سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 352
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017605



امروز ظهر برای دومین بار مادر شهید سیدمسعودرشیدی را زیارت کردم.

از اذونی ظهر گذشته بود ,که زدم از شرکت بیرون. ماشین که نداشتم , همکارانی گرامی هم کُللی اسرار که وَخی بیاتاباهم بریم خونه. خب منم صرفا جهتی اینکه ریا نشد نیمی خواستم بشون بگم دارم میرم گلزار شهدا تا یوخده با خودم آ شهدا آ خدای شهدا خلوت کنم. خلاصه به هر ترفندی بود رفتم گلزار.

سلامی ورودی را دادم آ یه سری به آیت الله شمس آبادی زدم آ یه عرضی ادبی هم به آیت الله اشرفی اصفهانی کردم , اومدم برم سری سید حسین, ولی با خودم یه مکثی کردم آ راه افتادم به طرفی سید مسعود رشیدی.

داشتم واقعه را می خوندمآ میرفتم جلو.... هنوز به آخرای سوره نرسیده بودم, سرما آوردم بالا , نیمیدونی چه ذوقی داشت وقتی دیدم خودی خودشس.( مادری سید مسعود) خودش بود. رفتم جلو . عرض ادب آ احترام.
وجدانن خیلی دلم براشون تنگ شده بود. حچ خانوما بوسیدم آ با کسبی اجازه نیشستم روبروشون. حچ خانوم داشتن مزاری گل پسرشونا آب آ جاروو میکردن.
ایندفعه حچ خانوم از دورانی بچگی سید مسعود گفتن. از اینکه خودی حچ خانوم از همون اولی ازدواجشون تهران زندگی میکردن. حج آقاشونم همونجا بسازآبفروش بودند. تا اون سالی که جمع میکنند آ میان اصفهان........... سید مسعود کلاسی اولشا تموم کرده بودس آ دختری آخرشونم چهارسالش بودس.(خلاصه بچه هاشون تمومشون تهروونی هستن)  

حچ خانوم از اولین باری که سید مسعود جبهه رفته گفتن.
از اینکه تا کلاسی نهم درس خوند آ بعدش رفت دنبالی کسب آ کار. اینکه چند ماه رفت نانوایی آ بعدش اومد گفت میخوام درسما ادامه بدم. داشت آماده میشد برای ثبت نام آ ادامه تحصیل که یه دفعه دیدیم با دوستاش آماده شدس تا بره جبهه. دارخوئین. 
بار اول میره منطقه دارخوئین  آ وقتی میاد تمومی دست آ صورتآ گردنش سوخته بودس. ازش که می پرسیدم میگفت توو آفتاب سوختس. ولی خیلی بد بود. بردیمش اینطرفا آ اونطرف دکتر. دکترا گفتن شیمیایی شدس. چندماه مداوا کرد آ دوباره پا وایساد تا بره... 




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 91 اردیبهشت 7 :: 11:3 عصر
پاک روان