سفارش تبلیغ
صبا

16. حاج اسد چوبین می گفت:...(پلاکهای تنها مانده)

 سرزمین .......سرزمین عملیات محرم. من اینجا به عنوان راننده بیل مکانیکی لشکر امام حسین کار می کردم.تاریخ شهادت این عزیزان سال 67 بود ولی سال 82 پیدا شدن. ما هم مقرمون با اینجا حدود 600 الی 700 متر فاصله داشت، و نمیدونستیم اینجا هم شهید هست، آخه اینجا خاک خودمون بود و اکثر شهدا هم پشت اون خاکریزها تفحص شده بودن و پیدا میشدن. توی بحران عراق و آمریکا بود........ منم تا اون زمان اینجاها نیومده بودم فقط چندباری برای دشتبانی، یه روز گفتن ماشین رو روشن کن بسمت بسریه.من بیل رو روشن کردم بسمت همون درب ورودی که شما امروز اومدین و اومدم به این سمت. اومدم جلو .... یکدفعه یادم اومد اااااااا اشتباهی پیچیدم فرمانده گفته از اون سمت بپیچم. اومدم بیل رو جمع کنم و جهت رو عوض ..... فرمانده با آمبولانس رسید . گفت نه همینجا رو امروز بگیردیم. منم گفتم چشم. فرمانده شمایید. شروع کردم ........ یواش یواش داشتم کار میکردم و میومدم جلو . تصمیم هم نداشتم جای خاصی رو بگردم .همون اوایل کار بعد از کمی جلو اومدن .... یک شهید پیدا شد . از روی خط لباسش فهمیدم سرباز بوده. همه اومدن بالای خاکریز و نماز شکر خوندن. شهید وقتی قرار باشه پیدا بشه،‌همون زمانی که مقرر شده پیدا میشه.
اومدم جلوتر دوتا شهید دیگه هم پیدا شد. به حاجی گفتم نکنه این خاکریز پر از شهید باشه؟!.... خلاصه 5 تا شهید اینجا پیدا کردیم. یکیشون جسدش، استخونهاش پخش اینجا بود. باد میزد خاک رو از روش پس میکرد. دوباره میزد خاک رو روش میکشید....... این تفحص همه به برکت وجود همون شهید اول بود که البته گمنام هم بود حقیقت .

بعضی وقتا خاک رو پس میزنیم و میگردیم، چیزی پیدا نمیکنیم. دوباره بعد از چند روز برمیگردیم . میگردیم ...بازم چیزی نیست. تا یکبار دیگه، یه زمان دیگه،.....همونجا رو دوباره میگردیم، اون ساعتی که مقرر باشه، پیداش میشه.
یک روز آخرای وقت، راننده بیل مکانیکی خاک رو برداشته بود ریخته بود سر خاکریز، کسی چیزی پیدا نکرده بود و خاموش کرده بودن تا فردا صبح که برگشتیم سر کار...... هنوز روشن نکرده توی همون خاکها شهید رو پیدا کردیم.
اینجا خون شهدایی ریخته شده که پیش خدا بسیار عزیزن.
این باد و طوفان که اینجا میبینید، توی این چند ساعت چقدر شما رو آزرده خاطر کرده؟....... سربازان و شهداء ما چندین روز اینجا بودن و این طوفان رو مقابلش ایستادن.
توی وهب- یک زمانی یکسال و نیم عراق بودم- شهیدی پیدا کردم، با زانو نشسته بود. روی شونه هاش یک حلقه سیم خاردار گذاشته بودن.خاک ریخته بودن روی سرش. و با همون لدر که خاک ریخته بودن روی سرش، رفته بودن روی سرش........ وقتی پیداش کردیم. جمجمه ش فرو رفته بود توی قفسه سینش. وقتی بلندش کردیم از زانو جدا شد.... پاهاش رو که در آوردیم . از کف پا تا زانو قدر کمر من بود.چنین جوانان رشیدی رو ما توی جنگ از دست دادیم.
خون همین جونهای رشید، این اقتدار و عزت رو برای ما به ارمغان آورده. اقتداری که گشتیهای آمریکایی توی همین بحران حمله به عراق، تا اینجاها میومدن جلو ولی به محض دیدن پرچم جمهوری اسلامی ...دنده عقب میزدن و برمیگشتن ....

خاطره بسیار بود و وقت کم ........

وقت نماز اول وقت داشت میگذشت ......

یک جون بسیجی ایستاده بود تا برامون یه تاتر بیابانی اجراء کنه و توش بهمون بفهمونه ........

از وسط جمعیت عقب عقب زدم و با یک سری از بچه ها رفتیم سمت وضو خونه ...

مثل بچه مثبتها رفتیم جهت ساختن وضو.

اومدم جورابم رو جهت کشیدن مسح پا در بیارم .......

چشمام گرد شده بود. پای مبارک از سمت دیگر کفش بیرون زده بود. کفش پاره شده بود و من نفهمیده بودم ....... حالا نمیدونستم بخندم یا بزنم توی سرم. وسط بیابون بدون کفش !....... به هر مصیبتی بود وضو ساخته و جهت نماز برفتیم. خلاصه توی نمازخونه با صفاش نماز ظهر و عصر رو خوندیم ... بعد از نماز مجبور به دل کندن از سرزمین به یادماندنی شرهانی و رملهای وزینش شدیم.

سوار ماشینها شدیم راه افتادیم. واقعا دل کندن از چنین جایی ..........

تا حدود ساعت 30/4 در خیابان و بیابان بودیم و جاده ها رو میپیمودیم . منم با سوزن و نخ دست به دوخت و دوز به روش پینه دوزهای حرفه ای شده بودم. کفشی که تبدیل شد به ماندگار ترین یادگار اون دیار .........          

 


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =