سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 271
  • بازدید دیروز: 460
  • کل بازدیدها: 1019309



5 شنبه این هفته دم دما غروب بود که رسیدم گلزار شهدا. سلامی اولا که به شهدا دادم آ وارد شدم این پرره ها گوشم از صدای تالاپ آتلوپی ساز آ دوهلی اینا به خودش لرزید. از یه خانوما که اون دور آور وایساده بود پرسیدم:"چه خبرس؟" که فرمودن:"غبار روبی شهداس."

یه سلام آ عرضی ادب محضری آیت الله شمس آبادی آ آیت الله اشرفی اصفهانی کردم آ رفتم یه سر به حج آقا رحیم ارباب بزنم. سرشون شولوغ بود. یه نیگاهم سمتی مزاری سید مسعود رشیدی کردم. انگار خلوت بود. رفتم جلو دیدم نه. انگار شلوغ پلوغس.... رفتم جلو . آره حچ خانوم بودن با یه حج آقایی. رفتم جلو سلام آ عرض ادبی آ احوال پرسی. حچ خانوم بودن آ یکی از آقازاده هاشون.

خیلی مزاحمی اوقاتشون نشدم, فقط این وسط یوخده حرف از فرمانده سید مسعود شد.(آقای احمدیان) و اینکه خانواده شهید وقتی باخبر میشن که توو تلوزیون یه زمانی یه برنامه از اردووهای راهیانی نور پخش میشه که آقای احمدیان داستانی شهید شدنی پسرشونا گفته بودس قلبا خیلی خوشحال شدن ولی مادرشون ناراحت بودن که چرا نشدس برنامه ای که درباره پسرشون بودسا بیبینند. دیگه پسرشون همون روزا دنبالشا میگیرند آ از شرکتی سروشی تهران یه سی دی از اون فیلم میخرن. پرسیدم جسارتا چندی خریدین؟ مادرشون گفتا خیلی نشد. شیش هزار تومن . حچ خانوم میگفتن بله ما از شهیدمون فقط جنازش به دستمون رسید آ چند سال پیش از اینم که شنیدیم چنین فیلمی پخش شدس درباره پسرمون رفتیم فیلمشا از این شرکتی که پسرمون میگن خریدیم. یه بارم دعوتمون کردن سپاهان شهر توو یه برنامه ای , که بزرگداشت شهدا بود. سراغ گرفتیم ولی آقای احمدیانا اونجام ندیدیم.

گلزار شلوغ بود. آ اطرافیانم زیاد در رفت آ آمد. منم دیرم بود. التماسی دعایی گفتم آ خداحافظی.

 رفتم یه سری هم به سرداران دفاع مقدس بزنم. شهید خرازی. شهید کاظمی . شهید طاهرزاده. شهید...




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 91 اردیبهشت 15 :: 10:26 عصر
پاک روان