سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 322
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017575



شب از نیمه گذشته بود که با اخویِ گرامی از حرم زدیم بیرون.
آره . اخوی گرامی . وجداناً یکی از دلایل راهی شدنم, همراهی و همیاریِ همین اخوی گرامیِ خودم بود. دمش گرم. الهی شکر , من یه دعای از عمق جان براش کردم, همون شبِ آخر, همون لحظات آخر.

خب البته همین روزهایی که دارم براتون اینجا تعریف میکنم, مستجاب شدس.

بله, دیگه اخوی رشیدمون رافرستادیم خونه ی بخت.

به این میگن دعای پرخیر و برکتِخواهری در حق برادر. بیبین آ یاد بیگیر.

شب از نیمه گذشته بود که با دلی خراش خورده از حریمِ حرمِ امامان معصومم, باب الحوائج, امام موسی کاظم(ع) و امام محمدبن علی الجواد(ع) بیرون اومدیم. نمیدونم چطور , یعنی هنوزنمی دونم چطور... چطور اون شبم رو تعریف کنم. به قلمروان نشده هنوز...

همین قدر بگم که کمتر از نیم ساعت خواب به چشمهای من اومد. چشمهایی که از شدت کم خوابی بینوا شده بود. نفسم توان بالا اومدن نداشت.

دیگه صبح شده بود , اذان رو گفته بودن که صدای تکبیرة الاحرام اخوی رو شنیدم. نماز صبح رو خوندیم و با سرعت تمام با همه ی اون ساک و کیف و .. از پله ها سرازیر شدیم. نفهمیدم چطوری و با چه سرعتی رسوندنمون فرودگاه. (آخه همش رو خواب بودم, حتی اون وقتی که داشتم ساکم رو دنبال خودم میکشیدم)

توی صف بودیم. در راه بازگشت. نفسم توان بالا اومدن نداشت., ولی اشکها خودش بی اختیار سرازیر میشد. خب دیگه نمی کشیدم از بی اختیار بودن اشکهام. آخه بقیه همسفریا هم , هرکدوم توو عالم خودشون سیر میکردن. و اشکهاشون.......

اینکه اینجا برای وصفِ اون لحظات فقط این جمله را پیدا کردم برای اینه که خدایی نمی تونم همه ی اونچه که از درونم می جوشید رو برات مکتوب کنم.

یه وقتش با خدای خودم نجوا میکردم:

مولای یا مولای , انتَ الحیُ و انا المیَت...
خدای من از تو غافل شدم و به گناه و خطا افتادم...
خوشا به حال اونهایی که مراقب اعمال خودشون بودن و این ایام , تووی این مکانها , به تو و اولیا تو نزدیکتر شدن......

مولایَ یا مولای...




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 92 شهریور 21 :: 9:28 عصر
پاک روان