سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 375
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017628



 

بسم الله النور

 

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود ... میز ریاست سر زانوشون بود

از پارسال همین روزا بود که اسم برا امتحانی ارشد نوشته بودم آ انتخاب رشته هم کرده بودم ولی هنوز شک و شبهه بود برام که کودوما انتخابش کنم، این یکیااا.... یا اونیکیااا..... که  راهنماییم کردن که آخرش رشته تحصیلید با کارت یکی میشه. عرضه داشتم : توکل میکنم به خدا و  توسل به چهارده معصوم آ اهل بیت کُلُهُم اجمعین.

رفتیم جلو آ امتحان دادیم آ ......... هنوز بیکار بودم. یعنی هنوز پیدا نشده بود برام اون کار آ محلی کاری که بتونم محکم بگم این همونس که بِشَم گفتن شغلت با رشته تحصیلیت یکی میشه.

ماه رمضونم وسطی تابستون اومد آ منم که هنوز وقتم آزاد بود. جادون خالی برای اولین بار بود توو طولی عمرم که ظهرهای ماه رمضون بیشتر ایام با پدر میرفتم طوقچی . نزدیکای علامه مجلسی مسجد، پشتی سری آیت الله ناصری حفظکم الله نمازی ظهر آ عصر .

آخرای تابستون شده بود که یه کاری باحال آ بامزه ای جور شد برام. ولی راستش چندان به دلم نچسبیده بود. به نظر درست میرسید، کار آ شغل به رشته ای که انتخاب کرده بودم نزدیک بود، ولی... گاهی به خودم نهیب میزدم که عاقل باش. توکل کردی ، پس شک نکن.

یه رفیقامم داشت اِز محلی کارش جابجا میشد میرفت یه جا دیگه که گفت شرکتی ما داره جذبی نیروو میکنه، درموردی شوما با رئیسمون حرف زدم گُفدِس فکر نکنم اینجا مونگار بشه ولی حالا بهش بوگو بیاد برا مصاحبه ، که هم ایشون محلی کار آ شرایطی مارا بیبینن آ هم ما یه صحبتی بکنیم. گفتم والا یوخده صبر کن... بعداً

شکری خدا، همون روزا یه سفری زیارتیِ مشهد جور شد، رفتیم مشهد، رفتم محضری آقا امام رضا(ع) آ ایستادم مقابلی ضریح خیلی از دقدقه هام رو عرض کردم، ولی تَهی حرفام هم عرض کردم که هرچی شوما بوگویند میگم چشم. اگه همینس چشم. اونم که رفیقم گفدس که اصلا نیمیدونم چیچیِس. بیخیال.

توو راه برگشت با خودم گفتم یه کاری میکنم . خبس به خاطری اینکه خیالی خودما آسوده تر کرده باشم، تا امروزم توکل داشتم به خدا، از امروز توکل میکنم به خدا آ ایجا را توسل میکنم به حضرت ابالفضل. یوخده عجله هم دارم. کمک میخوام که کمک کنند تصمیم شفافی بگیرم کوجا برم.

یکی دو روز بعد از رسیدنمون اصفهان ، رفتم برا مصاحبه.

جادون خالی خیلی بامزه بود.

بامزه وا. یک شَلَم شوروایی بود شرکتشون. شولوغ پولوغ. نیمیدونم چرا ولی خیلی...

یه فرم بهم دادن پر کردم آ یوخده برام توضیح دادن کاری که قرار بود براش نیروو استخدام کنند آ... حین سوال آ جوابا خندم میگرفت که عجب جاییس ، رفیقی من اینجا بودس این سالها؟!..... اینجا همیشه اینجوریس؟! یا حالا موردی خاصی براشون پیش اومدِس ؟!.... جلل خالق. حالا تازه یوخدِم معتلی مدیرعاملشون شدم که ظاهراً دیر میرسیدن.  نشستم همونجا منتظر و در عینی حال خب جوی شرکتا توو ذهنم داشتم تصور میکردم... حوصلم داشت سر میرفت آ دیگه وقتم داشت تلف میشد.

تا بالاخره حضرتی مدیرعامل تشریف فرما شدن. تشریف بردن توو اتاقشون آ پشتی سرشون مسئولی جذبی نیرووشون رفت محضرشون آ ظاهراً برگه رزومه من رو داده بود تا بروم خدمتشون جهت مصاحبه، چند دقیقه نشد آ تعارف کردن برِم داخل اتاقی مدیریت جهت مصاحبه. بلند شدم رفتم.

در باز بود رفتم ، داخل که شدم اصلاً کلاً نظرم عوض شدم . 

بامزه بود. خیلی .

حالا عرض میکنم چرا.

تاحالا براتون پیش اومده واردی محلی بشین احساس کنین قبلاً اینجا رو دیدین یا تووش حضور داشتین در صورتی که مطمعنین چنین چیزی نبوده، فوقش اینس که باخودتون میگین شاید توو خواب چنین بوده باشه. بامزِگیش فقط همین بود برام.

حضرتی مدیرعامل شروع کردن به سوال و سین جین آ منم تا حدودی سربسته جواب دادم. برام بامزه بود که رفته بودم توو اتاقی که به همون جهتی که عرض کردم آشنا بود ، ولی خب، راستش من هیچ وقت جو گیر نمیشم، مصاحبه شد آ من دلیلهام رو عرض کردم جهت ترک کار قبلی.

همون روزها خبرشا دادن که تشریف بیارین جهت قراردادی موقت... همون شد که این ایام گهگاهی برادون گفتم از اتفاقاتش.

.

. .

. . .

خلاصه همه اینا را عرض کردم خدمتتدون تا بِرِسم به اینجا...

جادون خالی این روزها نیِتِشا کردیم راه بیفتیم سمتی سرزمین مولا.....

این روزها دارم  یه گزارش عملکردی منظم آ مفصل تنظیم میکنم، جهت ارائه محضر آقام ابالفضل العباس. توو جریانی این چندماه خیلی راهنماییها گرفتم ازشون و مشورتها کردم... َ

التماس دعای بسیار. دوستان و عزیزان که این ایام اذیتتون کردم خدا وکیلی رحمی کنید و حلال کنید ، مرحمتی کنید آ دعا بفرمایید بلکی این گزارش عملکردی من مقبول افتد آ قراردادی سالی آینده بهتر باشد و مولا امیرالمومنین دستور ارتقا بدهند، نمی دونم مولا صاحب الزمان ارزیابی عملکرد من رو مثبت دیدن یا نه(مطمعنن مورد منفی تووش زیاد بودس، همشون رو سرافکنده م آ شرمنده، ولی با کمالی سرافکندگی با تمام وجود امیدوارم به بخشش، لطف و مرحمت الهی)

انشالله هرجا صلاح دیدن ، هرجور صلاح دیدن ، به همون کاری مشغول شوم که صلاح دیدن.

من فقط محکم آ پر رنگ سرتیتری گزارش عملکردم نوشتم، یا مولا ، بپذیرید از من، بنده قاتی همون جماعتی سربازهایی هستم که میگن: ما ایستاده ایم. محکم و پایدار، همیشه از حداقل ها _ حداکثرها را حاصل کنیم، جای کسی رو تنگ نمیکنیم در عین حال هرگز جا خالی نمیکنیم.  

بگو:  یازهرا




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
جمعه 94 اسفند 21 :: 9:42 صبح
پاک روان