سفارش تبلیغ
صبا

29. از زبان حاج کاظم آفاقی(پلاکهای تنها مانده)

طلائیه فضای خاصی داشت ....... ایام هم ایام شکسته شدن پهلوی مادرمون فاطمه زهرا(س) بود . دلها همه هوایی .....

کم کم دور هم جمع شدیم ......

یکی از راوی ها-حاج کاظم آفاقی- اومد برامون صحبت کنه . ظاهرا از یک پا مشکل داشت. بسم الله رو که گفت .....

لحن کلامش . بغض گلوش... با تمام توانش سعی میکرد کلامش قطع نشه. انگار همه همسنگراش رو جلوی چشماش میدید. انگار تمام لحظه ها جاوی چشماش در حال اتفاق افتادن بود ......

به طلای ناب طلائیه خوش آمدین.به محل عروج بچه های با صفا خوش آمدین. انشالله خودشون هم یه نظری بکنن.

انشالله که با دید معنوی آمدین و با دید معنوی هم هر چی میخواهید بگیرید و ببرید. راستی می دونین در حوالی اینجایی که شما نشستین 800 نفر شهید رو پیدا کردن و بردن و البته فقط استخونهای اونها رو بردن . گوشت و پوست و خون و چشمان قشنگ این بچه ها زیر پاهای شماست .

اینجا منطقه جزایر مجنون، منطقه عملیات خیبر در روز سوم برج 12 سال 1362 با نام نامی رسول الله (ص). این عملیات در تابعیت قرارگاه 9 نبی(ص) آغاز شد.

اولین عملیات آبی-خاکی سپاه در طول دفاع مقدس، یعنی قبل از آن عملیاتی که هم توی آب باشه و هم خاک نداشت.

سه راه فتح ، دژبانی که رسیدید ، قبل از سه راه فتح ، پاسگاه برزگر . جاده یه مقدار حالت دوبانده داره. دوتا گردان از لشکر ما- لشکر 31 عاشورا، به فرماندهی شهید بزرگوار،شهید مهدی باکری. دوتا گردان هم از لشکر 8 نجف اشرف به فرماندهی شهید بزرگوار شهید احمد کاظمی. چهار گردان رو در اون باند هلکوپتر آماده کردن برای هلیبرن. یک روز قبل از عملیات خیبر . همین پشت هور . آخه این منطقه کلاً آب بود.قرار بود، هلیبرن بکنن تا دشمن را از عقب سردرگم بکنن و ما حداقل بتونیم برسیم اینجا . یه مقدار اومدیم بالا

کنار اون جاده ای که سید الشهدای فعلی . جاده خیبر که پل زده بودن مال اون زمانه.

حدود 13 کیلومتر توی آب آمدیم تا رسیدیم به این منطقه که اون موقع کلاً آب بود. خب چون آشنا نبودیم بچه های سپاه بدر ما رو میاوردن ، مشکل بود.

روزهای اول و دوم خبری نبود، یعنی هنوز دشمن نفهمیده بود که ما هماز عقب هم جلو اومدیم و جزیره رو گرفتیم.. آخرهای روز دوم و روز سوم بود که اینها حالیشون شد چه خبر شده. شروع کردن به پاتک. مجسم کنید ما نه عقبه داشتیم ، جاده نداشتیم. اینها هواپیما هاشون رو 50 تا 50 تا می فرستادن بالای سر ما و میزدن . کل لشکر رو میزدن طبق گفته های خود ماهرعبدالرشید(خدا لعنتش کنه)-فرمانده سپاه سوم عراق- میگفت یک میلیون و دویستا توپ انداختیم روی سرشون . نمیدونم چطور این ایرانیا زنده موندن. از زمین و هوا ........ از همه جا، از همه طرف می زدن.

روز سوم تموم شد.

سمت چپ ما بچه های لشکر 8 نجف اشرف (حاج احمد) . سمت راست ما بچه های لشکر 17 علی بن ابی طالب (حاج مهدی) بودن و ما این وسط . منطقه ما خیلی حساس بود.

در عرض 3 روز 5 تا گردان از لشکر ما هر کدوم به نوعی تلف شدن، مجروح و شهید و ....

من میخوام از روز چهارم براتون بگم . خدا رحمت کنه شهید میثمی رو میگفت اونهایی که توی عملیات خیبر بودن اگه عصر عاشورا رو درک کرده بودن یقینا اباعبدالله رو کمک میکردن.

من بهتون میگم قضیه از چه قرار بود............


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =