سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 96
  • بازدید دیروز: 339
  • کل بازدیدها: 1021498



توو هواپیما بغل دستمون یک زوج جوان بامزه ای نشسته بودن که ماه عسلشون رو اومده بودن کرببلا، ظاهرا بعد از سفر هم دعوت داشتن جشن ازدواج دانشجویی. هرچی ما دو تا آباجی موقع حرف زدن دادو بیداد میکردیم و حرف میزدیم، این دوتا صداشون زیرِ خط شنوایی ما بود. من جهت ضایع نشدن هرچند دقیقه یکبار روو به سمت عروس خانوم میکردم و با لبخند فقط میگفتم بله بله ، چقدر عالیس. الهی شکر. الهی شکر.... (خب دیگه چیکار کنم. چیزی نمیشنیدم . اگه همش میگفتم نمی شنوم . عروس خانوم فکر میکرد همسفریاش مشکل شنوایی دارن).

آقا گرچه بد هستم     به تو دل بستم    ز می ات مستم

مولا حَرَمِت عرشم     کَرَمِت میلم     نَجَفِت عشقم

از اذان ظهر کمی گذشته بود که رسیدیم . سعی کردم تمام دعای توسل رو ، از لحظه ای که درب هواپیما برای خروج ما باز شد ، بلند شدیم بریم بیرون، از پله ها اومدیم پایین و پا رووی باند فرودگاه گذاشتم، رفتیم توو سالن انتظار ، باوضو شدیم جهت اقامه ی نماز جماعت... برلب جاری داشته باشم.

رسیده و نرسیده ، همه به توصیه مدیر و روحانی کاروان رفتیم سمت وضو خانه ، یه گوشه ای از سالن فرودگاه رو آماده کردن و روحانی کاروان ایستاد جهت اقامه نماز جماعت. صفوف نماز خیلی زود تشکیل شد. خدا عزّت و سلامتی به همگیشون عنایت فرماید. امور اداری خیلی سریع انجام شد و راهی شدیم.

 

.

کم کم دوباره لحظه ی دیدار میشود

اقبال و بخت با دل من یار میشود...

 

راهی شهر مولایم علی (ع) شدیم. راهی نجف... حال و احوال خیلیا هوایی شده بود...

در اولین سحری که سرشته شد گِل ما

نشست مهرِ علی در تمامیِ دل ما...

-    -            -   




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 93 تیر 3 :: 8:4 عصر
پاک روان