سفارش تبلیغ
صبا

51.خاطرات امیر دربندی....(پلاکهای تنها مانده)

شهید سید حسن سجادی نیاکی جزء اولین خلبانهایی بود که با هلیکوپتر اومدن جنوب مستقر شدن. اونطرف سوسنگرد نزدیک حمیدیه، یکجایی کمپی درست کرده بودن.
یکشب دیدیم رفت و اومد، خیلی تر و تمیز و شیک شده بود. هر چی ازش پرسیدیم چه خبر شده؟ جواب نداد. خندید و نگفت.
خیلی واضح اسرار کردیم. این بزرگوار خندید و گفت: رفتم غسل شهادت کردم و اومدم. ما باز سربه سرش گذاشتیم که بابا مگه عملیاته؟!.. همه جبهه ها که راکد هستن...
حدود دی ماه ، یا بهمن ماه سال 59 بود. خیلی اذیتش کردیم و سر به سرش گذاشتیم . گفت : حالا شما بهم بخندین و باور نکنین، ولی من فردا شهید میشم ، و سرم هم از تنم جدا میشه.بعدشم جعبه شیرینی که خریده بود رو بین بچه ها پخش کرد....
سید حسن سجادی نیاکی رو,با اسمش به یاد بسپارین.
وقتی گفت سرم هم از تنم جدا میشه . گفتیم : حالا دیگه خوابنما هم شدی؟ غیب می گی؟ دیگه دست آخر گفت : خب باور نکنین. ما بهش گفتیم آخه تو که خلبان هلیکوپتر رسکیوم-امداد- هستی.اصلاً بلند نمیشی. (هلیکوپترش 214 - هلیکوپتر رسکیوم- بود. مثل هیکوپتر امداد عمل میکرد.

صبح دیدیم اعلام کردن ، دشمن حمله کرده به سوسنگرد.
اول هلیکوپترهای کبری بلند شدن ، برای آتش پشتیبانی. که یکیشون رو دشمن زد. هلیکوپتر کبری همینطور که میسوخت به سختی اومد طرف نیروهای خودی و نشست. بلافاصله اعلام کردن هلیکوپتر 214 بلند بشه بیاد. سید استارت رو زد و بلند شد.
سید اولاد پیغمبر ، استارت رو زد و بلند شد (توی پرانتز براتون بگم که ایشون همشهری همون شهید نیاکی بزرگ هستن. و اینکه روستای نیاک نزدیک آمل هستش. روستایی که همه سید هستن. و آیت الله جوادی آملی هم مال روستای مجاور نیاک هستن. روستای نیاک 34 تا شهید داده که همه سید هستن)
... هلیکوپتر رسکیوم بلند شد. سید ،پسر فاطمه بلند شد. رفت نجات بده...
یک موشک عراقی اومد این دماغه هلیکوپتر رو برد.
خلبان کمک سید ، سرهنگ اشراقی -حالا توی اداره چهارم ستاد مشترک هستن- می گفت : هلیکوپتری که جلوش کاملا رفته بود رو به زحمت نشوندم میون نیرو های خودی روی زمین. تنها چیزی که ما رو نگه داشته بود کمربندهای صندلیهامون بود. بچه ها ریختن هم آتیش رو خاموش کنن و هم ما رو نجات بدن. من نگاه می کردم ببینم سید حالش چطور . دیدم تا کمربندش رو باز کردن افتاد. دیدم وقتی موشک دماغه هلیکوپتر رو برده، سر سید هم رفته........... بدنش هم داشت آتیش می گرفت و می سوخت که بچه ها داشتن آتش رو خاموش می کردن ........
شهید سید حسن سجادی نیاکی روز قبل خودش گفته بود که من فردا شهید میشم. سرم هم از تنم جدا میشه.
پرده ها گاهی برای بعضی می رفت کنار یه چیزایی رو می دیدن. اونهایی که با خدا ارتباطشون بیشتر و صمیمیتر هستش. سعی می کنن کمتر به دنیا فکر کنن. گناه نکنن.

اینکه ما فکر میکنیم شهدا جزء فرشته ها بودن ، نه . اونها میومدن اینجا و ارتباطشون با خدا آنچنان صمیمی میشد که گاهی اینچنین دعوت میشدن ....

امیر دربندی اینها رو برای آغاز سخن فرمودن تا ما استارت رو بزنیم برای پرسیدن....


مطلب بعدی : پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)



======== =