سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 390
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1021024



بعد از یه خواب و استراحتی کوچولو، یوخده تجدیدِ قوا کرده بودیم . با چندتا از همسفریا راه افتادیم سمتی حرم.

از هتل که زدیم بیرون بعد از کمی پیاده روی افتادیم توو جاده و مسیری که ختم میشد به حرم اباعبدالله. گنبد و بارگاه آقا و مولا روبروومون بود. داشتیم برای اقامه ی نماز جماعت می رفتیم سمت حرمِ آقا. توو این سفر ، بار اول بود که آرووم و با حال و هوای زائر جماعت قدم بر میداشتم سمت حرم...

داشتیم میرفتیم سمت خیمه گاه. سمت تل زینبیه. همون سمت و سویی که حضرت زینب روز عاشورا میرفت تا بتونه چیزی از صحنه نبرد ببینه و خبردار بشه...

 

 

شاید حدود یک ساعت وقت بود تا اذان مغرب، ولی حرمِ آقا شلوغ بود و توو صحن داخلی، صفوف نماز تکمیل شده بود و دیگه جایی برای ما نداشت. کمی گشتیم... دلم نیومد بخاطر پیدا کردنِ جای تمیز و فرش شده و .. اون حس و حالی که دلم تازه پیدا کرده بود رو از دست بدهم. حال و هوای کرببلایی، دُرَ گوهرباریست که ممکنِ تووی چنین سفری به این زودی گیرم نیاد. با خودم گفتم : مراغب دلت باش. اولین غروب کربلاست، بیا کرببلایی بشیم. این سفر آنچنان هم مفت گیرت نیومده ها. معلوم نیست دیگه راهت بدهند... معلوم نیست...

بیرون از حرم داشتیم دنبال جایی برای ایستادن در صف نماز بودیم. جمعیت سمت تل زینبیه بیشتر بود و صفوف نماز منظم تر. داشتم زمزمه میکردم:

شبیه حسرت پروانه هاست این بانو

سفیر واقعه ی کرببلاست این بانو

همیشه حک شده نامش به روی دوران ها

غریب غربت دیر آشناست این بانو

کسی شنیده زنی لشگری به هم ریزد؟
به حق که دختر شیر خداست این بانو

 

سکوت می‌کنم و شعر می‌شود اینجا
مفاعلن فعلاتن ...صداست این بانو

 

کم است واژه ی "بانو" برای تعریفش
که اسوه ی همه ی مردهاست این بانو

خلاصه بیخیال همه ی اصول و قانون و قوائد بهداشتی خانم دکتر-مهندسی بدون سجاده و زیرانداز رفتم کناری یکی از صفوف نماز جماعت نیشستم روو زمین و جانماز کوچولویی رو که همراهم بود برای جای سجده و مهرم پهن کردم. گلی خانوم یه کمی مات و مبهوت با لبخند و تعجب نگاهم کرد و بعد اونهم نشست همون طرفا رووی سنگا. قربونشون برم بی بی زینب امروز ما رو اینجا جا دادن. نشسته بودم توو صف نماز و نگاهم قفل شده بود سمت تل زینبیه و جایی که معروف هست به جایگاه قتگاه ... زیر لب ازخودم می پرسیدم:

از زمین تا آسمان آه است؛ می‌دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است؛ می‌دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است؛ می‌دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است؛ می‌دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده‌ام

نوبهار قل هوالله است؛ می‌دانی چرا؟

 

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است؛ می‌دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است؛ می‌دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است؛ می‌دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می‌چکد

باز اما بهترین ماه است؛ می‌دانی چرا؟

صدای اذان کم کم داشت بلند میشد:

حی علی الصلاة...

اون حاج خانمِ ایرانی که به سبک و سیاق خاص بعضی از ما ایرانیا اومد نشست و جا گرفت ، چندان هم از دویدنها و شیطنتهای بچه ها خوشش نیومده بود. یه تشر رفت بهشون. بچه ها اولش جا خوردن و ترسیدن. مادرشون هم آرووم بچه ها رو گرفتشون توو بغلش، ولی من و گلی با زبون خودمون بچه ها رو دوباره گرفتیم به حرف و بازی.

دوتا بچه ی عرب زبانی که مادرشون کنارم نشسته بود، حالا دیگه با گلی رفیق شده بودن. خیلی راحت و شاد کنار ما مشغول بازی و شیطنتهای بچگانه ی خودشون بودن.

ما هوادار جنونیم ... به ما خرده مگیر
خردسالیم و شدیم از غم جانسوز تو پیر

عاقلان گر به نگاهی دلشان خوش باشد
هست دیوانه روی تو به دستش زنجیر

هرقدر عاشق اباعبد الله معصوم‌تر ... جلوه عشق در او دیدنی تر !




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 93 آبان 23 :: 10:0 صبح
پاک روان