سفارش تبلیغ
صبا

27.با وضو بشین(پلاکهای تنها مانده)

غروب جمعه بود، دلم گرفته بود، توی سرزمین شلمچه، بعد از نماز مغرب و عشاء شاهد غروب بودن......خدا وکیلی دل آدم رو بدجور می گرفت.

نیومدن آقا و سرورمون رو ... نیومدن اباصالح المهدی(عج) رو خیلی سخت و سوزناک حسش میکردی، لمسش میکردی...

جمع شدیم گوشه ای کنار سیم خاردارها...

سید-خادم شهدا- یه چیزایی رو یادآوری کرد و حاج حسین یکتا-دبیر ستاد مرکزی راهیان نور- پروازمون داد....

حاجی از منطقه گفت، از عملیاتها،از دانشگاه انسان سازی، از شهدا، از ویژگیهای اخلاقی شهدا، از کارت دعوتهایی که شهدا برای تک تکمون فرستادن و بعد ما پامون به اینجا باز شده،از همتشون توی نیت پاکی که داشتن و ایستادگیشون در راه خدا، از صداقت شهدا توی بله ای که به امام زمانشون دادن، از حال و هوای دلهای رقیقشون، از خوابهای صادقی گفت که ادامه ی واقعیتهای ارزشمند بودن، از شهدایی گفت که به یه هوایی اومدن و به یه حالی کار رو تموم کردن، از اینکه شهدا واقعا با خدا عهد بستن-در یک مکان خدایی- با یک مرگ خدایی- با یک فرمانده ی خدایی.......خلاصه از شهدایی گفت که همه چیزشون خدایی بود.

حاجی میگفت: وقتی اون مامانی که با کلفتی، با کارگری بچه یکی یدونش رو بزرگ کرده رو بهش میگه مامان برو جبهه خدا به همراهت، برو که آب توی دل آقا سید روح الله- امام خمینی تکون نخوره. اومد و شهید شد روی همین خاکها افتاد. با خون اینها که نمیشه بازی کرد.

اگه مهمونی خصوصی شده، حتما کار خصوصی باهاتون داشتن، حتما حرف خصوصی باهاتون دارن،... حواست رو جمع کن، به حواس پرت چیزی نمی دن ها . دوست من صبح رفتی پای رود فرات وضو گرفتی یا نه ، نمیدونم. رشته دلت رو دادی دست امام زمان یا نه، نمیدونم. ولی اون بسیجی شب عملیات سر طناب رو از جلوی صف غواصها رها کرده بود توی آب بهش گفتن این سر طناب چرا رهاست؟ گفت ما که نمیتونیم با این فشار آب از رودخونه رد بشیم، سر طناب رو گذاشتم تا امام زمان بگیر و ما رو تا اونطرف برسونه.........

حاجی میگفت: ما به امام زمان یه بله دادیم ، راست گفتیم. ما از این بله گفتن ضرر ندیدیم.

شما هم از این بله های راستین بگین.

اینجا شلمچه است. اینجا کوچه تنگ آشتی کنون دل با خداست.

اینجا هر چی ازش بخوایی بهت میده. اینجا هر چی خواستن گرفتن. تو چی میخوایی که نشه؟!......

اینجا هرکی هرکی نبوده.....اینجا جلسات ما عین شور و شعور . این جلسات و این روی خاک نشستن ها همش با برنامه قبلی اجرا میشه.......

حواست جمع باشه........

با وضو پای سیستمت بشین و با نوشته هات اون گوشه ی عالم رو نشونه بگیر.......

زور نزن که مخاطب جمع کنی . یک نفر زور زد اونهم پشت در خونه آقا امیرالمونین . چنان زور زد با پا که پهلوی مادرمون رو شکست........

توی این دنیا چیزی زوری بدست نمیاد. تو خودت باید هادی باشی تا این نور رو از اینجا بگیری و به همه جا برسونی. تازه باید ذخیره برای خودت هم داشته باشی.

کاش این اردوی بلاگ تا پلاک رو نیومده بودی. کاش نیومده بوی پیش شهدا که چنین بار سنگینی رو روی دوشت بزارن........

توی ابر کامپیوتر خدا هیچی گم نمیشه.

شهدا و امام زمان به هیچکس بدهکار نمیمونن. اونها یه نظر به من و شما میکنن بعد ما میاییم اینجا .

بچه ها مواظب باشیم که آقا با هیچکس شوخی نداره ها ......

ما باید طوری توسل بکنیم و پاش وایسیم. ما باید طوری برنامه ریزی کنیم، که احساس کنیم اسممون رفت توی دفتر خصوصی آقا......


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =