سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 294
  • بازدید دیروز: 460
  • کل بازدیدها: 1019332



رفتیم توی صفهای مرتب و منظم ( آخرین بار سال آخر دبیرستان توی صف به این منظمی ایستاده بودم) برای اینکه بفهمم چی به چیه خودم رو جلوی صف جا دادم . البته به عنوان نفر دوم . چون بالاخره ترس و هیجان این حرفها هم بود...
البته فکر بد نکنینها .... من بچه باوجدانی هستم.، ولی خب خدا هم میگه الکی خودتون رو به کشتن ندیدن... خلاصه ایستادیم و
قرآن و مراسم معمول چنین برنامه هایی(سخنرانی فرماندهان و غیره و ذالک) برگزار گردید و برای اینکه ترس اولیه من و امثال من(ندید، بدیدها) بریزِد یه مانوری شبانه هم جلوی چشمامون اومدن. از همون مانورهای جنگی و ارتشی که توی تلوزیون گه گاهی نشون میدن ها.. الآن راس راسی جلوی چشمامون بود...

 

و بعد دعوت به حرکت به سمت مسیر معین شده جهت رزم شبانه . اولش بدوو، بدوو بود . ولی کم کم شروع شد یک چیزایی به چشم دیدیم که
 

همش بدوو، بدوو.... ایست. بدوو..ایست....بدوو، بدوو.... ایست، لابلاش هم گروپ، گروپ، گرووم......یکی از چپ یکی از راست..آره دیگه غیر قابل وصف ...غیر قابل وصف... غیر قابل وصف.

یک کمی من رو یاد بمباروونای اون هشت سالی که الباقی بروبچ به چشم ندیده بودن ، انداخت. ولی یه چیزی توی دلمون رو قرص نگه داشته بود. اینکه: اینها همش مشقیس . اینا همش مالی رزمی شبانس . همه تیرها مشقیس آ غیره و ذالک. و........ البته ، همه از بالا سرمون رد میشدآ همه از دم مواظبند که خدای ناکرده ، هفت آسمون به میون نوکی دماغی کسی نخارد که یه وخت دستشا بکنه توی دماغش آ دماغش بخواد خون بیوفتد....
شبی باحالی بود. میونی کوه و در و دشت توی اون تاریکی یه جایگاهی درست کرده بودن تا به ماهایی که خیلی نه، یوخده فقط، قلبمون از کار افتاده بود، نفس تازه بدن... آ یوخده برامون حرفهای شنیدنی و البته قابل تامل بزنن........

در تمام مدت سعیِ من این بود که ...




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 87 تیر 14 :: 2:12 عصر
پاک روان