سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 265
  • بازدید دیروز: 460
  • کل بازدیدها: 1019303



دوکوهه، حاج همت،حاج احمد متوسلیان....آغاز راهی شیرین.


جای استاد عزیزم زنده یاد و سه نقطه ... خالیست. جای بزرگوار دیگری ... 

بعد از صبحانه، جمع میشیم و با هم روی پشت بام یکی از ساختمانهای دست نخورده پادگان. جایی که میتونی بر محیط پادگان مسلط باشی و زیر نظر بگیری... ساختمان 5-6 طبقه. طبقه، طبقه که بالا میام، سعی میکنم درست نگاه کنم. اینکه چه کسانی در این ساختمان رفت و آمد داشتن، در چه موقعیتهایی... و من جا پای چه کسانی میگذارم. توی راهرو باریکش که قدم میگذارم ......در آستانه یکی از اتاقها ایستادم. نگاهم به بیرون خیره میمونه. اینکه اینجا....
نه ..نه.....قابل تصور نیست. بی خود و بیجا ....
سرما بالا میکنم. الهی و ربی ....
مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو
ورنه من از این هر دو مقام آزادم ..آزادم...
خدایا خودت کمکم کن . استارت مناسبی داشته باشم. روی پشت بام ایستادم و با نگاه به محیط پادگان سعی در ذخیره سازی صحنه های زیبای دوکوهه دارم...
دور هم جمع شدیم یکی از بزرگواران دوران دفاع مقدس از دوکوهه برامون گفتن... ذهنهای تشنه ی ما رو جرعه ای از ضلال خاطرات روزگاه همسنگریهاشون بخشیدن..تا آتش این عطش کمی فروکش کنه ولی خاموش نشه تا اقیانوس بیکران بعدی.....
از همرزمهای بسیجیش میگفت . از استادی که ناشناس اومده بود و مثل یک بسیجی ساده همسنگرش بود تا زمانی که یکی شاگرداش شناختش. بعد از اون لشکر رفت ...
از دانشجوی نمونه ی پزشکی که همزمان هم دانشجو بود هم رزمنده. دانشجوی پزشکی بود برای رضایت مادرش و رزمنده برای رضای خدا ...

ایستادم .......با حاجی خلوت میکنم . آنچه توی دلم هست باهاش در میون میزارم. و ازش یه چیزی میخوام اینکه کمکم کنه تا سبک بشم و بتونم توی این سفر کوله بارم رو پر از آنچه که میتونه پشتیبانم باشه کنم...




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 87 فروردین 11 :: 12:3 صبح
پاک روان