سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 347
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1020981



 ...برای وداع که رفتیم. شب موندگار شدم. رفتم سمت قبه ، سلام دادم و عرض ادب داشتم، رفتم سمت پایین پا...

 

اول نشستم روبروی اصحاب. کمی که آرووم تر شدم بلند شدم تا یه دوری بزنم و بعد از سمت پایین پای حضرت برم زیر قبه. کنار ضریح مولام ، امام حسین(ع).  می دونی؟!... تصور اینکه از فردا دیگه نیستم اینجا برای اینکه راه برم، و نفس بکشم و بوی عطر حرم آقام رو استشمام کنم،  سخت بود. تصور اینکه فرصت درد و دل کردن با سید الشهدا، اباعبدالله، .. رو دارم از دست میدم و تمام شد. تصور اینکه اونچه فرصت طلایی می دونستم از دست رفت و خیلی از کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم رو نتونستم انجام بدم... سخت بود.

در میکده بودم ولی بیرون شدم از غافلی..  ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام. 

دلم می خواست سرم رو به دیوار می گذاشتم و زار می زدم... خدایا خیلی احساس بیچاره گی میکنم... خدایا. خدایا... به عزت خانم فاطمه زهرا(س) ، کمی آرامش بر روح و روانم حاکم کن... خدایا پروردگارا... حرفهای نزده زیاد دارم. خیلی از حرفهام موند...

یا حسین. آقاجانم . میدونم که از دردِ درونم خبر دارین ولی خب  آخه...

ای وای از این غوغای دل    از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گِل     من کاروان گم کرده ام

نعمت فراوان دادی ام       منَت به سر بنهادی ام...

دوزانو نشستم روبروی ضریح آقا و دیگه من بودم و مولام....

برای نماز صبح پایین پا ایستاده بودم و بعد از نماز رفتم سمت قبه، سلام دادم و عرض ادب داشتم. رفتم جلوتر... سعی میکردم با هر قدم که جابه جا میشم توو رواق به نیابتِ ملتمسین دعا سلامی داده باشم. دنبال جایی جهت اقامه ی نماز بودم. میخواستم برای اقامه نماز و عرض حاجات خودم و ملتمسین دعایی که امانت دارشون بودم بایستم. حچ خانومی که صاحب لهجه هم بودن داشتن چیزی رو برای خادم عرب زبان توضیح میدادن و خادم هم نمیدونست چطور جوابگو باشه، از حاج خانم پرسیدم چی شده؟

خانم خادم که منو اون وسط کمک خودش دید فقط با اشاره خواست که از حاج خانمها بپرسم دنبال چی هستن؟

با حاج خانم همکلام شدم، برام تعریف کردن: ویلچری داشتن که از بیرونِ حرم با دادنِ پاسپورتشون گرفته بودن، گذاشته کناری و برای زیارت رفته بوده جلو سمت ضریح، حالا و حالا که برگشته بوده دیده ویلچر نیست، خیلی حول کرده بود. به خادم عرب که گفتم در جواب گفت که مسئله ای نیست، حتما یکی برده برای کمکی، مطمئنن نمی تونن از حرم بیرون ببرن، فقط الآن مدیر کاروان باید بره دنبالش.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
جمعه 93 اسفند 15 :: 8:51 عصر
پاک روان