سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 344
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020978



 

نشسته و ننشسته سلام و علیکها و آشنایی دادن و تبادل اطلاعات شروع شد آ همه کم کم یخی پرده پوشیاشون وارفت .

اولین پذیرایی که فرمودن کیک و آب میوه بود . فقط نیمیدونم سلیقه کی بودس این انتخابشون ....... ولی دسسشون دردنکنه که چسبید . کیکشم ما نگرداشتیم که اگه تهرونیا شاممون ندادن حداقل یه چیزی برا خوردن داشته باشیم( آ عجب مغزی متفکری داریم ما که خب به دردمونم می خوردا..... خدارا شکر)

توو راهی رفتن مسیر پوشیده از برف بود . زیبا و جذاب . دلا با خودش می برد .

از اونجا که حضرات دیر راه افتاده بودن . خب اتوبوسم ساعتی 6:30 بود که رسیدیم نزیکی قم . آ نیمیدونم چرا رفتند آ دوری قم چرخیدندا بعدی نیم ساعت ما را اون کله شهر پیاده کردند تا سواری اتوبوسی واحد بشیم و بریم نزیکا حرم . خب اینجوی یه نمازی الاکلنگی خوندیما . یه سلامی سری پایم عرض کردیم خدمت خانوما برگشتیم . البته تو پرانتزم عرض کنم که سرکارخانومی مادرانه هم یه سوتی دادن آ یه آباجیا قومی مونا سری کار گذاشتن . بنده خدا قلم ریز که ظاهرا با هم رفیق بودن قرار میزارن آ این بنده خدا را 4 ساعتی تموم میکارن توو حرم . آ دسی آخرشم یه ببخشیند خدافظ تمومش میکنن . امان از دسی هرچی مادرس . مادری که سرشا تا می توند شولوغ و پولوغ میکنه .

خلاصه ما جلدی کارا مونا کردیم و رسیدیم سری قرار . حالا تازه فهمیدیم ما را هل هلکی کشوندند اینجا تا بریم یه جا اون ته پارکینگ آش بشمون بدند . یه چندتا شاخ بلندتر از شاخا بزی کوهی روو سری من یکی دراومد . البته کم کم دستم اومد چی چی به چی چیس . تا هواسما جمع کنم مثلی اردو طهورا سرم کلا نرد .

خب دسسشون درد نکنه آشی خوشمزه ای بود . (اینا بروبچا میگفتن - چون من اون وقت اولی شب اصلی میلم به آش نمی رفت . ناقافلکی کی آش خوردنش میگیرد . من هولی رسیدن به دعا را داشتم . از بسکی دیر رسیدنی اینجوری را تجربه کرده بودم)

این آشا آباجی رئیس بزرگ -سرکار خانم ابراهیمی درست کرده بودن ,دسشون درد نکنه, وجدانا آش پختن برا این همه آدم زحمت زیادی داره .

ولی چای بیشتر می چسبید .........هوا سر بود.سرد

 




موضوع مطلب :

       نظر
دوشنبه 86 بهمن 29 :: 7:49 عصر
پاک روان