سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

دلم هوای شما رو کرده یا زهرا...

نزدیک میلاد حضرت زهرا بود که نشسته بودم توو ماشین و

ماشین روبروی درب داروخونه پارک کرد. با یه نفسی خسته ای از بابا خواهش کردم خودتون برین دارووهارو بگیرین.

بابا دفترچه بیمه را برداشتن و رفتن توو دارووخونه، شیشه پنجره ی ماشین پایین بود آ یوخده خنک شده بود. یکدفعه ای یکی ازم پرسید: خانوم شما نَوه هم دارین؟

 

چشمام گرد شد آ دهنم باز موند. یه نگاه کردم. دیدم دختر بچه ی 5 یا 6 ساله ای (توپول موپول) کنار دستم . تَرکِ موتوری که بغل دست ماشینِ ما پارک کرده نشسته و منتظرِ تا جوابش رو بگیره. در لحظه با شاخهای درآمده ای از تعجب پرسیدم: من نوه دارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 فرمودن: بله

عرض کردم: من از مامانِ شما هم کوچیکتر هستم.

فرمودن : خب خواهر و برادر دارین؟

عرض کردم بببببببببببببببببله.

فهمیدم بغل دستم یه دختر بچه ی شیرین عسل و خوش کلام، از اون هایی که فکر میکنن همه ی عالم و دنیا رو در اختیار دارن نشسته. انرژی گرفته بودم. دلم میخواست بهش ثابت کنم که این روزها خوشبخت ترین دخترِ روی زمینه.

پرسیدن : خواهر دارین یا برادر؟

عرض کردم: هم خواهر دارم ، هم برادر.

در لحظه با یه افتخاری فرمودن: من هم یه خواهرِ بیست روزه دارم.

با یه ذوقی ازش پرسیدم: از اون کوچولو- موچولوها؟

فرمودن: بله. از اون اون کوچولوها.  خواهرم شکمش باد میکنه، بعد بادِ شکمش می پیچه توو دلش برای همین دلش درد میکنه. اومدیم براش داروو بگیریم. بدیم بِهِش تا بخوره و خوب بشه.

عرض کردم : شما هم براش دعا کنین تا زودتر خوب بشه.

فرمودن دعا میکنم.

پرسیدم اسم شما چیه؟

فرمودن: اسم من حدیثِ و اسم خواهرم گلنار . من نیمه دویی هستم. شما هم نیمه دویی هستین؟

عرض کردم: بله منم نیمه دوویی هستم.

پرسیدن: شما هم ابان به دنیا اومدین؟

عرض کردم : نه .

یکمی مکث کرد ( انگار چندان خوشش نیومده بود که من هم ابان به دنیا نیومده بودم. احتمالاً ایشون معتقد هستن متولدین آبان بزرگترین فرشتگانِ روی زمین هستن) با یه افتخاری فرمودن من دوم آبان به دنیا اومدم. نیمه دومی ها بهتر هستن. به دنیا که میان سالم هستن.

پرسیدم خواهرتون نیمه اولیه؟

فرمودن بله. خواهرم به دنیا که اومد. زردی داشت.

.

..

...

پدرشون با یه پلاستیک پر از دارو از دارووخونه اومد. یه نیگاهِ چپ چپی به من کرد و دست کشید به سرِ دخترش.( احتمالاً ترسیده بود، دخترش دچارِ یه آدم ربا شده باشه) 

حدیث خانم با همون لحنِ کلامِ بزرگمنشانه ی خودشون، به آقای پدر فرمودن : من و این خانم داشتیم با هم صحبت می کردیم بابا. 

 

همچنان نشسته بودم توو ماشین. تکیه داده بودم به صندلی. شیشه ماشین پایین بود. رووم به آسمون. با نشاطی که از همکلامی با حدیث خانم گرفته بودم، محضر الهی عرض کردم: خدایا سلامتیِ کامل به خواهرِ بیست روزه ی این حدیث خانم عنایت فرما و انشالله خودشم به تمام آرزوهای بزرگش برسه. فرزند لایقی برای پدر و مادرش بشه.

 

  


مطلب بعدی : رفت... مطلب قبلی : خدا وکیلی...



======== =