرما انداختم زیر آ از همونجا شروع کردم به مطرح کردن نکته های اصلی حرفام.

انگار یه جورایی احساس میکردم, وقتم کمس, شاید اونقدرهام که فکر میکردم وقت نداشته باشم.

خیلی تند تند شروع کردم به حرف زدن با خانم. شاید فقط رسیدم یکی -دوتا از موضوعایی که میخواستم دربارش با خانوم یه مشورتی بکنما , به یه نتیجه ی درستی برسم. ولی همونم شکر. ساعت دیگه از دو آ نیم میگذشت که رسیدم خونه ی سادات خانم   .

بروبچای وبلاگی هنوز نرسیده بودن, ظاهرا من اولین مزاحم بودم. شرمنده که هر دفعه اومدم قم حتما یه سری مزاحمشونم شدم. خدا شرری چنین مزاحمی را از سری سادات خانومی ما هم کم کنه.آمییییییییییین

تا من مشغولی بازی با تیرآکمونی شازده پسر آ بادکنکی خانم دختر نانازشون بودم......
حاج خانمی وارد شدن, که ظاهرا استاد جلساتشون بودن. (اول کمی تعجب کردم), چون منتظر بودم جلسات حداقل مربوط به وبلاگ باشه آ مسائل آ مشکلاتی این دارودسته , نه اینکه جلسه تمرین تدریس یه حاج خانوم باشه که تاثیری کلامش را بخواد خیلی تندآ سریع توو اینترنت بیبیند.

وامااااااااا بامزه تر از همه این حرفا, یکی از تیترهایی بود که ظاهرا قرار بود توو این جلسه مطرح بشه . اولش که شنیدم حرفی نزدم ؛ باخودم گفتم: باز شود-دیده شود-بلکه پسندیده شود(منتظر بودم جزوه های توو دستش رو روو کنه).

بامزه بود. حرفشونا میگم. عنوانشا. هدفشا.........

اینکه من از فردا وقتی پا حرفا شوما میشینم, بیشتر از اونکه ذهنم متمرکز بشه روو اینکه شوما اصلا حرفت چی چیس, حواسما ببرم روو حرکاتی ظاهری شوما؟!!!
آ از این به بعد......بیشتر ازاینکه به حرفهای شما توجه کنم: 
 
انگشتانی شوما را به دقت زیری نظر بیگیرم؟
حرکات لبهای شوما را رووش تمرکز کنم؟
حواسم جمعی حرکاتی پا شوما باشه؟
حرکاتی دست آ شونه دون از کدووم وَریِس؟
.......

د نشد که. این یعنی شوما آ امثالی شوما حرفی برا زدن نداشتین . موضوعی برا مطرح کردن نداشتین. یه موضوع پیدا کردین که من آ امثالی من رووش حساس بشیم آ برامون جالب به نظر بیاد.( تا از این به بعد به جای اینکه به قولی خوددون از مباحثی مثل غیبت دور بشیم, مشغولی مباحث سبکتری مثل چنین چیزایی بشیم)

د آخه اینکه خیلی بامزس, اینکه من از فردا بیش از اینکه به کلام طرف مقابلم گوش بدم , حواسم جمعی چپ آ راست یا سعودی آ نزولی بودنی حرکاتی ریز به ریزی بدنش باشه.......

د آخه یوخده به این سلولهای خاکسری مغزی منم حق بدین که شاخ در بیارن. به جانی خودم خیلی بامزس که شوما بخوایین به این راحتی منا مشغولی حرکاتی موزوونی بدنی خوددون آ دیگران کنین.

 

نه.  نه ..نه ....

 

من برای سلولهای خاکستری مغزم بیش از اینها ارزش میزارم. به خدا , خودی خدا توو قرآن بهم گفته :

الرحمن*علم القران*خلق الانسان*

خب پس بزار من اگه قرارس توو مهمونیهای دوستانم به بهونه ی اینکه نیمیخوام غیبت کنم, مشغولی یادگرفتن بشم, حداقل مشغولی قرآن خوندن بشم....... شوما که نیمیخواین من فکر کنم پشتی طرحی این مباحثدون اهدافی بامزه ی دیگه ای گذاشتین؟!!!!! مباحثی که ارادی مطرح میشن , نه غیری ارادی.............؟!!!؟؟  




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 90 اسفند 4 :: 4:29 عصر
پاک روان