سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 70
  • بازدید دیروز: 339
  • کل بازدیدها: 1021472



در نهایت پس از طی مراحل مختلف تفتیش پامون رسید به فرودگاه بغداد. کم کم زمزمه میکردیم:

برمشامم میرسد هر لحظه بوی اصفهان

اس ام اس های عاشقانه زیبا

اینجا دیگه ساک به دست ، در صفوف مختلفه مرتب و منظم منتظریم کلیه وسایلمون رو شصتاد بار اسکن نمایند.

این ساکها رو باید بلند میکردیم و جهت اسکن بر روو ریلها قرار میدادیم... کتفم کم کم مورد دار شده بود. احساس میکنم کتفم ملتهب شده. خدا به خیر بگذرونه. صفها خیلی طولانی بود و خیلی کند جلو میرفت. یه جایی خسته و غمزده ساکم رو گذاشتم روو زمین و نشستم روش. دلم سوخته بود که دیشب نتونستم تووی حرم دعای مکارم اخلاق رو بخونم. موقعیت بسیار خوبی رو از دست داده بودم.

صف که ثابت بود، منم مفاتیحم رو درآوردم و رفتم آخرش... دعای مکارم الاخلاق. چه صفایی میده به نفس آدم. من بودم و پروردگار رحمان و رحیم....

اگه صف میخواست حرکت کنه هم اشاره میکردم شما برین جلو منم میام...

رفتم جلو ولی کم کم فاصله پیدا کردم با بروبچ. توو صفی که مرحله آخر گذاشته بودن تک افتاده بودم با یه ساکی به بلندی قدی خودم آ سنگینی نصفی خودم. آباجی رد شده بود. توو همین تفتیش آخری سیستم نرم افزارشون هم قات زد. کیف دستیم رد شده بود ولی ساکم نه. حالا این وسطم عربا بدون تفتیش میزدن توو صفی ما آ می رفتن اونطرف.خب کلی حرسما درآورده بودن.  خدا خیرش بِدد این آقای حسینی را به زبونی عربی آ با لهجه عربی خاصی خودش به اپراتورشون فهمون که آباجی اگه کاردوون گیری ما نیست تا بریم روو اون یکی سیستم تفتیش. فرمودن : نه اشکال نداره بفرمایید حاج آقا. ما اومدیم روو اون یکی سیستم تفتیش . خانمها و آقایونِ عرب هم کوتاه نیمیان که، همگی میفرمایند: یوخده صبر کنین تا ما رد بشیم. مام سه-چهارتاشون رو کوتاه اومدیم، ولی بالاخره باید رد میشدیم تا از بقیه کاروان جدا نیوفتیم. باید به یه طرحی رد میشدم دیگه.

دیدم خیر... هیچ راهی نبود. ساک رو با یه دست گرفته بودم بالا در آستانه ی ریل... تا به محض رد شدن ساک جلویی قرارش میدادم رووی ریل... ترفندی که به ذهنی معیوبی من رسیده بود همین بود، ولی وقتی میگم معیوب دلیل دارم. نمیتونم برات شرح بدم که براثر این بالا نگهداشتنِ ساک چه بلایی اومد سری این کتف...

خلاصه به هر مصیبتی بود رد شدیم. همسفرها رو پیدا کردم. کارت پرواز رو گرفتیم و رفتیم برای مُهری خروج. خدا خیرش بدد، آقای مشتاق ما رو انداخت ته هواپیما. حداقل با یه دلی امن و امان میشه خوابید. خداوکیلی دو روزس خواب به چشمام نرفدس. دو روز...

همایش شیرخوارگان حسینی




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 94 فروردین 8 :: 11:18 صبح
پاک روان