سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 263
  • بازدید دیروز: 460
  • کل بازدیدها: 1019301



سه، چهار ساعتی بود توی اتوبوس نشسته بودیم.

سه، چهار ساعتی بود از سرزمین نور و صفا و صمیمیت، از شرهانی اومده بودیم بیرون.

سه، چهار ساعتی بود بروبچ توی اتوبوس........ سر به شیشه، چانه روی دست یا درست ترش رو عرض کنم- دست زیر چانه، آنچه دیده بودن، آنچه شنیده بودن، آنچه گرفته بودن رو تجزیه و تحلیل می کردن.

خلاصه مشغول تزکیه نفس و ...

اما کم کم آجیل و کیک و بیسکویت و ... اومد بیرون . بعضیا مثل ما اصفهانیا، هرچی داشتن رو خیرات می کردن ... بعضیام آروم و چیلیک چیلیک نوش جان می فرمودن. خلاصه کلیه دوستان امر بهشون مشتبه شده بود که حضرات مسئولین کمپلت جوگیر شدن و جهت ریاضت کشی، بی خیال خوردن و نوشیدن و غیر و ذالک شدن.

برا همین بنده با کسبی اجازه از بزرگونی اتوبوس(بخش خواهران) یه مکالمه اس-ام-اسی داشتم با رئیس بزرگ، مهندس فخری دامت برکاته.

-   عجب تزکیه نفسی، چه زود متحول شدین. روزه و این حرفا را عرض میکنم.

-    شما؟

-     نماینده عده ای گرسنه. الذین یومنون، وقت نون، گشنمون

-     آزمونیست همه را

-     التماس دعا

-    محتاج دعائیم. هم از شما، هم از مسئول ندارکات

آخرین خطوط مکالمه که انجام گردید. اتوبوس ..نه .... اتوبوسا وایسادن.

کناری یه باغ. گوشه یه مزرعه نسبتا سرسبز، که آب باریکه ای از کنارش میگذشت. مسئولین محترم فرمودن جهت تناول نهار بفرمایید پایین.

ما را می گوی؟!...پله جلومون نیمی دیدیم . می پریدیم پایین . . نشستیم دور هم . مرتب . منظم . منتظر غذا .........اما....... نشستیم . ... نشستیم ....

اولش فکر کردیم. سری کاری بودس. ولی بعد مطمعن شدیم جنابی کیانی  آ جنابی مجاهد کارشون درسس. نهار رسید

 

 

این وسط . قبل از رسیدنی غذا، بعضی چیزها دیده میشد دست بعضی از بزرگان که خودشون تهنا تهنا تناول می فرمودن.!.......

موز دستی ........ پفک دستی..... سیب ......

خلاصه نی می دونم این همه چشم چیطوری این صحنه های آب دار رو پشت سر نهاد.

اما به هر حال ناهار همراه با یه پرتقالی فسقلیا بی آب به عنوانی دسر رسید......

ما هم که تازه تونسته بودیم پرتقالهای مانده در کیفمونا رو کنیم. از خیری نهار گذشدیم آ پرتقالا عظیم آ آبدار آ خوش مزمونا تناول فرمودیم.
ناهار که تموم شد دوستان کم کم برخاستن آ سواری اتوبوسا شدن .

البته کناری دیواری باغ تلی از زباله های پلاستیکی جاگذاشدیم.

سواری اتوبوس شده وا نشده گپ و گفتگوها شروع شد. الحمدالله همه سیر و سری حال .

برا نمازی مغرب و عشاء هم محمودوند و معراجی شهدا ........

 




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 87 فروردین 30 :: 7:46 عصر
پاک روان