سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 194
  • بازدید دیروز: 329
  • کل بازدیدها: 1034973



هر چه در حاشیه بود گذاشته بودم و راهی شده بودم. 

پرواز تاخیر خورده بود و ما همه در نمازخانه ی فرودگاه به استراحت بودیم. کنار خانم سرهنگ نشسته بودم، آبجی کوچیکه هم یه کناری نشسته بود و داشت اریضه می نوشت تا به کربلا که رسیدیم بِسپاره به نهر علقمه. زن داداشِ مهربان هم مشغول نی نی داری شده بود(پوشک بچه رو عوض کنه تا حداقل سه-چهار ساعتی راحت باشه). 

خانم سرهنگ داشت آروم آروم از لابلای حرفها آمارِ سفرهامون رو میگرفت، خوب که از سفرهامون گفتیم و گفت، پیشنهاد داد که بعد از سفر کربلا باهمدیگه راهی ترکیه بشیم. عرض کردم آخ جون، چشم. عاشقتم خانم سرهنگ.

مشغول گفتگو و خنده بودیم که یکی از خانمها با تندی اومد گفت، بَسه دیگه، بقیه اومدن استراحت کنن، چقدر آزار دارین!... با تعجب نگاهش کردیم و آرومتر ادامه دادیم.

خانم سرهنگ با دوتا از دوستاشون اومده بودن. ما همدیگه رو از مسجد محله میشناختیم. هفته ای یک الی دوبار همدیگه رو میدیدیم، ستون فقراتش مشکل داشت و زانوهاشم عمل کرده بود، برای همین با عصا راه میرفت. خوش اخلاق بود و خوش برخورد. روابط عمومی عالی و اعتماد به نفس بیست. سعی میکردم، شاگردیش رو بکنم. مانتویی، قدبلند و چهره ای نورانی. با اینکه عصا به دست داشت ولی صاف و بدونِ هیچ خمیدگی استوار قدم برمیداشت (ماشاالله). 

بالاخره خبرآمد که هواپیما آماده ی پرواز میشه بیایین. اذان مغرب و عشا رو گفته بودن که چرخهای هواپیما روی باند فرودگاه نجف نشست. هفته ی آخر رجب بود و ما از امشب میتونستیم نجف، مسجد کوفه، مسجد سهله ... باشیم. شکر خداوندِ رحمان و رحیم را. شکر

فَجعل لَنا مِن اَمرِنا فَرَجاً و مَخرجاً بِرَحمتِکَ یا ارحَم الراحمین.




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 97 خرداد 6 :: 12:37 صبح
پاک روان