سفارش تبلیغ
صبا

45.محمد حسین علم الهدی...(پلاکهای تنها مانده)

میلاد سعید بانوی دو عالم . فاطمه زهرا(س) رو پیشاپیش تبریک عرض میکنم.

 

رفتیم هویزه...

قتله گاه دانشجویان فرهیخته و رشید ایران اسلامی. دانشجویان شهید انقلاب. شهید علم الهدی و یارانش.
وقت زیادی نداشتیم. بر سر مزار شهدا رفتیم.  التماس دعا و دعا برای شادی روح بلندمرتبه شهدای دانشجو و ...
 کاش اینجا بیشتر وقت می گذاشتیم...
وقتی که علم الهدی و یارانش در محاصره کامل تانکهای دشمن قرار گرفتند، کمبود آب، غذا، مهمات، تجهیزات و بالاخره نیروهای عاشورایی و کربلایی . محمدحسین علم الهدی و یارانش مردانه ایستادند و به شهادت رسیدند و بدن مطهرشان زیر تانکها له شد ... له شد ...

  

اومدم بیام برم به سمتی اتوبوسها که متوجه نمایشگاه محصولات فرهنگی شدم . گفتم بزار ندیده نرفته باشم . رفتم یه نیگاه کوتاه بندازم . آخه من اوستام ... حوصله تک تک تحلیل و برسی نمودن ندارم . نمایشگاهِ وجدانن پرمحتوایی بود ولی آخه توی چنین فروشگاه و نمایشگاهی که نمی تونی به سه سوت انتخاب کنی و خرید کنی ........برای خرید . صفی بود به طول دیوار چین . ......
هرچه بود یک کتاب و یک سی دی انتخاب کردم و رفتم توی صف خرید . (آخه میدونی یه کوپن 2000 تومنی داشتم. نمی شد که حرومش کنم) باید پول می ریختم به حساب و از کوپن هم استفاده میکردم . ....
خلاصه مدتی طول کشید .برای دوست خبرنگارمونم خرید انجام دادیم. ولی کتابهایی که برای خودم و مادر بچه های قلم می خواستم بخرم لحظه آخر فرمودن نیست. تمام کردیم ....
حسابش رو بکن . از یک طرف مدام دارن اعلام میکنن اتوبوستون داره حرکت میکنه . مجبور میشی به جای شصتاد نفر بری توی صف بایستی. بعد از شصتاد ساعت انتظار وقتی نوبتت میشه میگن هر چی سفارش دادی هست به جز اون کتابی که برای خودت می خواستی ...... اونم کتابی که براش پول به حساب ریختی . می مونی چه کنی.... حالا مدام هم دارن توی گوشت هوار میکشن که اتوبوس داره راه میوفته .


اتوبوس داره راه میوفته .

یکی از فروشنده ها وقتی دید اینجوری وایسادم و هنک کردم . و کم کم عصبانی . یک کتاب از لب پیشخون برداشت یه نیگاه به قیمتش انداخت و گفت می خوایی به جای اون دوتا کتاب از این دوتا بهت بدم؟. .....
نه خدا وکیلی باید چی جوابش می دادم؟ ...
یه نیگاه انداختم به سراندرپاش . خودش فهمید باید در دهن مبارکش رو چیکار کنه  ......
راهم رو کشیدم و اومدم بیرون.

خدایی شما حساب کنین یک اصفهانی در چنین موقعیتی چه حالی ممکنه بهش دست بده؟ ...
عصبانیتم جدا. شرمندگی جلوی حاج خانم هم روش . باید می رفتم میگفتم . شرمنده پولتون رو به باد دادم . کتاب هم هیچ .....

راستی اینقدر توی حس بودم یادم رفتم بگم ..
عکاس باشی اردوی پارسال رو هم رویت فرمودیم. ظاهرا از هویزه به بعد با کاروان ما همراه گشته بودن. خب از این پس میشه از عکسهای حرفه ای تری استفاده کرد ...
جسارت نشه ها . منظورم به غیر حرفه ای بودن خانم عکاس اردو نبود. حرفم این بود که در چنین اردویی که در مناطق نظامی برگزار میشه . حضرات آقایون هوارتا سک و سوراخ می تونن برن و بایستن برای عکاسی که خانمها رو اجازت نمی فرمایند..........
خلاصه .....سوار شدیم . با باری از احساساتِ یه جوری ....
و به سمت دهلاویه حرکت کردیم .


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =