سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 318
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017571



ماه رجب   ماه شکوفه کردن درخت دل من و تو هم رسید .........

هییییییی

بیداری ؟

یادت باشه . تو هم من رو صدا بزنی ......

خیلی کوچولوم ....

هرچی فکرش رو میکنم میبینم . خیلی کوچولوتر از این حرفهام که بخواهم در محضر خدا از اونچه بر من میگذره و ازش ناراضیم شکایت کنم . هر چی فکرش رو میکنم میبینم قد این حرفها نیستم .

آخه خدایا . مگه من بنده ی ضعیف و ناتوان تو نیستم ؟ من بنده ی هستم با دلی کوچک . ...دلی کوچک ....... خب آخدا همین دل کوچیکمه که کار دستم میده .

خدایا امشب میخوام یه کمی بی پرده تر باهات حرف بزنم

اجازه هست ؟

خدایا . خیلی گناه کارم . اینو خودم خیلی خوب میدونم . خیلی پر رو هستم . این رو هم خوب میدونم ... ولی

خدایا تو خیلی بخشنده ای . اینو ایمان دارم . تو خیلی مهربانی . این رو هم ایمان دارم ...

خدایا تنهایی بیش از اونچه که بتونم تصورش رو بکنم درد آور شده . زخمش عمیق تر از اونیست که من بتونم تحملش کنم ........ سخت .

اینکه آدم کنار مثلا عزیزترین کسانش باشه ولی هر روز تنهاتر از دیروز  .

تنهایی از اونجهت که نتونم حرف دلم رو بی پرده بزنم . نتونم آنچه ذهنم رو به شدت به خودش مشغول کرده برای کسی بگم .......

خدایا ... سخت شده زندگی . زخمهایی به دلم نشسته که مرحمی براش پیدا نمیکنم . خدایا کاش بیشتر تحویلم میگرفتی . خدایا خودت میدونی من دل کوچیکتر از اونی هستم که بتونم رنج این زخمها رو تحمل کنم . خدایا ...........

خدایا هزاران حرف .......

ماه رجب هم آمد .

ماه رجب ....خدایا چقدر وقتی دیشب تلوزیون تصاویری از مسجد الحرام و خانه خودت نشون میداد حسرت میخوردم . خیلی حسرت طواف دور خانه ی تو رو دارم . چقدر وقتی خبرنگار صدا و سیما از اوضاع بغداد گزارش میداد حسرت زیارت حضرت امام علی (ع) و امام حسین (ع) رو میخوردم ......خدایا تشنه ام ....تشنه ......

خدایا میگن امشب . شب جمعه تو در رحمتت رو به روی خیلیها باز میگذاری ......

خدایا ...

 

ااون روز،  توو محیط کاری، اخرِ جلسه ی جمع بندیِ پروژه ی نظام حقوق و دستمزد پرسنل، شاید تلخ ترین لحظه ی عمرم رو تووی این سالها تجربه کردم.

مدیرعامل شرکت در جواب تذکری که به خالی بودنِ حساب شرکت،  میدادم یه جمله گفت . که در کمتر از لحظه ای دنیا روو سرم خراب شد.

بازهم داشت در جوابم حرف می زد ولی دیگه من چیزی نمی شنیدم. مخم قفل کرده بود.

اول کلامش یه جمله بود:"نه،  مهم نیست، اون عددها رو که درست می کنیم". دیگه چیزی نمی شنیدم، نگاهش کردم، هنوز فَکِش تکون می خورد،داشت حرف می زد ولی من نمی شنیدم. صداها برام گنگ بود. مُخم قفل کرده بود. درست ترین کاری که در اون لحظه به ذهنم رسید این بود که تا توان دارم خونسرد عمل کنم. و از شرکت بزنم بیرون، آخه تاحالا اینجوریشو دیگه تجربه نکرده بودم.

مخم تعطیل شده بود.

کامل...

 زدم بیرون، بلند بلند داد میزدم و فقط با خدا حرف میزدم.

 انگار تصورم این بود که خدا اون بالا بالاهاست و من هرچه بیشتر داد بزنم خدا بیشتر میشنوه. 

داد میزدم.... 

خدایا، خدایا چرا پس اینجوری شد؟ من کجا گیر افتادم،  خدایا من که اینجوری سر دسته ی دزدها میشم،  خدایا من...  من که دارم سند و مدرک دزدی رو تنظیم میکنم،... داد میزدم و راه می رفتم. 

داد می زدم و از خود خدا کمک می خواستم. با حضرت ابالفضل مشکل پیدا کرده بودم،  یا ابالفضل با شما بخاطر دزد سرگردنه شدن اینهمه عهد و پیمان بسته بودم. یا الله...  

با تمام توان فریاد می زدم و توو محیط شهرک علمی_تحقیقاتی لابلای ساختمان شرکتها راه می رفتم،  کسی نبود انگار...

اما یک دفعه یه ماشین ترمز کرد و راننده پیاده شد، بلند صدا زد: خانم پاک روان. 

برگشتم نگاهش کردم، یکی از مدیرها بود، پرسید: مگه جلسه تشریف نمی آورید؟

مؤدبانه ترین جمله ای که تونستم بگم این بود: با این دزدها؟  نخیر. 

چشمهاش گِرد شده بود، جاخورده بود. اول سنگ کوب شد،  بعد بدونِ هیچ جوابی،  نشست پشت فرمان و رفت سمتِ ساختمان شرکت. 

منم راهم رو گرفتم و رفتم، هنوز با خدا خیلی حرف داشتم.

خدایا ظرفیت. ظرفیتم رو زیاد کن.  یا الله به عظمتت قسم تحملش برام سخته، اصلاً محالِ. محال...

خدایا، شنیدم رحمان و رحیمی، دستم رو بگیر.نمی تونم. دزدی رو اونهم اینجوری،  نمی تونم. به فاطمه زهرا نمی تونم...  

چشمهام بی اختیار سیلاب اشک شده بود و داد میزدم.  من که قصد و نیتم کارآموزی بود و رشد جهت سربازی امام زمانم بود، من با دزدی به کجا دارم می روم چنین شتابان؟؟؟!!!... 

لحظات سنگینی بود،  به خودش قسم سخت بود. سخت بود. به خدا سخت بود.

قورت دادن اون لحظه های تلخ و سنگین کمی طول کشید، طول کشید تا بتوانم ظاهرم رو به حدی برسونم تا بتوانم وارد محیط خونه بشم.

خب بعد می رفتم پای سجاده، مسجد محله...

الآن بعد از چند سالی اومدم بگم، اون لحظات سخت و سنگین گذشت. ولی اون لحظات فقط من بودم و خدا. ولی از همون سال تجربه کردم لذتِ مناجات خمسه عشر، مناجات تایبین، تخلیه میشه آدم. 

بسم الله.... 




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
جمعه 96 اردیبهشت 22 :: 2:1 صبح
پاک روان